جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

چهره روز ♦سينماي جهان‏
سخت‌ترين سکانس فيلم، مربوط به غرق شدن تايتانيک بود. ما دو هفته در آب بوديم و آب به قدري سرد بود که تحملش ‏فقط براي چند دقيقه امکان داشت. اوايل برايمان خيلي سخت بود، ولي بعد عادت کرديم. بعد از پايان فيلم‌برداري به مدت ‏‏2 هفته در رختخواب افتادم و هيچ‌جا نرفتم؛ طوري‌که شايعه شد من هم با تايتانيک غرق شده‌ام!»...‏
درباره برنده‌ جايزه‌ي اسکار بهترين بازيگر زن ۲۰۰۹؛ بيوگرافي،‌ فيلم‌‌ها و حاشيه‌هاي ديگر کيت وينسلت ‏
‎‎رز زيباي انگليسي‎‎
سال نو ميلادي با به اوج رسيدن بازيگري آغاز شد که همه با نام و چهره‌ي او آشنا هستند. «کيت وينسلت» (‏Kate ‎Winslet‏) که در نقش «رز» فيلم عظيم «تايتانيک» گل کرد و با تصاحب عنوان بهترين بازيگر زن جشنواره فيلم ‏اسکار، حالا ديگر يک ستاره‌ي تمام عيار به حساب مي‌آيد.‏
‏«کيت اليزابت وينسلت» متولد 5 اکتبر 1975 در «برکشاير» انگلستان است. اغلب اعضاي خانواده او هنرمند هستند؛ ‏پدرش «راجر وينسلت» و مادرش «سالس بريدجس» هر دو هنرپيشه بودند. پدربزرگ مادري‌اش اليور و مادربزرگش ‏ليندا بريدجس و دايي‌اش رابرت هم از بازيگران تئاتر غرب انگلستان بودند.‏
کيت به خاطر استعداد ذاتي‌اش در بازيگري، خيلي زود وارد اين حرفه شد. اولين حضور او مقابل دوربين در سن 11 ‏سالگي بود؛ زماني‌که در يک آگهي تجاري غذاي کودک شرکت کرد و از همان زمان در کنار بازي در نمايش‌هاي ‏کوچک، به آموختن بازيگري پرداخته و در دبيرستان هنر ادامه تحصيل داد.‏
پنج سال بعد از اولين حضور نمايشي‌اش، کيت در سريال‌هايي مثل «فصل تاريک» ظاهر شد. اما اولين حضور اين ‏دخترک انگليسي در سينما در 19 سالگي (1994) و با فيلم «موجودات آسماني» بود؛ فيلم با تحسين منتقدان روبه‌رو ‏شده و زمينه را براي موفقيت‌هاي بعدي کيت فراهم کرد. بعد از اين فيلم براي بازي در فيلم «حس و حساسيت» کانديد ‏شد. فيلمي که اولين نامزدي اسکار را براي کيت به همراه داشت. در سال 1995 در 2 فيلم ‏Jude‏ و «هملت» (در نقش ‏اوفليا) بازي کرد.‏
در سال 1997 کيت وينسلت به همراه «لئوناردو دکاپريو» جوان و با کارگرداني «جيمز کامرون» نامدار، عظيم‌ترين و ‏پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينما را خلق کردند: تايتانيک فيلمي تاريخي که برنده 11 جايزه اسکار شد و وينسلت علاوه بر ‏شهرت جهاني، براي دومين بار نامزدي اسکار را تجربه کرد.‏
در سال‌هاي 1998 و 1999 او بازي در فيلم‌هاي «شکسپير عاشق» و ‏Anna and the King‏ را نپذيرفت و به جاي ‏آن‌ها در ‏Hiedius Kinky‏ و ‏Holy Smoke‏ - که فيلم‌هاي خوبي هم نبودند- بازي کرد. وينسلت تاکنون بيشتر در ‏نقش‌هاي درام بازي کرده و در ژانرهاي ديگر حضور قابل توجهي نداشته. از ديگر فيلم‌هاي مهم او مي‌توان به ‏Iris‏ و ‏‏«درخشش ابدي يک ذهن پاک»‌ و «بچه‌ها‌ي کوچک» اشاره کرد که براي تمام اين فيلم‌ها نامزد اسکار شده است. کيت ‏امسال در دو فيلم موفق ‏The Reader‏ و «جاده انقلابي» بازي کرد و نهايتاً موفق شد جايزه اسکار بهترين هنرپيشه زن ‏نقش اول را به دست بياورد.‏
جالب است بدانيد وينسلت به خاطر صداي خوبي که دارد در چند انيميشن از جمله ‏Flushed Away‏ صداپيشگي کرده. ‏همچنين او گاهي در فيلم‌هايش آواز هم خوانده؛ از جمله در فيلم «سرود کريسمس» (2001) که موزيک ويدئوي آن با ‏نام ‏What If‏ منتشر شد. البته اين تنها موزيکي است که به صورت رسمي با صداي او منتشر شده. چون کيت معتقد ‏است بايد تمام انرژي‌اش را روي بازيگري متمرکز کند و خواندن کار خواننده هاست نه بازيگرها!‏
وينسلت در جريان فيلمبرداري ‏Hiedius Kinky‏ با دستيار کارگردان به نام «جيم تريپليتون» آشنا شد و در همان سال ‏با او ازدواج کرد. نتيجه‌ي اين ازدواج تولد دخترش «ميا هاني تريپليتون» در سال 2000 بود و البته يک طلاق ‏زودهنگام! کيت و جيم سال 2001 از هم جدا شدند. اما کيت تنها نماند و دو سال بعد با «سام مندس» کارگردان بزرگ ‏سينما ازدواج کرد. اين پيوند مجدد تا امروز پايدار بوده و اين بازيگر و کارگردان معروف هاليوودي پسري به نام «جو ‏افلي» دارند که درکنار ميا به خوبي و خوشي با هم زندگي مي‌کنند. شاهد هم اين‌که تازه‌ترين فيلم وينسلت (جاده انقلابي) ‏به کارگرداني همسرش جناب مندس است.‏
‏ ‏‎‎چند نکته‌ي جالب از کيت‎‎
‏- کيت موقع گرفتن جايزه اسکارش آنقدر هيجان‌زده شده بود که فرياد زد: «هي پدر، کجايي؟ يه سوت بزن تا بفهمم کجا ‏نشستي!»‏‏- او در برنامه افتتاحيه‌ي تايتانيک شرکت نکرد چون صميمي ترين دوستش فوت شده بود و بايد در مراسم خاک‌سپاري ‏او شرکت مي‌کرد.‏‏- کيت پاهاي بزرگي دارد و هميشه ترجيح مي‌دهد به جاي کفش، چکمه بپوشد!‏‏- او اولين و جوان‌ترين بازيگر زني است که قبل از رسيدن به 30 سالگي، 4 بار نامزد اسکار شده.‏‏- سام مندس (همسر دوم کيت) هم انگليسي است و در همان بيمارستاني به دنيا آمده که کيت متولد شده است.‏‏- دستمزدش براي تايتانيک دو ميليون دلار بود.‏‏- کيت بسيار خانواده‌دوست است و محال است پيشنهاد بازي در فيلمي را بپذيرد که به خاطرش مجبور باشد مدتي ‏طولاني از خانواده - خصوصاً دو فرزندش- دور شود. او در سال 2005 عنوان نفر اول «مادر نمونه‌ي بريتانيا» را از ‏آن خود کرد. نفرات بعدي اين ليست «ويکتوريا بکهام» (همسر ديويد بکهام)، «گوينت پالترو»، «اشلي چاد» و... بودند.‏‏- کيت در طي همه مراسم‌ اسکاري که حضور داشته، از لباس‌هاي رنگي استفاده کرده است؛ آن‌هم به رنگ‌هايي مثل: ‏صورتي، سبز، قرمز، آبي‌آسماني و سبز بهاري!‏‏- او در سالهاي 1995 و 2006 از سوي مجله ‏People‏ به عنوان زيباترين زن سال انتخاب شده.‏‏- قرار بوده در فيلمهاي شکسپير عاشق، «ارباب حلقه‌هاي 2» و ‏The Constant Gardner‏ در نقش اصلي بازي کند ‏که خب البته نشده!‏‏- لئوناردو دکاپريو از دوستان صميمي اوست و بچه‌هاي کيت او را دايي لئو صدا مي‌کنند!‏‏- تاکنون در بيش از 32 فيلم و سريال مختلف بازي کرده و برنده‌ي 26 جايزه جهاني و نامزد دريافت 56 جايزه ديگر ‏هم شده.‏‏- کيت در قسمتي از خاطرات خود از تايتانيک مي‌نويسد: «سخت‌ترين سکانس فيلم، مربوط به غرق شدن تايتانيک بود. ‏ما دو هفته در آب بوديم و آب به قدري سرد بود که تحملش فقط براي چند دقيقه امکان داشت. اوايل برايمان خيلي سخت ‏بود، ولي بعد عادت کرديم. بعد از پايان فيلم‌برداري به مدت 2 هفته در رختخواب افتادم و هيچ‌جا نرفتم؛ طوري‌که شايعه ‏شد من هم با تايتانيک غرق شده‌ام!»‏‏- «جيمز هورنر» سازنده‌ي موزيک متن تايتانيک، به ضرب و زور کارگردان راضي شد از ترانه «قلبم ادامه خواهد ‏داد» در فيلم استفاده کند. «سلين ديون» در لحظه‌هاي آخر ضبط ترانه، شروع به گريه کرد. «گلن برونمن» مدير اجرايي ‏سوني موزيک ساندترکس گفته است: «اين ترانه با شخصيت و درونيات رز (کيت وينسلت) نزديک است و به همين ‏دليل مخاطب را سر مست مي‌کند.»‏‏- کيت وينسلت و لئوناردو دکاپريو، (بازيگران نقش رز و جک در فيلم تايتانيک) بعد از گذشت بيش از ۱۰ سال، يک ‏بار ديگر روبه‌روي هم در فيلم جاده انقلابي بازي کردند. اين اولين فيلم کيت به کارگرداني همسرش بود.‏
‎‎فيلم‌هاي مهم کيت وينسلت‎‎
Sense and Sensibility‏ (حس و حساسيت) 1995‏Titanic‏ (تايتانيک) 1997‏Quills‏ (قلم‌هاي پر) 2000‏Iris‏ (ايريس) 2001‏Eternal Sunshine of the Spotless Mind‏ (درخشش ابدي يک ذهن پاک) 2004‏Little Children‏ (بچه‌هاي کوچک) 2006‏The Reader‏ (خواننده) 2008‏Reolutionary Road‏ (جاده انقلابي) 2008‏
‎‎يکي از بهترين ديالوگ‌هاي کيت‎‎
در فيلم «بچه هاي کوچک»: سارا پيرس (کيت وينسلت) در يک جلسه کتابخواني زنانه شرکت کرده و نوبت اوست که ‏راجع به کتاب «مادام بواري» توضيح بدهد.‏‏ سارا: «من فکر کنم احساسات رو راجع به اين کتاب مي‌فهمم. من يکم باهاش مشکل داشتم؛ وقتي تو مدرسه مي‌خوندمش ‏مادام بواري به نظرم يه احمق بود. اون با يه مرد عوضي ازدواج کرد، يکي بعد از ديگري اشتباه احمقانه! اما وقتي اين ‏دفعه خوندمش عاشقش شدم. اون يه انتخاب داره. اون مي‌تونه يه زندگي پر از بدبختي رو قبول کنه يا مي‌تونه عليه‌ش ‏بجنگه. اون مي‌تونه مبارزه رو انتخاب کنه؛ بعضي از مبارزه‌ها بي‌ارزش هستن، ولي اين يکي خيلي ارزش داره...»‏‏(داستان کتاب شبيه زندگي سارا در فيلم است)‏























نمايش روز♦ نئاتر ايران
نمايش کوچه عاشقي سعي دارد با توسل به شيوه هاي اجرايي نمايش ايراني داستان خود را روايت کند. ‏نصرالله قتدري اجراي اين نمايش را از اسفندماه گذشته در تالار سنگلج آغاز کرد و پس از پايان تعطيلات ‏نوروز تنها نمايشي بود که کار خود را زود تر از ساير نمايش ها ادامه داد. ‏
‎‎گذشته و امروز روي مرز کمدي‎‎
نويسنده و کارگردان: نصرالله قادري. طراح صحنه: فرشاد منظوفي‌نيا‌. موسيقي: مهرداد نصرتي. بازيگران: ‏محبوبه بيات، رضا مختاري، عزيز نقدي، جمشيد صفري، زري اماد، عبدالرضا فريدزاده، بهرام تشکر، ‏زهره پرتوي، حسين شمس، حامد منافي، علي فرجام‌فر، وحيد جباري، حسام منظور. ‏
‏ خلاصه داستان: "کوچه عاشقي" حکايت خيابان ايرانشهر است که در دل آن عمارت حاج ولي‌الله عدالت و ‏تنها ورثه‌اش عادله خانم بنا شده است. هفت تنان به بهانه عاشق شدن بر عادله در پي تصاحب عمارت هستند. ‏اما عادله دل در گرو عشق سياوش سپرده و شرط گذاشته که هر کس توانست راز صندوقچه حاج ولي‌الله را ‏بگشايد به وصلت او درمي‌آيد. به توطئه هفت تنان، سياوش به قتل مي‌رسد و عادله تنها مي‌شود. ‏
نصرالله قادري سال گذشته دو نمايش کريستال تاور و من قاضي‌القضاتم که مرگ مرد مهر کردم به مهر را ‏روي صحنه برد که هريک ژانر جداگانه اي داشت. نمايش کوچه عاشقي نخستين تجربه جدي قادر در حوزه ‏تئاتر کمدي محسوب مي شود. ژانري که تاکمون قادر سراغ آن نرفته بود و فضاي عبوس عمومي کارهايش ‏مانع از اين دريافت مي شد که وي روزي تصميم به انجام اين کار بگيرد. ‏
کارگردان در نمايش کوچه عاشقي سراغ نماد ها و نشانه هاي ادبي و دراماتيک تئاتر ايران رفته و انها در ‏يک ساختار کمدي بيان مي کند. اين نشانه ها گهگاه کارکرد خود را از دست مي دهند اما قادري که تاکنون ‏آثارش با واکنش هاي متفاوت اهالي نمايش رو به رو شده توانسته استفاده مناسبي از آنها انجام دهد. ‏
قادري در بيان داستان مورد نظر خود در کوچه عاشقي تعدادي تيپ آشنا براي مخاطب که از آنها خاطره ‏جممعي دارد را برگزيده و مبناي داستان خود را بر اساس آن بنا مي نهد. اين انتخاب به تماشاگر کمک مي کند ‏تا چندان درگيري فکري با فضاي اوليه نمايش نداشته و بلافاصله با شروع کار در فضا قرار بگيرد و نمايش ‏را دنبال کند. درواقع قادري نمايش خود را نه از روي صحنه که در ذهن تماشاگر آغاز مي کند که اين البته از ‏خصلت هاي نمايش هاي آئيني ايراني است. تماشاگري که به ديدن يک کار سياه بازي مي رود بخشي از ‏تجربه خود را نيز وارد دنياي نمايش مي کند و از همين روي کارگردان بايد با علم به اين مسئله عناصر و ‏ساختارهاي متفاوت را کنار يکديگر قرار دهد. ‏
قادري اما فراموش مي کند که ايده استفاده از حافظه جمعي تماشاگرممکن است که زود کارکد خود را از دست ‏بدهد. با توجه به گسستي که ما سال ها در حوزه نمايش هاي ائيني ميان مردم و تئاتر بوده اين نسلي عناصر و ‏کارکردهاي اين گونه نمايش ها را از خاطر برده اند و از همين رو در برخي لحظات نياز به ياد آوري هايي ‏هست که عدم پرداختن به انها مي تواند موجبات فاصله پذيري تماشاگر و فضاي نمايش را به دست اورد. اين ‏نکته اي است که به نظر مي رسد قادري آن را فراموش کرده است و از همين رو داستان نمايش کمي دير ‏شروع شده و همين فضا را براي دقايق اوليه ملال آور مي کند. ‏
حاج حلبي(پيرمرد متحجر مذهبي)، لوطي اصغر(بازاري رياکار)، شعبان خان(بزن بهادر بي‌مخ)، مهرداد ‏جان(هنرمند متجددنما)، اکبرخان تجدد(صوفي متظاهر)، اشک اول(وکيل مترقي نما)، موسيو(خارجي و ‏بيگانه فرصت طلب)، سياوش(جوان عاشق ايراني) و... تيپ‌هايي هستند که داستان کوچه عاشقي اين امکان را ‏به تماشاگر مي دهند تا بتواند فضاهاي مختلف اجتماعي نهفته در بطن کار را تجربه کند. ‏
قادري در بطن داستان خود سراغ اسطوره هاي سياوش و فريدون مي رود و اينجا دوباره حافظه تماشاگر خود ‏را به ياري مي گيرد. او مي خوهد از مزرگ شهادت گونه سياوش و عدالت خواهي فريدون استفاده کند تا آنها ‏را با فضاي امروزين داستانش گره بزند. او سريع از تماشاگر مي خواهد که اين شخصيت هاي اسطوره اي را ‏به تاريخ امروز گره بزند تا بتواند هدف خود را در اين ميان مورد استفاده قرار دهد. از سوي ديگر فضاي ‏کميک نيز نمايش را به سمتي مي برد که ما شاهد يک سوگ مضحکه باشيم. يعني کار به نوعي در دل خود بر ‏عدم تناسب ميان اين شخصيت هاي اسطوره اي و جامعه امروز نيز تاکيد مي کند. همين مسئله البته کار را در ‏نقاطي با ابهام و تناقض نيز رو به رو مي کند. يعني در برخي صحنه ها قادري به اندازه اي درگير فضاهاي ‏کمدي مي شود که همنشيني تاريخي قهرمانانش را فراموش مي کند و از سوي ديگرمي دان پرداختن سطحي ‏به اين اسطوره ها در نمايش نيز مي تواند کارکردي معکوسي داشته باشد. ‏
پيرنگ و الگوي رفتاري روايي داستان کوچه عاشقي اگرچه متعهد به نمايش هاي شادي آور ايراني است اما ‏در عمل بيان پيچ و خم ها و تعليق هايي که در آن نهفته قرابت هايي را با نمايش هاي غربي پيدا مي کند. ‏نمايش کوچه عاشقي با توجه با نمايش هايي که تاکنون از قادري ديده ايم مي تواند نقطه عطفي در کارنامه او ‏باشد. ‏















نيم نگاه♦ کتاب‏
سروده هاي خانم مقدس ساده، روان و بي تکلف است. عاشقانه ميسرايد. و مخاطبين خود را با مفهوم ذاتي عشق آشنا ‏مي کند. با زبان مردم شعر مي گويد...‏
‎‎رؤياهاي عاشقانه، عاشقانه هاي رؤيا‎‎رؤيا مقدس
چاپ نخست: تابستان 1387 – 2008 ‏ناشر: شرکت کتاب لس آنجلس
اين نخستين دفتر رؤيا مقدس است که منتشر شده. ولي قبلا درسايت هاي گوناگون با سروده هاي ايشان آشنا بودم. ‏سپتامبرگذشته درنشست پرتشنج انجمن قلم ايران درتبعيد درماينز با ايشان از نزديک آشنا شدم. هنرمندي لايق و آگاه، ‏که همين دفتر نمونه اي از توانائي هايش را توضيح ميدهد. ‏
سروده هاي رويا مقدس ساده، روان و بي تکلف است. عاشقانه ميسرايد. و مخاطبين خود را با مفهوم ذاتي عشق آشنا ‏ميکند. با زبان مردم شعر ميگويد:‏دفتررا که باز مي کنم، با خواندن اين سرودۀ زيبا نمي توانم زبان به تحسينش نگشايم.‏
من اگر شاعربودمامشبشيواترين واژه هاي مهر را‏ارزاني آمدنت مي کردم‏امشب.‏زيباترين الفباي زمين راگستران گام هايت،مي خواندم‏و مهربان ترين عاشقانه ها رابربلنداي قامتت مي نوشتم،‏امشب.‏من اگر شاعر بودمامشبرنگ و نور و نوا رابرفضاي نشستنت مي باريدم‏ امشب‏وچندان پاي کوبان به سور مي رقصيدمتا به سر درپايت درافتمامشبمن اگر شاعر بودمامشبنرم و ناز و نجيبانهديوانگي ام را ازآمدنت ‏قطره قطره به فرياد مي سرودم‏تا سپيده صبح، شرم شوکتِ حضورت را، ‏پشت دربماند، تا هميشهامشب.‏
خوانندۀ عادي، همينقدر که پختگي کلام، مفهوم وحالت موسيقيائي شعر را درک مي کند، لذت مي برد. جذب و جلب ‏مخاطب براي شاعر بزرگترين موفقيت است. به کارگيري کلمات ومفاهيم غيرمأنوس که با گوش بيشتر مردم آشنا ‏نيست، دراين دفتر کمتر به چشم مي خورد. بيگمان، حفظ اين شيوۀ زبان يکي از راز هاي موفقيت شاعران است. ‏خوشبختانه رويا مقدس با رعايت سادگي کلام دراين راه گام برمي دارد. ‏
شاعر، در قطعۀ "بوسه"، احساس خود را عريان مي کند. حسرت هاي بربادرفتۀ هزارسالۀ زن را با نگاهي تيز يادآور ‏مي شود: ‏
هربوسۀ تو شگفتن دوبارۀ من است ‏هربوسه که به سوي همه مي پرانيراست به ميان جانم فرود ميرودو مرا درفراسوي همه به سوي تو به پرواز وا مي دارد.‏
بيا و دهانم را بگشايتارها شود اين پچپچۀ هزار ساله از دلمدرآنچه درفراسوي تو و همه سوي من‏مرا به شکفتن، به پرواز، به بازِ باز وا مي دارد.‏
او پاره تني از زن جهاني ست. احساس و حسرت هايش نيز رفتارهاي زنِ جهاني را توضيح ميدهد. در دايرۀ تنگ ‏اقليمي خود را گرفتار نمي کند. جهان و هرجا که انسان است، زن و مرد حضور دارد او نيز عاشقانه ميسرايد. در قطعۀ ‏‏"خواب نهان"، روايت توراتي شاعر دراثبات اين مدعاست. ‏
‏"تو فرازي، تو نشيبيتو خود آن گندم و سيبيکه زفردوس مقدس به خرابات گناهم بکشاندي."‏
زيباترين و رساترين عاشقانه اي از تبلور پاکي و صراحت عشق است. "زن" اظهارعشق را از يد قدرت مرد بيرون مي ‏کشد. عصيان مي کند. زنجيربردگي و بندگي را مي گسلد. بيزارازآرايش عوام پسند، اهرم بازدارندۀ "نجابت" و "شرم" ‏را برسر کله پوکهاي تاريخ و هواخواهانش ميکوبد. با عقل نقاد، تاريخ و فرهنگ مرد سالاري را به مقابله ميطلبد. از ‏سختي و سنگلاخي اين جاده جانکاه به درستي آگاه است.‏
در "سنگيني حوادث" مي گويد:‏راه دراز است ‏وسوسوي نگاهت دور.‏با چشماني لبريز از شدنودلي سرشار از شوق عبور‏تا پايان راهواژه ها گام مي زنم.‏
چرا که آغوش مهرباني درانتظار است‏وسنگيني حوادث‏و گام هاي من – اينک - درراه‏چشمۀ نگاهت را درنور بجوشانتا راه سوي تو را گم نکنم‏
شاعر، با نگاهي همه سويه دراين قطعه ازحسرت دوري آمال زن سخن ميگويد. بامعرفت ازسنگيني حوادث، اطمينان ‏دارد که آغوش مهرباني درانتظار است. آيا رهائي زن از يوغ مردسالاري آغوش مهر و مهرباني براي زن در اجتماع ‏بشري نيست؟ همچنانکه پيوند او با نور جوشان، روايتِ تأکيد برتساوي حقوق زن و مرد را تداعي ميکند. نگران ‏گمگشتگي ست. ييم و هراس خود را پنهان نميکند. با زبان نرم و لطيف، اين احساس را بروزميدهد. و سرشار ازعشقي ‏مادرانه سخن ميگويد. همجنسان ش را ميبيند با مسئوليت هاي بزرگ در جهان غرب، در کمال لياقت و توانائي برمسند قدرت اند. ‏
هر قطعه ازسروده هاي اين دفتر، طراوت ويژه اي دارد. شعور و آگاهي شاعر را به رخ ميکشد. در شعر "مرا ‏ازفردا آبياري کن"، کلمه هاي جاندار خواننده را در وادي انديشه جولان ميدهد. ‏
جنگل پوشيده از برف طپش هاست.‏و رازي نهفته شناور درسرما‏چگونه با که بودن هاخفتن ها در خش خش يخبندانوبادهاي سرد امروز‏درآغوش ذوب فردا.‏زمان ازعطش تا سراب جاري است‏و نگاه من درانبوهي جنگلِ پوشيده از برفپايابِ پايان گاهنامه هادرپرسه هاي فردا جاودانه مي ماند.‏
رؤيا مقدس شاعراست. شاعري که فرهنگ خود را مي شناسد. با آگاهي ازمسئوليت گام برميدارد. درايت رو به کمال ‏ش اين نويد را مي دهد که بالندگي وحضور اين هنرمند را در ادبيات تبعيد بايد جدي گرفت.‏
‏ ‏




کتاب روز♦ کتاب ‏
‎‎


سالشمار ادبيات معاصر ايران (1380-1300)‏‎ ‎
نويسنده: محمود مدبري‏363ص، كرمان: انتشارات دانشگاه شهيد باهنر، 1387، چاپ اول
در اين سالشمار، مهم ترين رويدادها و فعاليت هاي ادبي ايران، در حوزه داستان، رمان و شعر، از سال ‏‏1300 تا سال 1380 خورشيدي، منعكس شده است. هر سال، به صورت جداگانه، گزارش شده و در آغاز هر ‏سال نيز، به اوضاع كلي ادبيات ايران در آن سال اشاره گرديده است. فعاليت ها و رويدادهاي ادبي هر سال ‏تحت چهار عنوان اصلي يعني «انتشار»، «متفرقه»، «وفات» و «ولادت»، معرفي شده است. بخش ‏‏«انتشار»، شامل چهار زير مجموعه يعني داستان، شعر، مجله و روزنامه است و وقايع مهم مربوط به اين ‏چهار حوزه را منعكس مي كند. در بخش «متفرقه»، گزارشي از مهم ترين حوادث ادبي و فرهنگي هر سال ‏نظير تشكيل سمينارها يا كنگره هاي داخلي، تاسيس مراكز يا كانون هاي ادبي و مانند آن ارائه مي شود. بخش ‏هاي «ولادت» و «وفات» نيز به تولد و مرگ شاعران، نويسندگان و ساير دست اندركاران برجسته حوزه ‏ادبيات اختصاص دارد. ‏
‎‎



تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران: ضياء موحد‎‎
گفتگو: اردوان اميري نژاددبير مجموعه: محمد هاشم اكبرياني‏192ص،‌ تهران: نشر ثالث، 1387، چاپ اول
هدف از طرح «تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران»، ارائه گزارشي از زندگي خصوصي، اجتماعي و حرفه ‏اي شخصيت هاي برجسته در حوزه ادبيات معاصر كشور ماست. چارچوب اصلي اين طرح، پرداختن به ‏دوره هاي مختلف زندگي فرد و بيان فعاليت هاي ادبي، سياسي و فرهنگي اوست. در كتاب حاضر، زندگي و ‏فعاليت هاي «ضياء موحد»، شاعر، متفكر و منتقد معاصر، در گفتگو با او بررسي مي شود. ‏
‎‎


همه دوستان من: زندگي رضا كرم رضايي و خاطراتش‎‎
نويسنده: رضا كرم رضايي‏478ص، تهران: انتشارات ققنوس، 1387، چاپ اول
اين كتاب، گوشه اي از خاطرات خواندني «رضا كرم رضايي»، هنرمند برجسته عرصه تئاتر و سينما در ‏ايران است. «كرم رضايي» كه به عنوان هنرپيشه و كارگردان صاحب تجربيات و آگاهي هاي ارزشمندي ‏است، در خاطرات خود، بخشي از زندگيش را همراه با خاطراتي از «نقش آفرينان خاطره انگيز» به تصوير ‏مي كشد. زبان او شيرين و روان است و خواننده را همراه با خود به سفري در گذشته هاي نه چندان دور در ‏دنياي سينما و تئاتر ايران مي برد. ‏
‎‎

نقش فراماسون ها در تاريخ معاصر ايران (جلد اول)‏‎ ‎
نويسنده: حسين ملكي‏598ص، تهران: نشر اشاره، 1387، چاپ اول
در اين پژوهش، برخي از فعاليت هاي فراماسونري در تاريخ معاصر ايران بررسي شده است. نويسنده كتاب ‏كه با نام «ح. م. زاوش» نيز معروف است، پژوهشگر و مورخي است كه سال هاي زيادي از زندگي خود را ‏صرف تحقيق درباره نقش و عملكرد فراماسون ها در ايران كرد. طرح كلي كتاب حاضر، شامل نكات اساسي ‏در زمينه بررسي و تحليل دقيق از نقش سازمان سري فراماسونري در رويدادهاي اجتماعي و تاريخي معاصر ‏ايران، و معرفي اسمي و اعلام هويت فراماسون هاي نقش آفرين است. عناوين بعضي از مباحث كتاب ‏عبارتنداز: «منشاء پيدايش فراماسونري»، «شالوده فراماسونري در انگليس»، «تكامل فراماسونري باطني در ‏انگليس»، «پديده هاي انحراف در نهضت مشروطيت ايران و نقش فراماسون ها»، «شيوه هاي نفوذ ‏فراماسونري به ايران»، «نقش فراماسون ها در انقلاب مشروطيت»، «فتح تهران چگونه و در چه شرايطي ‏انجام شد؟»، «قرارداد 1919: نقش ديگري از فراماسون ها در رويدادهاي تاريخ»، «دولت فراماسونري ‏وثوق الدوله»، «قيام شيخ محمد خياباني»،‌«نگاهي به هويت كابينه هاي فراماسونري در دوران ‏فترت»،‌«استعفاي وثوق الدوله و ماموريت مشيرالدوله ماسوني» و... ‏
‎‎

مارمولك ها هم غصه مي خورند‎‎
نويسنده: پرويز رجبي‏204ص، تهران: نشر اختران، 1387، چاپ اولسرنوشت دختركان خردسال ايراني هميشه داستان غم انگيزي بوده است. فرمانروايان، اميران و سرداران، ‏همواره در بيت و سراي خود، شماري دختر و خواهر، براي مصالحه و رفع و رجوع داشته اند. نويسنده كتاب ‏در اين مورد پرسشي را مطرح مي كند: [ آيا اين هنجار ناشي از پيوندهاي سست خانوادگي در سراي ‏فرمانروايان و بزرگان و غير آنها بوده است، يا حاصل ميزان اعتبار حضور زن در خانواده؟] او سپس به ‏طنز و كنايه اشاره مي كند: [لابد هر دو عامل در كنار هم نقش داشته اند. و لابد كه نقش عامل دوم تعيين كننده ‏تر بوده است!] درباره اميران و بزرگاني كه دختركان خردسال ايراني در كاخ ها و خانه هاي آنها به ‏اسارت رفته اند، بسيار روايت شده است؛ تنها چيزي كه هرگز مطرح نبوده و يا هرگز خبري از آن به دست ‏ما نرسيده، سرنوشت اين دختركان است. گويي هم دختران و هم پدرها و مادرهايشان، مانند تاريخ، به اين ‏قساوت عادت كرده بوده اند. «مارمولك ها غصه نمي خورند» داستاني زيباست كه با الهام و توجه به اشاره ‏اي كه به يكي از اين دختركان در«تاريخ بيهقي» رفته، نوشته شده است. ‏
‎‎


آذربايجان ايران، آغاز جنگ سرد‎‎
نويسنده: جميل حسنليمترجم: منصور صفوتي‏613ص، تهران: انتشارات شيرازه، 1387، چاپ اول
ماجراي ظهور و سقوط «فرقه دموكرات آذربايجان» و حركت جدايي طلبانه آن در قالب حكومت «فرقه ‏دموكرات»، از تابستان 1324 تا پاييز 1325، ايران را با بحران سياسي بزرگي روبرو كرد. تمهيدات اين ‏ماجرا از پيش و با اعزام ماموران ويژه شوروي در پوشش ايرانيان مهاجر و نيز گردآوري اطلاعات لازم و ‏شناسايي نقاط قوت و ضعف دولت ايران فراهم شده بود. در كتاب حاضر كه اصل آن به زبان روسي است، ‏نويسنده با استفاده از اسناد محرمانه آرشيوهاي اتحاد جماهير شوروي، بروز اين رويداد و چگونگي پايان ‏ماجرا، و همچنين پيوند آن با آغاز جنگ سرد را، با شرح و تفصيل بررسي كرده است. در حقيقت، نويسنده با ‏استناد به اسناد معتبر و مهمي كه پس از فروپاشي اتحاد شوروي در اختيار پژوهشگران قرار گرفته است، ‏تصويري جالب و خواندني از «قضيه آذربايجان» در آن سال ها و فعاليت هاي «فرقه دموكرات» ارائه مي ‏كند. ‏
‎‎


مكتب نگارگري شيراز (مصور، رنگي)‏‎ ‎
نويسنده: يعقوب آژند‏314ص، تهران: انتشارات فرهنگستان هنر، 1387،‌چاپ اول
مكتب نگارگري شيراز را به تعبيري مي توان ام المكاتب ايران در قلمرو كتاب آرايي دانست. اين مكتب گرچه ‏به لحاظ فرهيختگي و پروردگي به پاي مكاتب ديگري چون مكتب تبريز، هرات و اصفهان نرسيد ولي از حيث ‏تداوم و استمرار و تجربه ادوار مختلف هنري، از آنها پيشي گرفت. سده هاي بسيار و سال هاي بي شمار بر ‏اين مكتب گذشت و زنجيره اي از مراحل گوناگون را با زبان و بياني متفاوت تجربه كرد و در قلمرو سبك ‏بومي، به بالندگي و كمال رسيد. در كتاب حاضر، مكتب نگارگري شيراز، به همراه ويژگي ها و خصلت ها و ‏اجزاي گوناگون آن، از جهت هاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و به ويژه فرهنگي – هنري، ‏بررسي شده است. نويسنده براي بازخواني و شرح و بررسي مراحل گوناگون اين مكتب، پژوهش خود را به ‏چهار بخش تقسيم كرده است. بخش اول، به دريافت هاي تاريخي، فرهنگي، هنري، اجتماعي و اقتصادي ‏شيراز تا سده هاي هفتم و هشتم هجري اختصاص دارد. سه بخش ديگر، به سه دوره شاخص مكتب شيراز ‏يعني دوره هاي «آل اينجو»، «آل مظفر» و «تيموريان» مي پردازند. در اين سه بخش، خصوصيات تاريخي ‏و فرهنگي و هنري و بالاتر از همه، آثار بازمانده هر دوره، معرفي شده است. ‏
‎‎


متن ويراسته و شرح كامل تاريخ جهانگشاي جويني (مجموعه 3 جلدي)‏‎ ‎
نويسنده: عطا ملك جوينيبر اساس نسخه: محمد قزوينيبه اهتمام: دكتر احمد خاتمي‏1887ص، تهران: نشر علم، 1387، چاپ اول
كتاب «تاريخ جهانگشاي جويني» يكي از معتبرترين و ارزشمندترين منابع و مآخذ تاريخ عصر مغول به شمار ‏مي آيد. بسياري از اطلاعات گردآوري شده در اين كتاب درباره تاريخ قوم ايغور، قراختائيان و ‏خوارزمشاهيان و فتوحات چنگيز، در هيچ منبع ديگري موجود نيست و همه كساني كه بعد از «جويني»، ‏تاريخ اين وقايع را نقل كرده اند، بسياري از مطالب خود را از «تاريخ جهانگشاي» گرفته اند. تصحيح حاضر ‏از اين اثر ارزشمند كه بر اساس نسخه «علامه محمد قزويني» انجام شده، شامل متن ويراسته آن همراه با ‏شرح و توضيحات كامل و مفصل است. اين شرح و توضيحات، همراه با فهرست هاي جامعي كه ضميمه ‏كتاب شده، كار استفاده از اين منبع معتبر تاريخ مغولان را براي پژوهشگران و اهل فن، آسان تر مي كند. ‏
‎‎

شرح و نقد غزليات شمس تبريزي‎‎
نويسنده: بهروز ثروتيان‏1401ص، تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل، 1387، چاپ اول
شرح و نقد «غزليات شمس» در اين مجموعه، تنها بر اساس غزلياتي است كه تخلص «شمس تبريزي» دارند ‏و به هر بهانه و عنواني از «شمس» در غزليات «ديوان كبير» نام برده اند. اصلي ترين غرض نويسنده كتاب ‏حاضر، تحقيق و تشخيص اين مطلب است كه همه غزل هاي مختوم به نام «شمس تبريزي» از «مولانا» ‏نيست. اين موضوع به تفصيل، نقد و بررسي شده كه در «ديوان كبير» يا «كليات شمس»، ابياتي از ‏سرايندگان و شاعران مختلف، در مدتي نزديك به يك صد سال، راه يافته است. اين اشعار و ابيات، در «قونيه» ‏و شهرهاي ديگري كه خانقاه داشته اند، سروده شده است. در اين ميان، هر صاحب قلمي، نام «شمس ‏تبريزي» يا «شمس الحق تبريزي» را به عنوان يك نماد براي پير طريقت يا مراد خويش به كار برده است. ‏نويسنده در پژوهش حاضر، با بررسي، شرح و نقد غزل هاي «ديوان كبير»، نشان مي دهد كه حدود سه پنجم ‏از سه هزار و چند غزل گردآوري شده در اين ديوان، به وسيله ديگران سروده شده اند. او هم چنين تاكيد مي ‏كند كه شايد بيش از دويست غزل از «مولانا» نبوده است كه گزارش و شمارش آن به تحقيق ممكن نيست. ‏
‏ ‏‏

نگاه
‎ ‎ويوالدي 1678-1741 آهنگساز ايتاليايي، در 1723 کوراتت فصول يا 4 ويلون کنسرتو را در باره فصول سال نوشت. ‏هر فصل ملودي ويژه خود را داشت. او نتهاي زير استکاتو سيمين زهي را براي ترسيم سوز زمستان و طنين رعد و برق ‏را براي تابستان بکار برد. هر کنسرتو 3 موومان، 2 آلگرو تند و 1 لارگو / آدژيو کند، داشت که با غزل/ سونات سروده ‏از ويوالدي اجرا شدند. اکنون نزديک 300 سال است که 4فصل ويوالدي در شهرهاي جهان براي دوستداران موسيقي ‏کلاسيک نواخته مي شود. تغيير فصول روي ايرانيان اثر ويژه اي داشته که از هزاره هاي دور در پيدايش جشنهاي ماناي ‏ملي يلدا، چله، سده، مهرگان، نوروز، 13بدر خود را نشان داد. چرخه فصول متمايز بر ساکنان فلات اثري عميق داشته. ‏اين شادروزها بر اساس تکانه هاي گردش، تدوير بيضوي / محوري زمين بدور خورشيد با تغييرات محسوس جّوي همراه ‏است. اين تاثير بر مردم فلات متفاوت از صحاري خشگ بدون تغيير محسوس فصول است. پس نقش طبيعت متغيير در ‏فرهنگ فلات چشمگير است.از دوره دبيرستان، 4فصل ويوالدي با کشش ناسوتي نواي ويلونش، حتي کنار صخره اي در ‏کوههاي شمال تهران و بعد بهنگام رانندگي، مرا به ترکيب متغير فصلي ستارگان مي رساند. ‏
‎‎بهار و فلات‎‎‏1‏
بهار وفاي فراگيرذهن زيباي زمين است‎.‎بهار سرود ملي عشق است‏‎:‎نجواي مي خواهمت اکنون،‏فرياد دوستت دارم از امروز تا هميشه،پيمان با تو باشم از اين دقيقه تا انتهاي خط‏‎.‎براي زوج مماس بارآوري مهر آني در ميوه فردا‎-‎در آتشکده مهرباني امروز تا شيريني رسيدگي فراواني‎.‎بهار شکستن حصار تخم، جيک جيک جوجه ها؛شير گرم نرم نمور گربه در دهان نو بچه ها‎.‎عريان زبان گوياي عشق‏‎:‎نقاشي قوس قزح بر بيقراري پوست فلات‏خالکوبي انحناي هوس انگيز خاکترکيدن توپ تپه در شتاب شنگرفي شقايقسرآمدن انتظار زمين در عرضه زيبايي و دوستيشاخه هاي مشتعل رايحه در دامن طبيعت؛پرواز آزاد پروانه بدون رواديد زنبور گزنده؛بوسه خيس قطره باران در لزج کلاله است‎.‎آغوش باز براي گرم دم، ايثار بي دريغ داغ ست‎.‎لنگر جفت ماهي لخت با شناي مغازله در رود؛‏عطش مادگي براي خيسي خُلف در عرياني عشق، رنگ روشن و رايحه حشراست‎.‎آرايش آزاد است: رنگ آميزي چهره و ناخن با گلبرگهاي اختر و کوکب‏‎.‎پرستش زيبايي شعله هاي گذران،‏رقص التهاب نر در پذيرش چشم اشتياق مادهدر مراسم سرمدي نزديکي و نکاح‏در مهراب باز طبيعت است‎.‎گريزان از خفا، بهار عيان است‎.‎
‎2‎
بهار است‎.‎جولان جواني و لذت زيبايي است‏‎.‎ببين باغ چه دست و دلباز آذين بستهکليد زده همزمان بروشني الوان لامپ و شمع ِشکوفه، بشاخه ها؛‏فرش ِملون با حناي رنگ بر ناخن چمن گشوده‏‎.‎روشني و رايحه، چلچله را بدوار کشانده به کشيدن نوار پرواز سرمستي‎.‎دولت بيدار طبيعت، صحت صميميت، علامت سلامت زمين،جشن فرخنده ي فراگير زندگي،پاسخ به اجداد، آتش بازي اسلاف ماست‏‎.‎بهار ما 3 گاهان است‏‎:‎پريدن از آتش 4 شنبه سوري سرور محله، حلقه بدور 7 سين نوروز کانون خانواده، ‏جشن موسيقي و اشربه 13 بدر عمومي‎.‎سيب زيبايي، سنجد مهر، سمنوي شيرين شادي، ‏سبزه تکثير جواني، سير تندرستي، سماق شرابي فر پيروزي، سرکه ي پاکي‎.‎بهار بازخواني غزل 700 ساله حافظ است‏در غنچه لبهاي دختر سبزه روي باريک کمر ولنجکي‎-‎که درويش آواره کويش را مدهوش کردمنجر به ورود امداد اوليه بر اندام افقي،تراشيدن ريش پرپشت او شد- با تصوير محدبدر 2 تيله سفيد چشم ش از رطب خرماي غزال غزل خوان‏‎.‎شادي در رباط کريم، ستايش عشق در شميران و لاهيجان است.‏بهار - فشار سر پياز ريشه دار از سياهي خاک بسوي نور؛‏کودک در يونجه زار تا زانوبگردد بدنبال تخم زرکبراي تابه تنور.‏بهار نزديکي است‏گرته نخاله نخل به کلاله لزج خوشه در حريم سبز درخت‎ ‎نسيم ناقل عشق و آزاديبهار بوسه جفت جوان بزير سايه انجير پيرگل سرخ هديه ي مرد به زن براي تصاحب حلقه ي تکلم و انس‏نبود تاريکي، خاکستري، قهوه اي و مشگيوفور سرخ، سبز، زرد، آبي، رنگهاي روشن دلخواهبهار رهايي است‏آزادي گزينش، جنب و جوش، رنگ و رايحه، فرياد پروازبهار شکست سکوت‎ ‎نوار نواي شور پرستو در 7 شهر:‏‎ ‎شراب شفق بر لب افق، نارنجي تند فلق براي عرياني نزديکي شکر شب‏در خماري شهد انگور ياقوتيشيريني لعل لبان، شير گرم دندان، شکوفه ي شببو‏نطفه سرخ شربت انار خنک شهريور سقاخانه بازار تجريش‎.‎
‎3‎
شکوفاني و آباداني بهار واگير است‎-‎گر زدن زندگي در تداوم حيات‎.‎نسيم بهاري طره نازک جوان سبزه و کاکل ظريف گل را نوازش دهدبراي عشق ورزي، حدوث ميوه همه و همه، بدون واهمه‎. ‎هياهوي کودکان، شادي جوانان، درک تغيير بوسيله پيران مستعد‎.‎از زير تا زبر، از راست تا چپ، از پيش تا پس – بي واهمه در همهمه همآهنگ همه‏‎.‎بهار زمزمه ي عشق، نجواي خواهش خصوصي در امنيت است‎.‎در اين خواستن، فشردن غريزي پوست، داغي دم ارضائ متقابل؛‏طرح نزديکي، آغوش باز، عرياني گشودگي کلاله،‏رضايت پرچم و تخمدان استماهيچه جواني و شهوت‏‎:‎لنگ لخت لاله و پليکان پاپتي سيستان،نگاه حشر جفت در خيال ايجاد خانواده،باز شدن مشت غنچه، عيان ميان مرطوب گل، ‏شناي ازلي جفت خيس مرغابي انزلي؛ زُخم خاويار تورم خيک قزل آلاي خزر؛‏خاکه رو خاکه کلان کمانه هاي کوبان کوسه ي لخت خليج فارس، در افق دور خرمشهر؛جفت گيري عمود ورزو بر صبوري نموري آتي پرشير ماگو‎.‎بهار نياز نزديکي است؛ نه نظارت تنگ نظران؛‏غرش پلنگ مازندران در حراست زوج توله هايش‎-‎که بشادي از سر و کول هم بالا مي روند برنوازش فرش يشمي‎ ‎
‎4‎
بهار ناموس بقا است‎-‎سرشار از صميميت و صافي وجدان‏‎.‎زيبايي حقيقت است – محتواي آن‏‎.‎حقيقت زيبايي است – مظروف آن‏‎.‎بهار ترسيم رنگين کمان بر دشت و ماهور، با خط ميخي و موازيفوران الوان روشن از ضربان نبض زمينفشار انگشت بر پوست حريص دشتمضراب شست نسيم بر انحناي تپک‏جهش جوانه از تاريک زير بسوي نور‏فشار بازوان باد بدور طوق کمر درخت خم با آخ و لرز‏ورود به تاريکي رطوبت و شور‏نسيم و صف سوزن سبز کاج‎.‎احترام به عصمت گلبا نمايش زيبايي اش در امنيت ايام؛‎ ‎در نوازش پروانه گذران بر حس گلبرگ رقصاندر بوسه باران بر نازکي غنچه.‏‎ ‎جريان رويش جوانه جو، ‏همخواني روان رهايي همه در دشت، آسمان، جنگل، دريا، کوه،سمفوني صداي رساي عشق و پيمان،نور و نما، الوان روشن درفش دوستي،پذيرش خواست اکثريت است‎.‎
‎5‎
وقتي در جزيره هاي سفيد برفپنجه هاي جوان محتاط رنگين زعفرانبا مانيکور ناخنهاي گل - کبود، زرد، سرخ، سفيد،سليقه رنگ آميزي به زنان از ازل آموزد؛ در برابر،‏جعد مژگان هوس زيباي زنان، الگوي پياله زعفراني و نعلبيکي سفيد نرگس شد‎!‎بهار عدالت است در سراسر کوه و دشتسمضربه هاي آهوان عاشق بر فلات نوشت‏‎:‎‏"بايد دوست بداريم ياران‎.‎‏" گلسرخيرج نقطه هاي وفور سرخ شقايق بر دامن زمرد دماوند، زاگروس و بيستون‎:‎عشق هميشگي شهروندان‏‎.‎رحمت باران است بر خشگي پشته و ماهور؛‏شادي پرندگان در گرمي معبد محبت،‏نسيم ني چوپان بر شيب مطبوع، گله سربزير گوسفنددر چراي تجزيه گل يونجه و اسپرس تپه،سردرآوردن بز در شاخه پاجوش فندق‎.‎در شهر، آکورديون کور کفترباز در شراب غروب‏‎.‎در حومه، سرنا و طبل دوره گردان‎.‎در ايستگاه، گيتار دانشجوي جوان‏‎.‎بهار تجلي نجواي عشق است‏‎.‎
‎6‎
بخوان بنام بهار، پايان فساد استبداد، زوال زمستان‎!‎سد سال باين سالها‎!‎بدان بهار گل کردن پيله گزيدگان نيست‎.‎فرياد همگاني گل است در سراسر خاک،‏در گلوي مريم و سنبل، بيقراري بلبل‏‎.‎در عدالت باران، وفور نور، هواي تازه‏‎-‎رها از موروثي، انتصاب، انتساب، انفصال، انفرادي، حبس و عناد‎.‎بگو بهار پيوستگي صميميت؛جشن زيباي جواني است‏‎.‎قرق 4 سوق نبوده، صداي ترقه کوي کودکان‏قشقرق قناري و قمري ست‏‎.‎بهار آراي سرتاسري براي آزادي رنگين کمان گلاز استبداد سفيد و سياه زمستاني است‏‎.‎مغازله امتداد نسل است – در شهر و روستا‏ايمن جاده، تميزي خيابان، روشني کوي‎ –‎بهار اعلان علني عشق عريان‎ ‎سلامتي تن پير و روان جوانبهبود زندگي کوخيان، عدالت کاخيان؛نهيب بر سر کارخانه بدون عيدي و مزد کارگر است‎.‎فرار بر قرار گزيدن سرماي پير ايام آفتاب لب بام است‎.‎گريز تاريکي و پليدي در برابر بزم آتشفشان شاد الوان شکوفه،‏فروافت پرده داري پلشتي و قنديل يخ در برابر وفور نور است‎.‎
‎7‎
بهار آواز آذري، خوزي، کردي، فارسي، گيلکي در فلات؛‏جريان خون جديد در رگهاي گل، پوست اندازي ماران کوير است؛‎ ‎نه دستور اکيد، حکم فردي، قضاوت لنگان‎.‎اراده جمع، نظرات همه ساکنان منطقه، تبسم غريزه بقاي همگاني است‏‎.‎قرينه گي پروانه در رقص باه در ستون اريب نور از لاي تراکم برگ‏‎.‎کاروان بهار با طبقهاي مهر گل و جهاز عطر و عصيانبه شهر آيد بااين زمزمه‎:‎بخوان بنام رهايي رنگ و رايحه،گريز از استبداد سد ساله، بسوي آفتاب پاکي و آسايش‎.‎بخوان بنام آزادي گلوي فرياد سرخ گل و نوار چهچه تاريخي شوق بلبل‏‎.‎بخوان همصدا با رديف فاخته در فروپاشي سلطه سرما در موسم گرمي ما.‏بهار رويش، آميزش، پرورش،غرور عرياني لمس پوست، ‏بهار جلوه ي جهاني زيبايي است‏
‎8‎
زمستان پرده نسيان سرب سرد بر شادي؛‎ ‎آسيب جواني است‏‎.‎آلاينده و ذرات جيوه در هوادر حرارت تابستان به پرواز در آيند‎ ‎از ترک تاريک – تيله هاي ريز آن باباران به سبزه و رود- به گوشت ماکيان و ماهي وارد شوند‏‎-‎با آغشتگي اندام نازک آنان به سَم؛ صداي مکرر سرفه و نفس تنگي‎.‎
‎9‎
بهارحقيقت خاکي است‏‎-‎نه دروغي زبرين - از اقليت پير زمينگير به اکثريت جوان جوشان‎.‎بهار ايثار است در آغوش دم؛ نه انتظار و ماتم‎.‎بهار نياز به امر و نهي مدعي ندارد‏‎.‎پوسيدگي طرحهاي متروک تاريخ استتا جوانان "طرح نو دراندازند‎." ‎‏ حافظ‏خانه تکاني، دور انداختن زشتي ديروزطرد طرح عتيق منسوخ، وداع با فکر پيرار و حديث کهنه است‎.‎بهار کردار است؛ نه گفتار‎.‎گل است و ميوه؛ نه باد گرم بيات بيان ريه‎.‎بهار را با وعده هاي بعيد و بيرمق اوليا قرابتي نيست‎.‎با قصه هاي مصيبت سرقت و اختفاي پير زمستاني رابطه اي نيست‎.‎با اوراد عقيم قدرت، اشتهاي سيري ناپذير،تسري خودخواهي، خشونت، خرابي سازگاري نيست‎.‎بهار عصيان جواني گل زايا در برابر پيري عقيم زمستان است،انقلاب تنوع بينهايت رنگ و حال در برابر اکيد اين يا آن؛پرستش عشق، دوري از گذشته، رويش بسوي نور آينده.‏‎ ‎
‎10‎
بهار جادوي نوجويي است نه تکرار تنبيه و توبه‎.‎عاري از خشونت است‏خالي از تهديد و ارعاب،مملو از بوسه و لبخند‎.‎خون خاک خروشد در ناخن گل، بهار ضربان نبض زندگي است‏‎.‎بهار قتل بوته هاي برنا‏هرس درختچه هاي جوان، ضربت تبر به تنه درخت با وفوران صمغ حيات،تيغ بر برگ سبز، قدغن آرايش 7 قلم گل نيست‎.‎بهار گول وعده و وعيد کلامي نمي خورد‏‎.‎با ماتم و ضجه کاري ندارد‏‎.‎فريب اجر فردوس آنجا براي گزيدگان اينجا نيست‎.‎بهار شيريني اينجا، امروز، براي همه است‏‎.‎‎ ‎شادي و عشق است؛‏‎ ‎نه سقوط انسانيت، نبود عدالت و وجدان‎.‎بهار وعده سرخرمن آنجا، عدالت ماورا و بعد ازما نيست‎.‎بهار رحمت بيدريغ ملي است‏‎-‎بر گرسنگي، تشنگي، بيخانگي، بيکاري، ناسلامتي، نابساماني‎.‎بهار عدالت عام، منطق عشق، سرايت شکيبايي، پذيرش مداراست‎.‎
‎11‎
بهار پرده هاي تاريک نه پسندد‎.‎پنجره هاي باز، وفور نور، کوران هوا، شيطنت نسيم، دوار پرده خواهد‎.‎بهار امر، دستور، حکم، فتواي يکسويه عمودي و بحران عدالت نيست؛ ‏بستن در امداد به فرودستان با مهر و موم و يغماي ابزار نيست.‏افق انتخاب، مداراي تيغ و خار با شقايق و شببو، رضايت و مکالمه همه است‎.‎اگر خواهند گل دهند، اگر خواهند خواب روند‎.‎گذشت و شکيبايي،بهار صداي رساي رهايي همه است‏‎- ‎از کوه 3 هزار تا بندر چاهبهار، خزر تا خليج فارس، اروميه تا پهناي کارون‏‎.‎بهار آذين باغ با آلاچيق عطر و فرش ملون گل است‎-‎رايحه منطق، رنگ عشق دارد‎.‎بهار انتخاب عشق فاخته، ‏آزادي پرواز پرستو‏سينه باز کبوترلباس دلخواه طبيعتشناي ماهيان نر و ماده در وفور آفتاب عالمتاب است‎.‎بهار انکار نهي و امر، ابراز اراده آزادي است‏وفاي وعده ي گل و گرمي نور است‏بهار منطق عليت دال و مدلولذهن پر نقشه جوانيدر شکست استبداد ترس و سرماستدر تنفس آزاد- در بهار‏
‎12‎
چشمه ي آب اين زمزمه به دريا برد-‏گل گفت: آيم و روم؛ دانم که ندانم. هرچه نوست ز زنبور فراگيرم‎.‎سنگ غريد: پيرم، جا مانده ز اعصار دور. همه دانم. گوش ندارم‎.‎زلزله روزي بشد، سنگ سرنگون در خاک؛ بهار بعد، گل کنار چشمه شکفت‏‎.‎

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

فيلم روز♦ سينماي ايران
معلم جواني براي سروسامان دادن به وضعيت ورزش مدرسه اي، عازم جنوب مي شود. وي در آنجا علاوه ‏براي اينکه تيم فوتبالي تشکيل مي دهد ناگهان درگير مسئله مبارزه با قاچاق شده و يک تنه به نبرد با قاچاقچيان ‏نيز بر مي خيزد. در همين دوران به مددکاري نيز دل مي بندد.‏
‎‎آرمان هاي يک دوران سپري شده‏‎‎
کارگردان و نويسنده فيلمنامه: محمد ابراهيم معيري- مديرفيلمبرداري: محمد داودي- تدوين: شيرين وحيدي- ‏طراح صحنه و لباس: فريبرز قربان زاده- تهيه کننده: جهانگير کوثري- بازيگران: حسين ياري، باران ‏کوثري.‏
خلاصه داستان: معلم جواني براي سروسامان دادن به وضعيت ورزش مدرسه اي، عازم جنوب مي شود. وي ‏در آنجا علاوه برا ينکه تيم فوتبالي تشکيل مي دهد ناگهان درگير مسئله مبارزه با قاچاق شده و يک تنه به نبرد ‏با قاچاقچيان نيز بر مي خيزد. در همين دوران به مددکاري نيز دل مي بندد. معلم در نبرد با قاچاقچيان حافظه ‏خود را از دست مي دهد و در نهايت زمانيکه او را براي بازي به زمين فوتبال مي آورند حافظه اش را دوباره ‏باز مي يابد و با دختر مدد کار ازدواج مي کند.‏
محمد ابراهيم معيري کارگردان فيلم کتوني سفيد پيش از اين تنها يک فيلم ديگر را کارگرداني کرده که پروانه ‏ها بدرقه مي کنند نام دارد. او به سينمايي تعلق دارد که ريشه هاي خود را به نوعي از فيلم هاي هنري دهه 60 ‏وام مي گيرد. داستان هايي که شايد دوره آنها امروز به سر آمده باشد.‏









گفت وگو♦ سينماي ايران
شکست‌ها به من ياد دادند که چه‌چيزهايي را در چه دوره‌هايي نبايد بسازم و چه چيزهايي را بايد بسازم....ابوالحسن ‏داودي کارگردان "زاد بوم" يکي از فيلم هاي مطرح جشنواره فجرچنين مي گويد و ادامه مي دهد...‏
حر ف هاي ابوالحسن داوودي ‏‎‎من بيل‌برد نيستم‎‎
‎‎در يک نگاه کلي فيلم‌هاي شما را مي‌توان به سه دسته تقسيم کرد: دسته اول ملودرام‌هايي مثل «سفر عشق»، ‏‏«ايليا، نقاش جوان» و «مرد باراني»؛ دسته دوم يعني پربارترين بخش کارنامه فيلم‌سازي‌تان، کمدي‌هايي مثل «جيب‌برها ‏به بهشت نمي‌روند»، «من زمين را دوست دارم» و «نان،عشق و موتور هزار»؛ و دسته آخر رويکرد اخيرتان به ‏جنسي از فيلم‌سازي پرهزينه که بااستفاده از ستاره‌هاي متنوع، داستان‌گويي به شيوه روايت موازي و شخصيت‌هاي متعدد ‏و پرداختن به موقعيت‌هاي گوناگون همراه است. چطور شد که به اين جنس از سينما و به اين شيوه داستان گويي ‏علاقه‌مند شديد؟‎ ‎بخش عمده‌اي از سبک و سياق هر فيلم‌سازي متأثر از شرايط اجتماعي، سياسي و فرهنگي‌اي است که در آن قرار دارد. ‏من به عنوان يک فيلم‌ساز هيچ‌وقت خودم را پابند يک ژانر يا فرم روايي خاص نکرده‌ام. آن دوره‌اي که فيلم‌هاي کمدي ‏مي‌ساختم شرايط ساختن فيلم‌هاي جدي فراهم نبود؛ يعني در دو دهه اول انقلاب به ساخت فيلم‌هاي اجتماعي با پس‌زمينه ‏سياسي حساسيت زيادي وجود داشت: به همين دليل رفتم سراغ ژانر کمدي. به اين ترتيب دغدغه‌هاي جامعه‌شناسانه‌ام ‏گاهي در قالب يک کمدي: «نان، عشق و...»، گاهي ملودرام؛ «مرد باراني» و حالا هم در قالب فيلم‌هايي مثل «تقاطع» ‏و «زادبوم» بروز پيدا کرده. اين دو کار آخر آشکار شدن تمايلات قديمي‌ام در زمينه فيلم‌سازي است، نه ظهور يکباره ‏خواسته‌هايي نو. در واقع علاقه اصلي من از همان ابتداي دوران فيلم‌نامه‌نويسي‌ام با فريد مصطفوي يعني سال‌هاي 62 ـ ‏‏63، همين نوع سينمايي است که الان دارم به لحاظ فرم و محتوا بهش مي‌پردازم. در سال‌هاي گذشته، شرايط ساختن ‏چنين فيلم‌هايي مهيا نبود.
‎‎منظورتان از شرايط، کمبود منابع مالي براي ساختن فيلم‌هاي پرهزينه است يا اوضاع فرهنگي حاکم بر دهه ‏‏60 و 70 و نگاه محتاط مسئولان فرهنگي؟‎‎هر دوي اين‌ها. علاوه بر مسائل مالي، مميزي و نگاه چارچوب‌دار مديران فرهنگي. شرايط جامعه هم پذيراي فيلم‌هايي با ‏اين فرم و مضمون نبود. مطمئناً اگر آن زماني که من «سفر عشق» يا «سفر جادويي» را ساختم «تقاطع» را مي‌ساختم، ‏با يک شکست فاجعه‌بار روبه‌رو مي‌شدم. فيلمي مثل «بوي خوش زندگي» ساختارشکنانه‌ترين فيلمي است که در ژانر ‏کمدي ساخته‌ام، اما در زمان خودش با شکست تمام عيار مواجه شد هم از طرف منتقدان و هم از طرف مردم. شکست‌ها ‏به من ياد دادند که چه‌چيزهايي را در چه دوره‌هايي نبايد بسازم و چه چيزهايي را بايد بسازم.
‎‎البته بخشي از سؤال اول من برمي‌گردد به دغدغه‌هاي مضموني شما و بخش مهم‌تر و مورد تأکيدم مربوط ‏مي‌شود به ساختار، فرم روايي و شيوه داستان‌پردازي در دو فيلم اخيرتان. به هر حال مي‌شود گفت کارنامه پربار ‏فيلم‌سازي شما در ژانر کمدي تا حد زيادي مربوط مي‌شود به علاقه شديدتان به «بيلي وايلدر» و فيلم‌هايش. مي‌خواهم ‏بدانم که روايت غيرخطي دو فيلم اخيرتان هم ناشي از علاقه‌‌تان به فيلم‌ساز يا فيلم‌هاي محبوبتان است؛ مثلاً «رابرت ‏آلتمن»؟‎‎‏ من اگر بخواهم از ميان همه فيلم‌سازان يک نفر را از منظر سبک و شيوه و سير فيلم‌سازي انتخاب کنم، مسلماً «بيلي ‏وايلدر» را انتخاب مي‌کنم. گستره فيلم‌هاي او از نُوارهاي تلخي مثل «سانست بلوار» و «غرامت مضاعف» تا کمدي‌هاي ‏سرخوشانه‌اي مثل «بعضي‌ها داغش رو دوست دارن» ادامه پيدا کرده. يعني سير عجيبي از غلظت تلخي و تباهي تا اوج ‏سرخوشي و بي‌خيالي. اين روند هميشه مورد غبطه من بوده. بارها پيش خودم گفته‌ام مي‌شود من هم در سينماي ايران ‏چنين تجربه‌هاي متنوعي داشته باشم؟ البته بعد از «وايلدر» فيلم‌سازان زيادي هستند که به‌شان علاقه‌مندم که شايد ‏مهمترين‌شان «آلتمن» باشد. شناخت من از «آلتمن» مربوط مي‌شود به دوران دانشجويي‌ام در سال 52. ما اولين ‏دانشجويان رشته سينما در گرايش کارگرداني بوديم. در آن دوره درخشان، فيلم‌سازان زيادي روي من تأثير گذاشتند؛ از ‏کارگرداني مثل «وايلر» که در کنارش بودم و پاي صحبت‌هايش نشستم تا آدم‌هاي درجه‌يکي مثل «رنه کلر» و «کاپرا» ‏که شيوه داستان‌گويي‌شان خيلي مرا تحت تأثير قرار داد. «بونوئل» هم که قطب بلاشرط من بود. يعني سير مجموعه ‏فيلم‌هايش از سوررئال‌ترينشان تا فيلمي مثل «شبح آزادي» (که هنوز هم يکي از محبوب‌ترين فيلم‌هايم است) حسابي من ‏را تکان داد.
‎‎شيوه روايت غيرخطي پديده جديدي در داستان‌گويي به زبان سينما نيست، اما از ابتداي دهه 90، موجي ايجاد ‏شد که شکست زمان را به روايت‌هاي غيرخطي افزود، و اين‌ شيوه جذاب روايي را در عالم سينما فراگير کرد. مي‌بينيم ‏که چند سالي است اثراتش به سينماي ما هم رسيده و تعداد قابل توجهي از فيلم‌‌سازان ما رفته‌اند سراغ روايت غيرخطي. ‏آيا شما هم تحت تأثير همين موج «تقاطع» و «زادبوم» را با اين شکل و شمايل ساختيد؟‎ ‎‏ تأثير سبک کاري‌ فيلم‌سازاني که نام بردم بر روي من خيلي بيشتر از کارگردان‌هاي مدرن است. مثلاً شما پيش از دهه ‏‏1950«راشومونِ» کوروساوا را مي‌بينيد که به همين شيوه داستانش را تعريف مي‌کند. فيلمي مثل «تقاطع» ساختارشکن ‏نيست، اما من و تهيه کننده جسارت کرديم و براي تماشاگر به شدت محافظه‌کارمان که عادت به روايت خطي مبتني بر ‏ديالوگ و پايان مشخص دارد، به شکلي ديگر داستان تعريف کرديم. البته ضرورت ايجاب مي‌کرد ما «تقاطع» را ‏اين‌شکلي روايت کنيم. اگر اين ضرورت نبود، من هيچ‌گونه علاقه‌اي به حرکات متظاهرانه و ديده شدن در پشت صحنه ‏سينما ندارم. همچنين من «زادبوم» را با اين حجم از اطلاعات داستاني و شخصيت‌ها و درون‌مايه‌‌ها جور ديگري ‏نمي‌توانستم روايت کنم.
‎‎يکي از درون‌مايه‌هاي اصلي «زادبوم» مسئله مهاجرت است. شما چطور با اين موضوع ارتباط برقرار ‏کرديد. آيا داستان «زادبوم» برگرفته از تجربيات شخصي و مواجهه عيني شما با مسئله مهاجرت است؟‏‎ ‎‏ بله، در همان سال‌هاي اول انقلاب بخش عمده‌اي از خانواده من مهاجرت کردند. من هر سال براي ديدن خيلي‌هاشان ‏مي‌روم آن‌ور آب گرچه بيش‌ترشان آدم‌هاي موفقي هستند و زندگي مستقل و باهويتي براي خودشان دست و پا کرده‌اند، ‏اما در شخصيت موفق‌ترينشان هم خلأ هويتي وجود دارد. خيلي‌ها تلاش مي‌کنند اين خلأ را با چيزهاي ديگري مثل ‏پذيرفتن تابعيت کشورهاي ديگر يا تغيير زبان پر کنند، اما همچنان مسئله هويت درشان باقي مي‌ماند. متأسفانه در اين ‏سال‌ها ما با يک نگاه خشک و کمتر واقعي، نتوانستيم زمينه‌اي براي بازيابي هويت و بازگشت‌ ميليون‌ها ايراني خارج از ‏کشور به خانه فراهم کنيم. من دو دهه است فکر مي‌کنم چطور مي‌توانم فيلمي درباره وضعيت اين آدم‌ها بسازم که نه ‏تبليغاتي باشد و نه اپوزيسيون. به آدم‌هايي که تفکر خودي و غير خودي دارند بگويم که اين فکر نمي‌تواند تا ابد ماندگار ‏باشد و براي‌شان موفقيتي به همراه بياورد. حاصل اين نوع تفکر دور ماندن و انزواست همه اين معضلات در فرهنگ ‏جاگير مي‌شود، گسترش پيدا مي‌کند و در نهايت بر ضد سيستم مولدش عمل مي‌کند. «نان، عشق و...»، «تقاطع» و ‏‏«زادبوم» به انحاي گوناگون همين حرف را مي‌زنند. ‏‏ ‎‎ايده اوليه «زادبوم» درباره لاک‌پشت‌هاست؛ لاک‌پشت‌هايي که وقتي سر از تخم درمي‌آورند راه اقيانوس را ‏در پيش مي‌گيرند و مي‌روند، اما پس از بلوغ يعني در سي سالگي، هر کجاي دنيا که باشند براي تخم‌گذاري به ‏زادگاهشان برمي‌گردند. شکل‌گيري ايده در اوايل سال 85 تا پايان فيلم‌برداري در سال 87، همزمان با سي‌امين سالگرد ‏پيروزي انقلاب، اين شبهه را به وجود مي‌آورد که شما فيلمي به مناسبت سي‌سالگي انقلاب ساخته‌ايد و به دنبالش ‏برچسب سفارشي بودن فيلم مطرح مي‌شود. در واقع شما روي لبه تيغي قرار داريد که يک سوي آن فيلم تبليغاتي و سوي ‏ديگرش فيلم ضد نظام است. چه کرديد ‌که فيلمتان در ورطه شعار نيفتد؟‎ ‎‏ ماجراي لاک‌پشت‌ها و بحث سي سالگي‌شان کاملاً تصادفي بود. دوستانِ سرمايه‌گذار وقتي فيلم‌نامه را خواندند، ‏مي‌خواستند اين نسبت تغيير پيدا کند. مي‌گفتند ممکن است پخش فيلم با سي سالگي انقلاب تقارن پيدا کند و شبهه پيش ‏بيايد. بحث من اين بود که اين يک موضوع علمي است که به وسيله يک پروفسور استراليايي ثابت شده؛ لاک‌پشت‌هاي ‏کله‌عقابي پلاک‌گذاري شده بعد از سي سال به همان ساحلي برمي‌گردند که درش متولد شده‌اند. پس اين وسط ارتباط ‏نماديني وجود ندارد. البته در نهايت توي فيلم سال 57 را به 56 تغيير دادم تا همزماني ماجراي پلاک‌گذاري لاک‌پشت‌ها ‏با شروع انقلاب باعث شک و شبهه نشود. برخلاف نظر آقايان، به نظر من اين تصادف خيلي هم مثبت است. براي ‏اين‌که «زادبوم» له يا عليه هيچ تفکر يا سيستمي نيست بلکه مي‌خواهد همه تفکراتي را که تفکر ضاله نيستند در کنار هم ‏قرار دهد.‏‏
‎‎به نظر شما، مسئله مهاجرت در کشور ما از کجا ناشي مي‌شود؛ چه مهاجرت نخبه‌هاي علمي و فرهنگي و ‏چه آدم‌هاي معمولي که به هزار اميد و آرزو از مملکتشان مي‌کَنند و مي روند آن‌ور آب؟ توي فيلمتان اين معضل را ‏ريشه‌يابي کرده ايد؟‎ ‎‏ من خيلي تأسف مي‌خورم از اين‌که مسئولان مملکت ما در دوره‌هاي مختلف يک چيز را نخواستند باور کنند، آن هم دو ‏گانه شدن هويت آدم‌هاي جامعه است. اين دوگانگي زاييده يک تفکر قومي است که ما از دوره مغول به بعد دچارش شديم ‏و به آن خو کرديم. بخش عمده‌اي از مهاجرت‌ها به نوعي فرار از اين دوگانگي يا چندگانگي موجود در جامعه‌اي است ‏که روز به روز تشديدش مي‌کند. ما عادت کرده‌ايم که در خانه يک‌ شکل، بيرون از خانه شکل ديگر، و به تناسب ‏موقعيت‌هاي مختلف به اشکال متفاوت رفتار کنيم. وقتي آدمي مهاجرت مي‌کند، لزوماً معنايش اين نيست که او يک ‏اپوزيسيون است يا يک موجود هوس‌باز که به دليل برخي ممنوعيت‌هاي موجود در جامعه مي‌خواهد کشورش را ترک ‏کند. مسئله مهم اين است که آدم‌هايي که يک زماني با هر نيتي از اين مملکت رفته‌اند حالا ديگر امکان برقراري ارتباط ‏با وطن خودشان را ندارند و غريبه و غيرخودي به حساب مي‌آيند. تا زماني که اين مرز برداشته نشود ما قطب‌هاي ‏مخالف آهن‌ربايي هستيم که همديگر را دفع مي‌کنيم. مدت‌هاست ما طعم در کنار هم بودن را نچشيده‌ايم. خاطرم هست در ‏سال 57 نفت کمياب شده بود. ما شب‌ها پيت نفتمان را مي‌گذاشتيم توي خيابان. يک صف خيلي طولاني از پيت‌ها تشکيل ‏مي‌شد. صبح هزار نفر مي‌آمدند و درست مي‌رفتند سر جايشان مي‌ايستادند بدون اين‌که شب کسي آمده باشد و دزدکي ‏پيتش را اول صف گذاشته باشد. يک‌جور همبستگي و اعتماد بين مردم بود. خُب اين فرهنگ کجا رفت؟ نسل امروز، ‏بچه‌هاي ما در چه حال و روزي هستند؟ بچه‌هاي من با اين‌که دانشگاه مي‌روند و خوب تحصيل کرده‌اند، هيچ درکي از ‏آينده‌شان ندارند. تعلقي به يک هويت مشخص و روشن ندارند. انگار اصلي‌ترين چيز براي‌شان «حال» است که دارد ‏مي‌گذارد. اين درد اصلي جامعه ماست و وظيفه من نشان دادن دردهاست. من طبيب نيستم. طبيب‌هايي که مدعي درمان ‏مردم هستند و تخصص‌شان هم روشن شده بايد فکري براي علاج اين دردها بکنند.
‎‎با اين اوصاف بر‌گرديم به محتواي «زاد بوم»، يعني بازگشت به ريشه‌، اصل، هويت، و به وطن (منظورم ‏لزوماً وطن جغرافيايي نيست). اين مفاهيم دو وجه دارد: يک وقتي ما توي حرفمان مي‌گوييم بازگشت به اصل و هويت‌، ‏اما توي عمل جور ديگري رفتار مي‌کنيم. شما با «زادبوم» آدم‌ها را دعوت مي‌کنيد که به کجا برگردند؟ به کدام اصل و ‏ريشه و هويت؟ آن الماسي که مي‌خواهيد نشان دهيد کجاست؟‎ ‎‏ آن الماس همين‌جاست. همين‌جايي که ما در آن زندگي مي‌کنيم. اما اشکال کار اين است که فکرها سياه و سفيد و به شدت ‏سياسي شده. ما فکر مي‌کنيم آدم‌هايي که به هر شکلي پيش از انقلاب زندگي کرده‌اند حتماً خرده برده‌اي با رژيم سابق ‏داشته‌اند، بنابراين غيرخودي‌اند. اين تفکري است که باعث مي‌شود هيچ‌وقت آن الماس پيدا نشود. پشتوانه فرهنگي چند ‏هزار ساله، موقعيت استراتژيک ايران در دنيا و در خاورميانه و خيلي چيزهاي ديگر تکه هاي الماسي است که اگر کنار ‏هم جمعشان کنيم، خيلي بزرگ‌تر و ارزشمندتر از امريکايي است که با يک حکومت دويست ساله و اعتقاد مطلق به ‏دموکراسي توانسته اين همه قدرت پيدا کند. در مقابل، ما با بي‌توجهي به تاريخ سه هزار ساله، ويژگي‌هاي‌ قومي و ‏فرهنگي‌مان را به يک تفکر خاص محدود کرده‌ايم. الماسي که من مي‌گويم، خانه‌اي است که هر ايراني‌ هر وقت و تحت ‏هر شرايطي مي‌تواند به آن برگردد، بيرون از خانه نماند و از سرما و غربت و تنهايي نلرزد. من سال‌هاست به دنبال ‏روشي مي‌گردم که بتوانم اين ارتباط را برقرار کنم؛ ارتباط بين تفکراتي که تا همديگر را باور نکنند و ارزش‌هاي هم را ‏کشف نکنند احتمال اين که اين مملکت همبستگي پيدا کند، وجود ندارد.
‎‎فکر مي‌کنم «زادبوم» اولين تجربه حرفه‌اي شما با يک گروه خارجي باشد. تجربه کار با گروه آلماني چطور ‏بود؟‎ ‎‏ چون تا به حال با گروه‌هاي خارجي کار نکرده بودم، خيلي نگران چالش دو فرهنگ ايراني و آلماني بودم؛ فرهنگ ‏‏«بزن در رو» و «باري به هر جهت» خودمان، در مقابل فرهنگ منضبط‌ترين جامعه دنيا يعني آلمان. اما ديدم اين تعامل ‏آسان‌ترين و جذاب‌ترين بخش ماجراست. براي اين‌که در ارتباط کاري‌ام با آلماني‌ها نه دروغ شنيدم، نه تملق و نه تعارف. ‏هيچ‌جور احتياج به فکرخواني نداشتم، آن‌چيزي که در ممکلت خودمان درش به مقام استادي رسيده‌ايم؛ اين‌که بفهميم پشت ‏لبخند و اخم و سکوت طرف مقابل چه چيزهايي خوابيده. اين آسودگي باعث شد من همه آن چيزي را که مي‌خواستم به ‏سرعت بگيرم، اشکلاتم را بفهمم و به درستي رفع کنم. تازه فهميدم در اين‌جا من به عنوان کارگردان سه‌چهارم انرژي‌ام ‏صرف فکرخواني و فهم اين موضوع مي‌شود که طرف مقابل چه قصد و غرضي دارد، مي‌خواهد ضرر بزند يا نفعي ‏برساند.
‎‎با بازيگر آلماني‌تان راحت ارتباط برقرار کرديد؟ اگر بخواهيد بازي او را با بازي بازيگران ايراني مقايسه ‏کنيد، چه تفاوت‌هايي در جنس بازي و نوع نگاهش به مقوله بازيگري وجود دارد؟‏‎ ‎‏ او يک بازيگر حرفه‌اي تئاتر است و با اين‌که تجربه کمي در زمينه سينما دارد‌ خيلي خوب مديوم را مي‌شناسد. در اولين ‏تستي که از او گرفتيم نشان داد که روي بازي زيرپوستي، انتقال حس بدون اداي ديالوگ و جنس بازي‌ که اکت خاصي ‏ندارد، کاملاً مسلط است. خوب مي‌فهمد چطور مي‌تواند در يک قاب ثابت و با يک نگاه ثابت حس دروني‌اش را به ‏مخاطب منتقل کند و به نگاهش معنا بدهد. شکل ارتباط او با صحنه کاملاً با بازيگران ايراني متفاوت بود. مثلاً در يکي ‏از نما‌ها که دو تا از شخصيت‌ها با هم فارسي حرف مي‌زنند و او فقط نگاهشان مي‌کند، سرگشتي و گنگي ناشي از ‏نفهميدن حرف‌هاي آن دو را به خوبي در نگاهش نمايان مي کند، بدون اين‌که کوچک‌ترين حرکتي به عضلات صورتش ‏بدهد، و برعکس وقتي زبان به آلماني برمي‌گردد، آن آگاهي و برقراري ارتباط را به نگاهش برمي‌گرداند. اين‌ها ظرايفي ‏است که بازيگران ايراني کمتر به آن توجه مي‌کنند. بازيگران ايراني بيش از هر چيز به ژست و فيگور و حالت واکنش ‏و و‌اکنش فکر مي‌کنند و متوجه نيستند که يک نگاه ثابت چقدر مي‌تواند اثرگذار باشد. تماشاچي واقعاً مي‌تواند فکرخواني ‏کند و بفهمد که يک بازيگر پشت چهره‌اش به چه چيز فکر مي‌کند.‏‏ ‎‎بخش مستند مربوط به لاک‌پشت‌ها را جداگانه فيلم‌برداري کرديد؟‎ ‎اصلاً فيلم به آن معنا بخش مستند ندارد. قسمت‌هايي در فيلم هست که به وسيله خانم دکتر زيست‌شناس فيلم‌برداري ‏مي‌شود. همچنين قسمت‌هاي مربوط به پايان فيلم که لاک‌پشت‌ها در سپيده‌دم صبح از زير شن بيرون مي‌آيند و به سمت ‏دريا مي‌روند، در اسفند 85 و خرداد 86، شش ماه قبل از فيلم‌برداري اصلي گرفته شد.
‎‎با لاک‌پشت‌ها چطور سر و کله زديد؟‎ ‎‏ کار سفارش ساخت 10 لاک‌پشت‌ را داديم. هر 10 ‌تايشان با يک ريموت، کنترل مي‌شدند. اما مشکل آن‌جا بود اين ‏لاک‌پشت‌ها در رطوبت 98 الي 100درصد جزيره قشم از کار مي افتند. لاک پشت‌ها که هيچ، دوربين اچ‌دي هم از کار ‏افتاد. مشکل دوم اين بود که تا ربات‌ها به آب دريا مي‌رسيدند از کار مي‌افتادند. ايزوله کردنشان هم بدون اين‌که شکل و ‏شمايلشان تغيير کند و حرکتشان دچار اختلال شود، هزينه سرسام‌آوري داشت. به اين ترتيب ما اين صحنه‌ها را با ‏تخم‌هاي واقعي، بچه لاک‌پشت‌هاي واقعي و در زمان واقعي فيلم‌برداري کرديم. نما‌‌هايي را که بچه‌ لاک‌پشت‌ها از زير ‏آتش بيرون مي‌آيند بازسازي کرديم و دکوپاژ را بر مبناي همين نما‌ها طراحي کرديم. نماهاي زير آب را هم با کمک ‏جلوه‌هاي ويژهکامپيوتري درآورديم. الان هم اين نما‌ها در هنگ‌کنگ است.
‎‎‏"زادبوم" چه نسبتي با کارهاي قبلي‌تان و چه جايگاهي در سير فيلم‌سازي‌تان دارد؟ آيا اين نوع فيلم‌ ساختن ‏مطلوب‌ترين نوع سينمايي است که به آن علاقه‌منديد؟‎ ‎‏ بستگي به موقعيت دارد. هميشه آخرين کار آدم بهترين کار آدم محسوب مي‌شود. به لحاظ حرفه‌اي هم من سعي کردم در ‏دوره جديد عقب‌گرد نداشته باشم. فکر مي‌کنم «زادبوم» در رتبه بالاتري نسبت به «تقاطع» و «نان، عشق و...» قرار ‏مي‌گيرد. البته «زادبوم» از نظر محتوا و موضوع با «نان، عشق و...» وجوه مشترکي دارد. مثلاً هر دو فيلم پي‌رنگ ‏سياسي دارند که در يکي سرخوشانه و در ديگري تلخ است. اما محور اصلي در هر دو فيلم و در اغلب فيلم‌هايم روابط و ‏هويت آدم‌هاست.‏‏ ‎‎ظاهراً با سرمايه گذاران فيلمتان دچار مشکل شديد و مشکلات تا همين اواخر هم ادامه‌ پيدا کرد، جوري که ‏کار براي مدتي متوقف شد. دليلش چه بود؟‎ ‎‏ کار با سرمايه‌گذار دولتي هم خوب است هم بد. بخش خوبش آن‌جاست که شما ديگر نگران برگشت سرمايه يک آدم ‏خاص نيستيد. حتي بخش جالب‌تر وقتي است که مي‌فهميد اگر شما با پول دولت فيلمتان را نسازيد، ممکن است با اين پول ‏فيلم بدتري ساخته شود يا اصلاً فيلمي ساخته نشود. «نان، عشق و...» به سفارش شرکت نيرومحرکه صرفاً به دليل ‏علاقه رئيس شرکت به سينما ساخته شد. او به جاي اين‌که ته‌مانده حساب و کتاب سالانه را خرج آگهي‌هاي چند‌صفحه‌اي ‏در روزنامه‌ها کند، صرف ساختن فيلم کرد. اين ماجرا يک‌جورهايي خيال شما را از بابت بودجه راحت مي‌کند. اما از ‏طرف ديگر جا انداختن موضوعي که در قواعد و فرمول‌هاي يک سيستم بوروکراتيک کهنه و ازپاشنه درآمده نگنجد کار ‏وحشتناکي است. صبر ايوب مي‌خواهد و کفش آهني. کلي وقت صرف کردم تا به دوستان بفهمانم «زادبوم» قرار نيست ‏يک فيلم ضد نظام يا يک فيلم تبليغاتي باشد. به اعتقاد من شأن هنر بسيار فراتر از اين قبيل بازي‌هاست. من اگر بخواهم ‏زهري يا شکري بريزم، مي‌روم و مقاله مي‌نويسم. با هر کاري غير از فيلم‌سازي چنين‌کاري مي‌کنم. لزومي ندارد شأن ‏کار خودم را بياورم پايين. اگر مي‌خواستم نظرات دوستان را تأمين کنم بايد مي‌رفتم و يک بيل‌بورد مي‌ساختم، و من ‏بيل‌بوردساز نيستم. ‏‎


















نمايش روز♦ تئاتر ايران
‎‎پيرمردي که از مرگ مي ترسيد‎‎
نويسنده وکارگردان: نادر برهاني مرند – طراح صحنه و لباس: منوچهر شجاع- بازيگران: امير جعفري، ريما ‏رامين فر، علي سرابي، افسانه ماهيان، ستاره پسياني، شيوا ابراهيمي، ايوب آقاخاني، اميررضا دلاوري و ‏محمدرضا حسين زاده.‏
خلاصه داستان: نمايش داستان پيرمردي است که کابوس مردن دائم او را عذاب مي دهد. پيرمرد که پس از ‏سال ها امروز بازنشسته شده از مرگ مي هراسد و به اين ترتيب اطرافيان خود را دچار دردسر مي کند.‏
نادر برهاني مرند پايان هرسال نمايش جديد خود را روي صحنه مي برد و اين اتفاق امسال براي سومين سال ‏پياپي تکرار مي شود. نمايش هاي مرگ دستفروش، مرغابي وحشي و اين بار هم کابوس هاي يک پيرمرد ‏بازنشسته خائن ترسو. دو نمايش سال هاي پيشين خارجي بودند و نمايش جديد متني ايراني است نوشته خود ‏برهاني مرند.‏
نادر برهاني مرند کارگردان خوبي است. او خوب هم مي نويسد. اما در اين سال سعي کرده بود روي متن هاي خارجي کار کند که البته حاصل هم قابل قبول بود.‏برهاني مرند در دوره هاي پيشين بيشتر متن هاي خود را اجرا مي کرد که بنا به همين اجرا ها توانست نام ‏خود را به عنوان يکي از نويسندگان معاصر ادبيات نمايشي مطرح کند. کابوس هاي پيرمرد بازنشسته خائن ‏ترسو نيز در راستاي نوشته هاي پيشين او به شمار مي آيد. اثري اجتماعي که روندي از درون به بيرئون ‏دارد. شايد در يک نگاه کلي و اوليه پيرمرد نمايش برهاني مرند يک شخصيت منحصربفرد باشد و نتوانست ‏براي او ما به ازاهاي بسياري يافت که اين نکته در تعارض با ديگر نمايشنامه هاي اين نويسنده قرار مي گيرد ‏اما در عمل همين شخصيت يکه مي تواند به دغدغه هايي بپردازد که جهانشمول است و اين نگراني ها در هر ‏انساني به صورت مجزا قابل بررسي است.‏
ترس از مرگ و اينکه انسان چگونه مي ميرد حرف نخست اين نمايش است. برهاني مرند اين مقوله دردناک ‏را در قالبي از طنز پيچيده تا به نگره هاي کلاسيک در نمايشنامه نويسي هم نزديک تر شود.‏
ترس از مرگي که پيرمرد نمايش برهاني مرند از آن دم مي زند از يک الگوي ازلي نشات مي گيرد که شايد ‏قهرمان هاي شکسپير نيز از آن ياد مي کردند. اين ترس از مرگ هزار تويي مداوم را پديد آورده که نتيجه آن ‏تنهايي و ايزوله شدن پيرمرد در زندگي است. در اين نمايش ترس از مرگ نوعي جداافتادن از جامعه است. ‏تنهايي مخوفي که نتيجه اي جز ويراني با خود به همراه ندارد.‏
اين تنهايي تلخ با جنس بازي امير جعفري که نقش پيرمرد را بازي مي کند نوعي گروتسک پديد مي آورد که ‏اگر چه جعفري در جاهايي آن را در جنس بازي بسيار به کمدي نزديک مي کند اما قابل تامل به نظر مي ‏رسد.‏
تنهايي پيرمرد نمايش کابوس هاي.... شخصيت اصلي را وا مي دارد تا بوسيله ترسي که در آن گرفتار آمده ‏نظري به گذشته و روابط خود با خانواده اش بي افکند . او در اين راه دوباره بسياري از روابط خود را از سر ‏نو تعريف مي کند. او حال مي داند که در زندگي چه خطاهايي را مرتکب شده است. او درد دوراني را دارد ‏که فعاليت هاي سياسي مي کرده و زماني که در زندان بوده يکي از دوستان خود را لو داده و بر سر مسائل ‏فاميلي نيز از ارثي که سهم او نبوده نگذشته و تمام اين مسائل روح او را همچون خوره مي خورد.‏
اين نگاه برهاني مرند در اين نمايش ما را به ياد شخصيت داستان برف هاي کليمانجارو يادگار بزرگ ارنست ‏همينگوي مي اندازد. قهرمان اين داستان نيز در زمان حال در پي يک شکار زخمي مي شود و توان حرکت را ‏از دست مي دهد اما خوب که در حوادث طندگي اش غور مي کند در مي يابد که حادثه و اتفاقات مربوط به ‏دوران ديگري است. زخم امروز او بهانه اي بوده تا وي زخم هاي روحي اش را به ياد آورد.‏
پيرمرد نمايش برهاني مرند نيز دقيقا چنين است. او هم مي داند ترس امروزش از مرگ و نيستي ريشه در ‏دوران ماضي دارد. پيرمرد زخم هاي اساسي را ديروز بر پيکر و روحش وارد آورده است.‏
اما با تمامي اين اوصاف و اطلاعاتي که از سوي نويسنده و کارگردان نمايش درباره پيرمرد در اختيار ‏مخاطب قرار مي گيرد پيرمرد در طول نمايش حالتي منفعل دارد. او جواني پر شروشوري داشته است و ‏امروز چندان اثري از آن شروشور نيست. همين مسئله سبب شده ما تنها از طريق اطلاعات پيرنگي با ‏شخصيت او آشنا شويم و رفتارو حرکات وي در زمان حال چندان محمل مناسبي براي معرفي او نمي شود. ‏يعني ما بايد بخش عمده اي از اين شخصيت را در ذهن بسازيم و بعد تر با توجه به داده هاي ذهني خود وي را ‏قضاوت کنيم.‏
برهاني مرند گناهکاران بسياري را تصوير کرده است. ادم هايي که در نمايش هايي همچون تيغ کهنه، چيستا ‏و... در دوران پيري تاوان اعمال جواني خود را پس مي دهند. حتي نمايشنامه هاي خارجي او نيز چنين ‏خصلتي را دارا هستند. اين بن مايه مشترک در قالب فضايي رئاليستي ترسيم مي شود.













حرف♦ کتاب‏
وقتي درباره دوايي صحبت مي‌کنيد، شوقي در نگاهتان وجود دارد. در نوشته‌هاي‌تان هم اين قضيه را مي‌شود فهميد؛ ‏وقتي درباره دوايي و ديدارتان مي‌نويسيد. در نسل شما چند نفر ديگر هم هستند که چنين علاقه‌اي به پرويز دوايي دارند، ‏همه هم آدم‌هاي شناخته‌شده و مطرحي هستند در کار خودشان. هيچ وقت دليل اين شوق را نفهميدم.‏
حرف هاي هوشنگ گلمکاني در باره پرويز دوائي‎‎شوقي د رنگاهتان هست...‏‎ ‎
سينماي ما - تازه‌ترين کتاب داستاني پرويز دوايي با نام "امشب در سينما ستاره" منتشر شده است. به همين مناسبت و به ‏ياد تجربه‌هاي داستاني او با هوشنگ گلمکاني به گفت‌وگو نشسته‌ايم. گلمکاني چه به عنوان سردبير ماهنامه فيلم و چه در ‏نقش يکي از دوستان نزديک و طرفداران نگاه روايي دوايي سال‌هاست که مطالب او را منتشر مي‌کند و با ديدگاه‌هاي او ‏آشناست.
‎‎از رابطه شما با آقاي دوايي شروع مي‌کنيم. شما جزو معدود افرادي هستيد که سال‌هاست با پرويز دوايي کار ‏مي‌کنيد و منهاي کار حرفه‌اي در نوشته‌هاي‌تان علاقه شخصي‌تان به اين منتقد و نويسنده مشهود است. چه‌طور با پرويز ‏دوايي آشنا شديد؟ از طريق نوشته‌هايش يا دوستي شخصي از قبل‌تر وجود داشت؟‎ ‎من هم مثل خيلي از هم‌نسلي‌هايم دوايي را از نوشته‌هايش شناختم اما تا هفت سال پيش، هيچ وقت خودش را از نزديک ‏نديده بودم. چون من در سال 51 به تهران آمدم، يک سال در تهران ماندم و بعد رفتم سربازي. وقتي که برگشتم، او از ‏ايران رفته بود. در آن مدتي که او در ايران بود و من هم در تهران کار مطبوعاتي مي‌کردم، بخت ديدار و آشنايي با او ‏را پيدا نکردم. بعد از آن هم که ديگر نمي‌نوشت. اين دوره‌اي بود که من علاقه پيدا کرده بودم به آرشيو کردن مجله‌ها و ‏کندوکاو در متن‌هاي قديمي سينمايي. يعني بيش‌تر نوشته‌هاي او را بعدأ خواندم يا بازخواني کردم و بيش‌ترين چيزي که ‏توجهم را جلب مي‌کرد، نثر و قالب نوشته‌هايش بود. ويژگي ديگري که در آن سال‌ها دوايي را برايم شاخص مي‌کرد، ‏نوشته‌هاي غير سينمايي و به‌خصوص بهاريه‌هايش بود. در نشريه‌هاي سينمايي، غير او، کس ديگري را يادم نمي‌آيد که ‏اين طور نوشته‌ها از او ديده يا خوانده باشم. بسيار برايم دل‌نشين بود. سال 60 کتاب باغ در آمد و ديوانه‌ام کرد؛ شد کتاب ‏باليني‌ام و هنوز هم نوشته‌هاي آن کتاب را بيش‌تر از همه کتاب‌هاي دوايي دوست دارم. تا رسيديم به سال 64 که مجله ‏فيلم وسيله‌اي شد براي ارتباط با آقاي دوايي. گزارش آقاي محمدرضا اعلامي از جشنواره کارلووي واري در مجله چاپ ‏شده بود که در جايي از آن اشاره‌اي شده بود به آقاي دوايي. او يادداشتي فرستاد در توضيح همان نکته و تحسيني بابت ‏مجله. با استفاده از اين فرصت، نشاني دوايي را که پشت پاکت بودم قاپيدم و نامه مفصلي برايش نوشتم و از آن تاريخ به ‏بعد، ارتباط‌مان به وسيله نامه و گاهي تلفن، برقرار شد و ادامه پيدا کرد. يکي‌دو سال بعد از شروع مکاتبات‌مان، نوشتن ‏گاه‌وبيگاه در مجله فيلم را شروع کرد که اولينش بهاريه‌اي در شماره نوروز 1365 بود؛ از همان نوشته‌هايي که عاشقش ‏هستم. از آن به بعد بهاريه‌هاي آقاي دوايي سرآغاز شماره‌هاي نوروز مجله را آذين مي‌بندد و البته در اين فاصله‌ها گاهي ‏مطالب ديگري به مناسبت‌هايي براي مجله نوشته و بعضي وقت‌ها هم که در نشريات خارجي مطلب جالبي مي‌خواند که ‏خودش آن‌ها را دوست دارد و احساس مي‌کند به درد مجله هم مي‌خورد، ترجمه مي‌کند و مي‌فرستد که بيش‌تر اين ‏ترجمه‌ها به اصرار خودش با اسم مستعار چاپ مي‌شود. سال 80 بالاخره اولين بار آقاي دوايي را ديدم. در آن سال به ‏عشق او به جشنواره کارلووي واري رفتم و بعد هم به پراگ رفتم و ديدمش. سه بار ديگر هم به عشق او به چک رفتم. ‏جشنواره‌اي هم اگر بود، بهانه بود.‏
‎‎وقتي درباره دوايي صحبت مي‌کنيد، شوقي در نگاه‌تان وجود دارد. در نوشته‌هاي‌تان هم اين قضيه را مي‌شود ‏فهميد؛ وقتي درباره دوايي و ديدارتان مي‌نويسيد. در نسل شما چند نفر ديگر هم هستند که چنين علاقه‌اي به پرويز دوايي ‏دارند، همه هم آدم‌هاي شناخته‌شده و مطرحي هستند در کار خودشان. هيچ وقت دليل اين شوق را نفهميدم؛ با اين که خود ‏من خيلي به نوشته‌هاي او علاقه دارم. دليل اين شور و علاقه و اين احساس نسبت به يک منتقد و نويسنده ‏چيست؟‎‎‏ دليل عمده‌اش دنياي مشترک است. دنياي مشترکي که نگاه به گذشته دارد. اما نه به معناي واپس‌گرايي. دل‌بستگي‌هايي از ‏گذشته براي آدم وجود دارد که اين‌ها عزيزند. عده‌اي ديگر هم يادشان هست، اما مثل او نمي‌توانند آن‌ها را يادآوري، ‏توصيف و تعبير کنند. آن زمان‌هايي که دوايي به طور حرفه‌اي در ايران مي‌نوشت و هنوز نرفته بود، اين حس هم‌چنان ‏در او بود، اما الان خيلي بيش‌تر است؛ هم به دليل دوري و هم به دليل سن‌وسال. من مشابه کاري را که دوايي مي‌کند، با ‏اين عمق و احساس، نمي‌شناسم. هستند کساني که چنين نگاهي دارند؛ ولي اين قدر تأثيرگذار نمي‌نويسند. اصلأ نديده‌ام. ‏گلي ترقي يک جور گذشته را توصيف مي‌کند (که شباهت‌هايي دور به نوشته‌هاي دوايي دارد) و جعفر شهري جور ‏ديگري توصيف کرده است. دوايي چيز ديگري است. و واقعأ از تمام هنرمندهاي همه قرون و اعصار و تمام ‏سرزمين‌هاي دور و نزديک، هيچ کس به اندازه پرويز دوايي روي من تأثير نمي‌گذارد. هيچ کس. از همه رشته‌هاي ‏هنري و متعلق به تمام دوران‌ها.‏‏ ‎‎درباره گذشته صحبت کرديد. اتهامي که به دوايي و نوشته‌هايش - مخصوصأ داستان‌هايش - وارد کرده‌اند، ‏همين بود که او دنبال بازيابي يک خاطره گم‌شده، يک زمان گم‌شده يا يک مکان گم‌شده است و نوشته‌هايش پيشنهادي ‏براي روزگار معاصر ندارد.‏‎ ‎اتهام؟ ‏ ‎‎شايد نقدي که به او وارد مي‌کنند.‏‎ ‎اين درست مثل همان ايرادي است که کتاب «پاريس - تهران» به کيارستمي وارد مي‌کند! مگر قرار است که آدم‌ها براي ‏همه چيز پيشنهادي داشته باشند و به همه چيز عکس‌العمل نشان بدهند؟ يعني فقط آدم سياسي و مبارز رسميت دارد و ‏سرش به تنش مي‌ارزد؟ چرا بايد همه آدم‌ها براي معضلات روز و چشم‌انداز آينده و نجات بشريت و بهبودي کل کائنات ‏پيشنهادي داشته باشند؟ اين ايراد است؟ اين مي‌تواند يک ويژگي باشد. ولي ايراد نيست. ايراد گرفتن در دوره ما فضيلتي ‏شده است. همه دوست دارند ايراد بگيرند تا آدم‌هاي فهيمي به نظر بيايند. اگر روزي دوايي بخواهد به پيشنهاد آن‌ها، اين ‏ويژگي را در کارش داشته باشد، براي من دافعه خواهد داشت و مطمئنم خيلي از دوست‌دارانش هم همين حس را دارند.
‎‎کي از دلايل علاقه نسل شما به پرويز دوايي اين است که گويا شما يک چيزي را گم کرده‌ايد. شما اين امر ‏دلايل تاريخي داشته باشد...‏‎ ‎متوجه منظورتان مي‌شوم. در اين قضيه، يک چيز خيلي اهميت دارد. گسترش اين روحيه و احساس در آدم‌هاي زيادي ‏در نسل من و نسل قبل‌تر از من و شايد حتي يک نسل بعد از من (اگر هر نسل را دهه به دهه حساب کنيم) به يک نکته ‏برمي‌گردد. به نظرم آن‌چه خيلي مهم است، تغيير بسيار سريعي است که سرزمين ما، مردم ما، و جامعه ما پيدا کرده ‏است. نسل ما از دوران گاوآهن را تجربه کرده تا رسيده به عصر ديجيتال و انفجار اطلاعات... اين ضربه و وضعيت ‏گيج‌کننده‌اي است. در حالي که يک آدم اروپايي - روشنفکر يا عادي - دنياي اطرافش به اين سرعت تغيير نکرده. حداقل ‏آن جنبه ظاهري و فيزيکي‌اش که بيش‌ترين هجوم را به آدم مي‌آورد، زياد تغيير نکرده. شهرها و محله‌ها زياد تغيير ‏نکرده‌اند. جاهايي از شهر يا حاشيه‌ها شايد تغيير کرده، اما در خود شهر تغييرات بسيار بسيار کم است. بنابراين، اگر هم ‏از گذشته دل‌بستگي‌هايي وجود داشته باشد، حفظ شده‌اند. آدم مي‌تواند به آن مغازه‌اي که در گذشته خريد مي‌کرده برود، ‏به همان مدرسه‌اي که مي‌رفته سر بزند، از همان کوچه و خياباني که عبور مي‌کرده و همان جور مانده رد شود. اين‌ها ‏حضور مداومي دارند. ولي ما در تهران، کافي است يکي‌دو سال گذرمان به محله‌اي نيفتد، بعد که به آن‌جا برگرديم، گم ‏مي‌شويم. گيج مي‌خوريم. اصلأ آن‌جا را به‌جا نمي‌آوريم. فکر مي‌کنم يکي از دلايل گسترش اين احساس، اين است که ‏يادگارهاي گذشته ما به‌سرعت در حال نابود شدن هستند. فقط هم مسأله معماري و بافت شهري نيست؛ مناسبات اجتماعي ‏هم بسيار تغيير کرده و لااقل آدم دلش براي جنبه‌هاي مثبت گذشته، تنگ مي‌شود. اين مسأله همراه با بالا رفتن سن ما، ‏اثرش طوري است که انگار داريم نابودي دنياي خودمان را حس مي‌کنيم و دل‌مان مي‌خواهد به هر چيزي که مربوط به ‏گذشته است - حتي اگر حقير و خُرد هم باشد - چنگ بزنيم و تسلايي به خودمان بدهيم. شايد اين ديدگاه من، از نظر ‏خيلي‌ها، واپس‌گرا باشد و به قولي "کُنش‌مندانه" نباشد. اما فکر مي‌کنم نبايد آدم‌ها را به دليل دنيايي که دارند، ملامت ‏کرد. بايد درک‌شان کرد. نهايتأ اگر نمي‌توانند بپذيرند، از آن‌ها دوري کنند! اما اين که به هر چيزي اعتراض کنند و مدام ‏هجوم ببرند که چرا بقيه هم مثل آن‌ها فکر نمي‌کنند، باعث مي‌شود که عده‌اي فکر کنند ژاندارم يا پليس فرهنگي هستند. ‏چه نيازي هست؟ هر کس دنياي خودش را دارد.‏‏ ‎‎اتفاقأ در ادبيات دنيا هم اين موضوع سابقه دارد. مثلأ برخي نويسندگان آمريکايي در رثاي از بين رفتن ‏بروکلين شعرها و مطلب‌هاي بسياري نوشته‌اند، يا نگاهي انقلابي براي حفظ آن جغرافيا داشته‌اند. اما دوايي در ‏داستان‌هايش حالتي از مرگ‌انديشي دارد. آن‌قدر شيرين نيست که شما جلوه مي‌دهيد. به نظرم خيلي هم تلخ است. همه ‏چيز دارد محو مي‌شود. لحظه‌اي روشن مي‌شود و بعد محو مي‌شود.‏‎ ‎خب اين که آن چيزها واقعأ دارد محو مي‌شود، تلخ است. براي سن شما هنوز خيلي زود است که اين احساس را درک ‏کنيد! به هر حال آدم از نيمه عمرش در سرازيري به سوي مرگ مي‌شتابد، اما فکر مي‌کنم که آقاي دوايي اين دوره از ‏زندگي را خيلي زيبا - و نه تلخ - توصيف مي‌کند و اين يعني تلطيف روحيه و نه تلخ‌انديشي و مرگ‌انديشي. در جواني ‏برايم عجيب بود که چرا پيرمردها و ميان‌سال‌ها اين‌قدر علاقه به گل و گياه دارند، باغچه درست مي‌کنند و با شور و ‏شوق از تاريخچه يک بوته مي‌گويند و اين‌که از کجا آن را آورده‌اند و کاشته‌اند و هر روز صبح با چه علاقه‌اي آبش ‏مي‌دهند و گل‌هايش را مي‌شمارند و جزييات چرخه حياتش را دنبال مي‌کنند. به نظرم سرگرمي بي‌خودي مي‌آمد. ‏مخصوصأ در شهر ما گرگان که همه چيز سبز بود و همه جا پُر بود از درخت و سبزه. با خودم مي‌گفتم اين همه گل و ‏گياه که هست، اين‌ها براي چي اين کار را مي‌کنند؟ بعدأ وقتي خودم به آن سن رسيدم، ديدم پيوند با طبيعت در اين سن و ‏سال، بهانه‌اي است براي تداوم زندگي. انگار در آدم‌هايي که به نظر مي‌آيد در دوره سرازيري عمرشان قرار گرفته‌اند، ‏شوق زندگي به وجود مي‌آورد و اين چرخه حيات گياه، مي‌شود معناي زندگي و گياه به آدم سال‌خورده حس طراوت ‏مي‌دهد. يکي از چيزهايي که در نوشته‌هاي پرويز دوايي ظهور مي‌کند، همين تکريم طبيعت و ستايش از طبيعت است. ‏در مجموعه جديد نوشته‌هايش – "امشب در سينما ستاره" - چند تا نوشته هست که خالص اين احساس را نشان مي‌دهد. ‏تعظيم به درخت و گل و خورشيد و پروانه و آسمان. شوق زندگي جاويدان يکي از وسوسه‌هاي باستاني بشر است اما به ‏اين درک و نتيجه رسيده که بالاخره نابود خواهد شد. ولي طبيعت پيرامونش قوي و محکم است، مدام زايش پيدا مي‌کند و ‏مي‌ميرد و دوباره زنده مي‌شود. انگار آدم مي‌خواهد خودش را در اين طبيعت محو کند تا به آن وسوسه قديمي جاودانگي ‏پاسخ بدهد.
‎‎فکر مي‌کنم اين قضيه در «سبز پري» هم بسيار به چشم مي‌آيد.‏‎ ‎در بيش‌تر نوشته‌هايش هست، حتي در «بازگشت يکه‌سوار» که خاطرات سينمايي‌اش است اما من عاشق فصل آخرش ‏هستم که ربطي به سينما ندارد و شرح يک آب‌تني صبح‌گاهي در ييلاق است با پسرخاله‌اش بهرام ري‌پور...
‎‎نکته ديگري که در آثار دوايي بسيار برجسته است، عشق او به سينماست: ستايش سينما و در واقع پل زدن ‏از سينما به زندگي فردي خودش. کم‌تر داستان‌نويس ايراني‌اي را سراغ دارم که يک عامل بيروني مثل سينما، تئاتر يا ‏مثلأ يک فضاي فرهنگي اين شکلي، باعث شود از آن نگاه صرفأ تاريخي گذر کند و به يک نگاه شخصي برسد، يا به ‏قول شما سينما را تکريم کند. آيا اين بودن پايه سينما و نگاه به عنوان يک موضوع در آثارش باعث نزديک شدن شخص ‏شما به فضاي دوايي نشده؟ اگر شما دوستدار و منتقد سينما نبوديد...‏‎ ‎به نظرم نه‌تنها در دوايي، در همه آدم‌ها يک چيزهايي ذاتي است. مطمئنم که اين ويژگي دوايي، مربوط به دوران ‏پيشاسينماست. از قبل از سينما اين ذات در او وجود داشته. سينما به عنوان دغدغه‌اي که ماندگار است - تصوير دارد و ‏مي‌ماند - اين ويژگي را در دوايي تشديد کرده. وقتي آدم ذاتش اين باشد، بعد با پديده‌اي روبه‌رو مي‌شود که دارد بعضي ‏از آن دغدغه‌هاي او را تصوير مي‌کند و ماندني است و مي‌شود بعدأ به آن مراجعه کرد. مي‌شود با آن رابطه ذهني ‏برقرار کرد. مهم‌تر از همه اين است که در آن دوره‌اي که دوايي و نسل ما به سينما علاقه‌مند شد، سينما چيزي دور از ‏دسترس بود. مثل الان نبود که توي دست و پا افتاده باشد و در دسترس همه باشد. من واقعأ نمي‌دانم که آيا نسل فعلي ‏همان ارتباط و دنيايي را با سينما دارد که نسل‌هاي قبل‌تر داشت يا نه؟ براي دوايي و آدم‌هاي آن نسل، فيلم ديدن خيلي ‏سخت بود. سخت به دست مي‌آمد. درست مثل يک جفت کفش نو يا يک دست لباس نو براي کساني که تمکن مالي ‏نداشتند. اين‌ها تبديل به حسرت‌هاشان مي‌شد. وقتي به آن مي‌رسيدند، براي‌شان خيلي عزيز بود. چيزهايي را که در ‏واقعيت پيدا نمي‌کردند، با جادوي سينما در ذهن‌شان بازسازي مي‌کردند. در جواب سوال شما هم بايد بگويم که آن ذات ‏خيلي مهم‌تر است تا خود سينما. سينما هم درش هست. ولي آن دنياي مشترکي که وجود دارد، بيش‌تر باعث نزديکي ‏مي‌شود. کما اين‌ که کساني هستند که بسيار بيش‌تر از من به سينما علاقه دارند، ولي ممکن است نوشته‌هاي دوايي را ‏دوست نداشته باشند.
‎‎دوايي در سال 54 از ايران مي‌رود و اولين مجموعه داستانش «باغ» را سال 60 منتشر مي‌کند که اين امر ‏باعث شده خيلي‌ها بگويند مهاجرتش موجب بازگشت روايي او به شهرش شده و اين که او درباره گذشته‌اش بنويسد. آيا ‏مهاجرت دوايي عاملي اصلي بود براي به وجود آمدن اين ماجرا؟‏‎ ‎مهاجرت هم اين قضيه را تشديد کرد. مثل سينما که آن ذات را تشديد کرد. آيدين آغداشلو در يکي از مطالبش نوشته بود ‏که عکسي از نوجواني آقاي دوايي ديده که پشتش عبارتي نوشته با مضمون حسرت گذشته و يادش به خير آن وقت‌ها. ‏يعني از همان موقع اين روحيه را داشته. به هر حال فکر مي‌کنم مهاجرت 33 ساله دوايي (که در اين سال‌ها سفري هم ‏به ايران نداشته)، نوستالژي را در او تقويت کرده است. برخي مهاجران را مي‌شناسم که خاطرات و تصويرهايي که از ‏گذشته‌شان در ايران به ياد دارند، بسيار شفاف‌تر و دقيق‌تر از مايي است که در اين‌جا زندگي مي‌کنيم. خيلي از آن‌ها شايد ‏به خاطر قطع شدن رابطه‌شان با اين‌جا، با وسواس بيش‌تري از آن تصويرها و يادها نگهداري کرده‌اند. شايد به اين دليل ‏که در معرض هجوم تغييرات بعدي اين‌جا قرار نگرفته‌اند و خاطره‌ها همان جور تازه و شفاف در ذهن‌شان باقي مانده ‏است. کساني را ديده‌ام که سال‌ها پيش مهاجرت کرده‌اند اما گاهي که پاي خاطرات مشترکي به ميان مي‌آيد، چنان با ‏جزييات تعريف مي‌کنند که خود من که بخشي از آن خاطره هستم، به هيچ وجه آن جزييات را در ياد ندارم؛ يا با آن ‏يادآوري به خاطر مي‌آورم و مواردي هم اصلأ به يادم نمي‌آيد. ‏ ‎‎به نظر شما آثار روايي دوايي از لحاظ فرم کاملأ به داستان تبديل شده‌اند يا به همان صورت خاطره‌نويسي ‏صرف باقي مانده‌اند؟‎ ‎من روي اين‌جور نوشته‌هاي دوايي هنوز نمي‌توانم اسم خاصي بگذارم. بيش‌تر به آن‌ها «نوشته» مي‌گويم که عنواني ‏عام‌تر است. چون نه داستان هستند، نه قطعه، نه صرفأ خاطره. در بعضي از کتاب‌ها مثل «ايستگاه آبشار» يا «باغ» ‏آثاري هستند که فرم داستان کوتاه دارند، اما بيش‌تر نوشته‌هاي او در عين اين که مرز مشترکي با برخي قالب‌هاي ادبي ‏دارند، ولي در چارچوب کامل هيچ کدام از اين قالب‌ها هم نمي‌گنجند. حالا دليلي هم ندارد که حتمأ روي آن‌ها اسمي ‏بگذاريم؛ همين جوري خوب‌اند ديگر!
‎‎دوايي در اکثر نوشته‌هايش با يک مخاطب در حال ديالوگ است. مخاطبي که حضور و صدا ندارد اما در ‏شکل روايت دخيل است. در بسياري از اين داستان‌ها اين مخاطب فرضي، بهرام ري‌پور است؛ پسرخاله‌اش. توضيحي ‏درباره بهرام ري‌پور مي‌دهيد؟ و اين که چرا اين حضور پُررنگ را در نوشته‌هاي دوايي دارد؟‏‎ ‎من زنده‌ياد آقاي ري‌پور را زياد از نزديک نمي‌شناختم. يک بار با او همسفر بودم و به مناسبت‌هاي کاري - به‌خصوص ‏نزديک‌هاي جشنواره فجر که او مسئووليت تدارک کاتالوگ آن را داشت - گذرمان به هم مي‌افتاد. مرد بسيار محترمي ‏بود اما از همين برخوردهاي کوتاه و نوشته‌هايش (که اغلب ترجمه و مربوط به سال‌هاي دور بود) شباهتي بين او و آقاي ‏دوايي احساس نمي‌کردم. او آدم درون‌گرايي بود و زياد خودش را بروز نمي‌داد. با اين حال اين دو خاطرات کودکي ‏مشترکي داشته‌اند، با هم زندگي کرده‌اند و بخش مهمي از خاطرات کودکي و نوجواني دوايي آميخته است با حضور ‏بهرام ري‌پور. به نظرم بايد از دريچه ذهن و دنياي دوايي به ري‌پور نگاه کرد و معناي حضور او را در دنياي دوايي ‏يافت. ‏ ‎‎دو گرايش مهم در باب نقدنويسي پرويز دوايي وجود دارد. اولي کساني هستند که او را جريان مهم و ‏تأثيرگذاري در تاريخ نقد سينمايي مي‌دانند و دوم هم افرادي که اصلأ آن نوع نقدنويسي را برنمي‌تابند. اين موافقت و ‏مخالفت از چه چيزي نشأت مي‌گرفت؟‎ ‎باز هم به همان قضيه دنياهاي مشترک و متفاوت بازمي‌گردد. ويژگي نقدهاي سينمايي دوايي، جدا از ديدگاه او نسبت به ‏فيلم‌ها، قالب و نثر خاص آن‌هاست. اين نکته بود که نوشته‌هاي او را بسيار تأثيرگذار کرد. اگر کسي ناب‌ترين ايده‌ها را ‏درباره فيلمي داشته باشد، ولي نتواند اين ايده‌ها را با نثر و قالبي جذاب بنويسد، هيچ تأثيري نمي‌گذارد و شايد اصلأ ‏نوشته‌اش خوانده نشود. دوايي در دانشگاه ادبيات انگليسي خوانده بود، پس زبان مي‌دانست و اين باعث شده بود تا بتواند ‏متن‌هاي سينمايي غيرفارسي را بخواند و اين اطلاعات، نوشته‌هايش را غني‌تر مي‌کرد اما مهم‌تر از آن، همان طبع ‏حساس و لطيف او بود که در نوشته‌هايش راه پيدا مي‌کرد و خيلي از نقدهاي مهم او تبديل به يک اثر ادبي مي‌شد. دوايي ‏شاخک‌هاي حسي بسيار قوي‌اي دارد، فيلم را درک مي‌کرد و با آن نثر فوق‌العاده‌اش، آن نقدها را مي‌نوشت. من الان که ‏به بعضي نقدهاي دوايي نگاه مي‌کنم، مي‌بينم خيلي از زمان خودش جلوتر و پيشروتر بوده‌اند. چندي پيش مصاحبه‌اي از ‏سيروس الوند با پرويز دوايي خواندم که مال حدود 40 سال پيش بود، با موضوع فيلمفارسي؛ در حالي که آن زمان ‏منتقدان و روشنفکران اصلأ طرف فيلمفارسي نمي‌رفتند يا تحليلي از اين جريان نداشتند. اما تحليل دوايي در آن مصاحبه ‏بسيار واقع‌بينانه است. من يادم نمي‌آيد دوايي نقدي بر فيلمفارسي نوشته باشد اما تحليلي که در آن مصاحبه بود، نشان ‏مي‌داد فکر و ديدگاه نسبت به اين جريان دارد.‏‏ ‎‎مخالفان دوايي چه نظري داشتند و انتقادهاي آن‌ها به نوشته‌هاي او از چه جنسي بود؟‏‎ ‎يک جمله کلي از قديم تا امروز در جامعه روشنفکري و ميان اهل سينما که هدف نقدها هستند وجود داشته که «اين‌ها نقد ‏نيست، نقد بايد علمي باشد» دوايي چون احساساتش را وارد نقد مي‌کرد، از طرف عده‌اي متهم به اين مي‌شد که نقدهايش ‏نقد نيست. انواع نقد وجود دارد و هيچ کس نمي‌تواند فقط يک نوع الگو و رويکرد را به همه تحميل کند. نقد آکادميک و ‏تحليل فرم و ساختار و تکنيک بيش‌تر مناسب دانشگاه و محفل فرهنگي است. نقد ژورناليستي فرق مي‌کند و البته ميزان ‏لازمي از تحليل چيزهايي که اشاره کردم، آن را غني‌تر مي‌کند. دوايي مثل ما ژورناليست بود و نقدهاي ژورناليستي ‏قوي و تأثيرگذار مي‌نوشت. او منتقد بانفوذ زمان خودش بود و در ميان نويسندگان، اهل سينما و خوانندگان مطبوعات، ‏طرفداران بسيار داشت و اين موقعيت البته باعث غليان حسادت هم مي‌شود. آدم محبوب، دشمن هم دارد. با اين حال به ‏جز کساني که مرزها را مخدوش مي‌کنند و فرق نقد ژورناليستي و آکادميک (يا علمي) را نمي‌دانند يا ناديده مي‌گيرند، ‏برخي از مخالفت‌ها هم از سر تفرعن بود.
‎‎اين نظر نيز درباره دوايي و پاره‌اي هم‌فکرانش وجود دارد که ايشان واقعيت‌هاي تاريخي و رئاليسم را رها ‏کرده‌اند و به دوره و روزگاري خاص چسبيده‌اند و درباره‌اش صحبت مي‌کنند.‏‎ ‎اين نگاهي سياسي است. تعهد و متعهد توي گيومه! من اصلأ ضرورتي نمي‌بينم که يک منتقد حتمأ داراي چنين گرايشي ‏باشد تا بشود برايش ارزشي قائل شد. ديدگاهي هم هست که مي‌گويد نقد مکالمه مخاطب است با اثر، حتي جدا و فارغ از ‏صاحب اثر. دوايي در مورد فيلم‌هايي که دوست داشته، هميشه در حال مکالمه با آثار بوده و اين‌ها را ثبت مي‌کرده و ‏آن‌هايي که دنياي مشترک با او داشتند، مي‌پذيرفتند و دوست داشتند. دوايي در تمام اين سال‌هايي که با هم مکاتبه و ‏مکالمه داريم، نگاهي کنايي به «نقد» دارد و گاهي تلويحأ عبارت «نقد علمي» را دست مي‌اندازد؛ البته به عنوان يک ‏واکنش در برابر ديدگاهي افراطي و جزمي که معتقد است احساسات را نبايد در نقد هنري راه داد. در حالي که هنر در ‏وهله اول با احساسات ما سروکار دارد و خيلي که قوي باشد، بعدش مي‌تواند به قول علما راه به ساحت انديشه و تفکر و ‏فلسفه و چه و چه ببرد. شايد به همين دليل است که بيش از 3 دهه است در برابر نقدنويسي مقاومت کرده و بيش‌تر ‏دوست دارد در مورد چيزهايي که دوست دارد بنويسد و از کنار چيزهايي که دوست ندارد، که در واقع اکثر ‏فرآورده‌هاي سينماي جديد آمريکا هستند، حداکثر با کنايه و متلکي مي‌گذرد. چون معتقد است چرا وقتي اثري را دوست ‏نداريم، ديگران و خودمان را آزار بدهيم تا توضيح بدهيم اين چه‌قدر بد است. ‏ ‎‎فکر مي‌کنم منتقدي در جايي نوشت اکثر هنرمندان ما در تهران به شکوفايي رسيدند، اما بعد در پاره‌اي ‏آثارشان شروع کردند به ناديده گرفتن اين بستر بارورکننده. از اين منظر تهران در آثار دوايي به عنوان يک مفهوم و ‏حافظه حضور دارد. پس با توجه به ذهنيت اوليه پاره‌اي از مخاطبان دوايي نسبت به تهران او دافعه دارند. خيلي‌ها او را ‏با عنوان اين که چون نويسنده تهران است و براي ايشان چيزي ندارد مي‌رانند و اين آثار را دور از خود ‏مي‌دانند.‏‎‎‏ واقعأ اين‌جوري است؟ اگر هم باشد، اين يک واکنش است و بيش‌تر هم واکنش همين نسل جديد. درست مثل همان قضيه ‏حسادتي که اشاره کردم؛ شايد هم ناخودآگاه! اين ريشه در تمايز دو دنيا دارد. اين که دنياي دوايي و شهر او اين‌قدر ‏رويايي بوده (لااقل به روايت او) و حالا ما اين را نداريم. درست مثل اين که مدام بيايم شما را حسرت بدهم که من ‏چيزهايي دارم که شما نداريد؛ دلت بسوزد! شايد اين واکنش است. واکنشي نسبت به نابودي و تخريب شدن چيزهايي که ‏بوده و دليل نداشته اين‌قدر زود از بين برود. زمان که متوقف نمي‌شود، اما نشانه‌هايي بوده‌اند که از ريشه‌هاي ما حکايت ‏مي‌کردند و اين برخورد واکنشي است به قطع شدن يا سست شدن آن ريشه‌ها، وگرنه من فکر نمي‌کنم کسي با گذشت ‏زمان مخالفتي يا در برابرش مقاومت مفيدي داشته باشد! مخالفت با از ميان رفتن نشانه‌هاي يادآورنده‌اي است که تخريب ‏شده‌اند و فکر مي‌کنم اين قضيه حسرت‌خواري در نويسندگان غربي هم، بيش‌تر در ميان آن‌هايي بوده که ديده‌اند ‏دنياي‌شان به‌سرعت در حال عوض شدن و نابود شدن است.
‎‎محمد قائد نوشته‌اي دارد در کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشي» با عنوان «نوستالژي چيست؟» که در آن ‏بحث مي‌کند بسياري از واقعيت‌هاي تاريخي و اجتماعي‌اي که در گذشته هنرمند وجود داشته‌اند امور سياه و تلخ بوده‌اند ‏که گذشت زمان ترميم‌شان کرده. با اين تئوري، نوستالژي از دل احساس و کشف فردي بيرون مي‌آيد نسبت به عناصر ‏مختلف دوران گذشته. کار دوايي در داستان‌ها هم همين است. يعني مدام با تأکيد بر سياهي، فقر و نياز، گوشه‌اي امن و ‏ذهني مي‌آفريند براي زيستن در زمان. سوال من اين است که با وجود آن همه تلخي چرا نويسنده‌اي مثل دوايي دنبال ‏روشنايي و اميد مي‌گردد؟‎ ‎به خاطر نياز. آدم بايد بيمار باشد که دنبال سياهي و پلشتي بگردد. ذهن سالم دنبال لطافت مي‌گردد. دوايي بر سياهي و ‏تلخي تأکيد نمي‌کند؛ اتفاقأ از کنار آن‌ها سريع مي‌گذرد. تأکيد او بر زيبايي و روياست. او تقديس‌کننده و تحسين‌کننده عشق ‏و زيبايي و روياست. خودش در همين نوشته‌ها درباره جنبه‌هاي منفي آن روزگار توضيح مي‌دهد، اما از آن‌ها خيلي ‏سريع مي‌گذرد. مثل داستان «خواب اقاقيا» که راوي از محله‌هاي زيبا و پُردرخت که دخترکان «خوش‌رو» دارد، وقتي ‏سريع به محله خودش برمي‌گردد از کنار ديوارهاي خرابه و کوچه‌هاي تاريک و پيرمرد تراخمي خيلي زود مي‌گذرد، ‏چون نمي‌خواهد سياهي و تلخي پيرامونش روياي خوش او را درهم بريزد. خودش را به خانه مي‌رساند، به بستر مي‌رود ‏و روانداز را روي سرش مي‌کشد تا بتواند رويايش را تداوم بخشد. ‏ ‎‎خود شما چه‌قدر به گذشته فکر مي‌کنيد؟‎ ‎خيلي زياد. اتفاقأ همين تازگي به زادگاهم گرگان رفته بودم که خيلي خوش گذشت و مطلبي هم درباره‌اش نوشتم و ‏توضيح مفصلي دادم درباره قضيه. مي‌دانيد، يک جور حسرت‌خواري است براي فرصت‌هاي از دست‌رفته. من هم مثل ‏خيلي از آدم‌هاي ديگر زندگي سختي داشتم و حسرت‌خواري براي گذشته به معناي افسوس بابت دوران تنعم و توانمندي ‏نيست. اصلأ هم معناي سياسي ندارد. کاملأ شخصي است. دل‌بستگي به نشانه‌هاي دوراني است که همه چيز ‏معصومانه‌تر و سرراست‌تر بود؛ گرچه فقيرانه‌تر و کوچک‌تر. الان حسرتم بابت اين است که اي کاش با نگاه و ‏اطلاعات امروزم برمي‌گشتم به گذشته تا اولأ از آن دوره بيش‌تر لذت ببرم و ثانيأ اشتباه‌هاي گذشته را جبران کنم. ‏نوستالژي من چنين مشخصاتي دارد. از آن چيزهاي ناممکن است ولي روياي دل‌پذيري است که خيلي دل‌چسب و ‏تسکين‌دهنده است، تلطيف‌کننده روح و جان است. ‏‎























کتاب روز‎♦‎‏ کتاب ‏



<‏strong‏>ساز و کارهاي نامرئي<‏‎/strong‏>‏
درباره تلويزيون و سلطه ژورناليسمنويسنده: پير بورديوترجمه: ناصر فكوهي‏128ص، تهران: انتشارات آشتيان، 1387، چاپ اول
اين كتاب شامل دو درس است كه «پير بورديو»، جامعه شناس برجسته فرانسوي، در «كلژ دو فرانس» ارائه ‏داده است. نخستين درس، ساز و كارهاي سانسور نامرئي رايج در تلويزيون را از منظر جامعه شناسي نشان ‏مي دهد و برخي از رازهايي را كه در ساخت برنامه هاي تلويزيوني، در گفتمان و در تصاوير آن به كار مي ‏روند، بيان مي كند. در درس دوم، «بورديو» نشان مي دهد چگونه تلويزيون كه در جهان مطبوعاتي سلطه ‏دارد، به صورت ريشه اي، كاركرد آن را دگرگون كرده است و افزون بر اين، حوزه هايي چون هنر، ادبيات، ‏فلسفه، سياست و حتي حقوق و علوم نيز تحت تاثير تلويزيون قرار گرفته اند. ‏



<‏strong‏>مهاجران موفق<‏‎/strong‏>‏
رمز موفقيت ايرانيان در آمريكانويسنده: دكتر فرشته امينترجمه: دكتر حميد شفيع پور‏240ص، تهران: نشر هاديان، 1387، چاپ اول
ايرانيان مقيم آمريكا، تحصيل كرده ترين و موفق ترين گروه نژادي در ايالات متحده به حساب مي آيند و سهم ‏بسزايي در رشد و اقتصاد اين جامعه دارند. علي رغم اين واقعيت، تاكنون هيچ پژوهشي درباره اينكه ايرانيان ‏چرا و چگونه به اين موفقيت ها دست پيدا كرده اند، انجام نشده است. هدف كتاب حاضر، كند و كاو در ‏راهبردهاي موفقيت شخصيت هاي برجسته ايراني در آمريكا است. شخصيت هايي كه در اين پژوهش مورد ‏توجه قرار گرفته اند، مهاجراني هستند كه به خوبي با محيط جديد خود گرفته اند و ويژگي هاي هر دو فرهنگ ‏را دارا مي باشند. اين كتاب، پايان نامه دكتري نويسنده در دانشگاه «پپرداين» در آمريكاست. ‏




<‏strong‏>داستان ها ي ايراني<‏‎/strong‏>‏
بررسي عناصر داستان ايرانيگردآوري و تنظيم: حسين حداد‏392ص، تهران: انتشارات سوره مهر، 1387، چاپ اول
اين كتاب، مجموعه مقالاتي است كه در آنها اركان وعناصر داستان هاي ايراني بررسي و تبيين شده است. ‏عناوين بعضي از مقالات اين مجموعه و نويسندگان آنها عبارتنداز: «عناصر تراژدي در داستان سياوش/احمد ‏سميعي»، «داستان هاي كهن و داستان هاي امروزي/محمد مير كياني»، «مقدمه اي بر شگردهاي روايت در ‏درام ايراني/منوچهر ياري»، «محتوا و شكل در اولين داستان هاي روايي فارسي/محمود عباديان»، «سياحت ‏غرب و جهان پس از مرگ در ادبيات فارسي/حميد رضا شاه آبادي»، «عناصر داستان ايراني در داستان ‏سمعك عيار/مصطفي رحماندوست»، «غيب باوري در متون كهن/محمد علي علومي»، «عناصر داستان ‏ايراني در آثار بيهقي/محمد عزيزي»، «عناصر داستان ايراني در منطق الطير/عبدالعلي دستغيب»، «بررسي ‏عناصر داستان ايراني در هزار و يك شب/محمد رضا محمدي»، «ساختار روايت ايراني – اسلامي/ناصر ‏ايراني» و «بوف كور و صادق هدايت/حبيب احمد زاده». ‏



<‏strong‏>دردهاي جامعه<‏‎/strong‏>‏
سيري در زندگي و آثار ايرج ميرزابه كوشش: علي دهباشي‏488ص، تهران: نشر اختران، 1387، چاپ اول
اين كتاب مجموعه مقالاتي است درباره زندگي و آثار يكي از برجسته ترين شاعران عصر مشروطيت. «ايرج ‏ميرزا» از زمره شاعران مطرح دوران تجدد در ادبيات ايران است. او در هر نوع شعر كه دست به تجربه ‏زده موفق بوده است، اما شعرهاي اجتماعي او جايگاه خاصي دارد. به قول يحيي آرين پور: «در اين اشعار، ‏افكار دموكراتيك به خوبي انعكاس يافته و دردهاي جامعه مانند تزوير و دورويي، بيچارگي و ناداني مردم، ‏عادات زشت، خرافات و تعصبات مذهبي، شديدا مورد بحث و انتقاد قرار گرفته است.» عناوين بعضي از ‏مقالات اين مجموعه و نويسندگان آنها عبارتنداز: «درباره احوال و آثار ايرج و نياكان وي/دكتر محمد جعفر ‏محجوب»، «سيري در زندگي و‌ آثار ايرج ميرزا/يحيي آرين پور»، «ايرج، نام آور ناشناخته/نادر نادرپور»، ‏‏«ستايشگر مادر/دكتر غلامحسين يوسفي»، «يادي و آثاري از ايرج ميرزا/فريدون مشيري»، «ايرج، شاعر ‏دوران تجدد/دكتر محمد رضا روزبه»، «خاطراتي از ايرج ميرزا/سعيد نفيسي»، «قديمي ترين شعر براي ‏كودكان/سيروس طاهباز»، «عارف نامه/محمود فرخ»، «تجزيه و تحليل انقلاب ادبي ايرج/سيد هادي حائري» ‏و‌«چند سروده و سند منتشر نشده از ايرج ميرزا/علي مير انصاري».‏




<‏strong‏>نامداران موسيقي<‏‎/strong‏>‏
با كاروان هنرمندان: مجموعه دو جلديبه كوشش و گزينش: حبيب الله نصيري فر‏1024ص، تهران: انتشارات شباهنگ، 1387، چاپ اول
اين كتاب كه به وسيله يكي از پژوهشگران برجسته موسيقي ايراني گردآوري و تدوين شده، معرفي نامه و ‏يادنامه اي است درباره هنرمندان نامدار موسيقي ايران. مطالب كتاب از ميان نوشته هاي گوناگون كه در سال ‏هاي گذشته در نشريات مختلف به چاپ رسيده، برگزيده شده است و اطلاعات جالبي درباره زندگي، فعاليت ها ‏و آثار نوازندگان، خوانندگان، ترانه سرايان و ساير دست اندركاران موسيقي ايراني، از سال هاي گذشته ‏تاكنون، در اختيار علاقمندان قرار مي دهد. ‏




<‏strong‏>داستان هائي از رندان<‏‎/strong‏>‏
ادبيات كارگري در قرن معاصر: رمان و داستان كوتاه كارگري ‏نويسنده: فرامرز سلطاني‏311ص، تهران: نشر اكنون، 1387، چاپ اول
منظور نويسنده از ادبيات كارگري در اين كتاب، آن گونه از ادبيات است كه از هستي اجتماعي طبقه كارگر و ‏مبارزات اين طبقه نشات گرفته و با دغدغه هاي طبقه كارگر در پيوند است. او بررسي خود را با نگاهي به ‏ادبيات كارگري جهان آغاز مي كند؛ سپس به تاريخچه شكل گيري رمان ها و داستان هاي كواه كارگري در ‏ايران، و تحولات و ويژگي هاي اين نوع ادبي مي پردازد. در اين بخش، نخست زمينه هاي اجتماعي و ‏اقتصادي و سياسي پيدايش ادبيات كارگري در ايران بررسي مي شود. به دنبال آن، نمونه هايي از داستان ها و ‏رمان هايي كه در اين ژانر در دوران معاصر، در ايران نوشته شده اند، معرفي و نقد مي گردد.‏



<‏strong‏>انقلاب اسلامي - جامعه<‏‎/strong‏>‏
انقلاب اسلامي، جامعه و دولت: مقالاتي در جامعه شناسي سياسي ايرانويراستار: مسعود كوثري، سيد محمود نجاتي حسيني‏‏324ص، تهران: نشر كوير، 1387، چاپ اول
مقالات اين مجموعه، با اتكاء به روش جامعه شناسي سياسي، به تحليل و تبيين مسائل سياسي ايران و نشان ‏دادن خط سيرهاي پيوند ميان انقلاب اسلامي با جامعه و دولت، در ايران پس از انقلاب مي پردازند. اين ‏مقالات، حاوي يافته هاي تجربي در خصوص جنبه هايي از واقعيت سياسي ايران كنوني و ناشي از كاربست ‏نظريه سياسي و اعمال روش هاي تجربي در سطوح تحليلي كلان، ميانه و خرد واقعيت سياسي ايران معاصر ‏است. عناوين مقالات اين مجموعه و نويسندگان آنها عبارتنداز: «تحليل انقلاب اسلامي ايران با تاكيد بر نظريه ‏جامعه توده وار/محمد علي زكريايي»، «مباني فقهي و عقيدتي انتخابات/جواد اطاعت»، «ايران، جامعه اي ‏پيشا دموكراتيك/حميد رضا جلائي پور»، «واقعيت اجتماعي شهروندي در ايران/سيد محمود نجاتي حسيني»، ‏‏«زمينه هاي اجتماعي فعال شدن گروه هاي ميانجي در ايران/فرحناز حسام»، «بررسي عوامل مؤثر بر ‏بيگانگي سياسي دانشجويان (مطالعه موردي: دانشگاه شيراز)/محمد تقي ايمان، حسين قائدي»، «آنومي ‏سياسي: مطالعه موردي شهر تهران/مسعود كوثري» و «تاملي مسئله گرا در نتايج سنجش مشروعيت سياسي ‏دولت در سه شهر تهران، مشهد و يزد/علي يوسفي». ‏



<‏strong‏>درست بنويسيم<‏‎/strong‏>‏
راهنماي ويراستاري و درست نويسينويسنده: حسن ذوالفقاري‏431ص، تهران: نشر علم، 1387،‌ چاپ اول‏
اين كتاب با هدف آموزش درست نويسي به همه فارسي زباناني تدوين شده كه به هر شكل از زبان نوشتاري ‏استفاده مي كنند. نويسنده با استفاده از زباني ساده، رسا و گويا، مهم ترين و پركاربردترين مسائل ويرايشي را ‏توضيح داده است؛ به گونه اي كه همگان مي توانند از اين كتاب بهره برند. علاوه بر آن، مطالب كتاب با ‏نمونه ها و مثال هاي گوناگون و هم چنين تمرين هاي بسيار همراه است. در مورد روش املايي و دستور خط، ‏نويسنده بر مصوبات «فرهنگستان زبان و ادب فارسي» تكيه كرده است. ‏


<‏strong‏>تخت حوضي و تئاتر عروسکي<‏‎/strong‏>‏
فصلنامه تئاتر: شماره 42 و 43، ويژه نمايش هاي ايراني‏‏332ص، تهران: انجمن هنرهاي نمايشي، زمستان 1387‏
اين شماره «فصل نامه تئاتر» به نمايش هاي ايراني و بررسي آنها اختصاص دارد. «نمايش ايراني»، عنواني ‏است كه تعابير و تفاسير متعددي براي تعريف و شرح آن از سوي نظريه پردازان و هنرمندان تئاتر ايران ‏ابراز شده است. اين نمايش گستره اي بزرگ دارد كه از نمايش روحوضي و شبيه خواني، تا تئاترهاي مدرني ‏كه با الهام از تئاتر اروپايي شكل گرفته اند را، شامل مي شود. به همين جهت در مقالات شماره 42 و 43 ‏‏«فصلنامه تئاتر»، نمايش هاي ايراني در پنج بخش، يعني «تعزيه»، «آيين»، «نمايش هاي عروسكي»، «تخت ‏حوضي» و «تئاتر» بررسي شده اند. عناوين بعضي از مقالات و نويسندگان آنها عبارتنداز: «نمايش هاي ‏سنتي و شاخصه هاي منحصر به فرد آنها در بوشهر/جهانشير ياراحمدي»، «بررسي سه آيين نمايش در ايران: ‏نمايش هاي آييني عروس غوله در گيلان، عروس ناقالدي در استان مركزي و پير ببو در مازندران/سميرا ‏دانيال»، «ظرفيت هاي نمايشي سوگچامه دويت خون (داودخان)/اردشير صالح پور»، «نگاهي به مراسم ‏باران خواهي چمچه خاتون/صادق عاشورپور»، «آيين و مراسم نمايش واره اي در بختياري/محمد رضا ‏شهبازي»، «نمايش هاي غير آگاه در زنجان/حسين عباسي»، «گسترش تعزيه ايراني در جهان اسلام/سيد ‏مصطفي مختاباد»، «كاركرد قراردادهاي زماني، مكاني در شبيه خواني/علي اصغر دشتي»، «رمز انديشي ‏در شبيه خواني/علي عزيزي» و «درآمدي بر تكيه هاي دولتي عصر قاجار/مسعود كوهستاني نژاد». ‏
‏ ‏
‏ ‏



جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷

فيلم روز♦ سينماي جهان‏
"گراند تورينو" بدرود چهره حماسي وسترن- کلينت ايست وود- باوسترن، زمين گذاشتن تفنگ وبرداشتن گيلاس، خداحافظي ‏با معيارهاي آمريکائي و تسليم آمريکا به غريبه هاست...‏
سه نگاه داريم به اين فيلم که در سراسر جهان برپرده است و دي وي دي آن هم در ايران را هم مي شود سر هر گذري ‏خريد..
‎‎

خلاصه داستان فيلم‎‎
والت "والت کوالسکي" پيرمردي عصباني؛ تندمزاج است که پس از مرگ همسرش تنها زندگي مي کند. در همسايگي ‏‏"والت" خانواده اي از مهاجرين آسياي شرقي زندگي مي کنند که "والت" نه تنها علاقه اي به آنها ندارد بلکه به نظر مي ‏رسد از انان بيزار نيز است. اين سرباز جنگ "کره" اما در مواجه با رخدادهاي بدي که براي پسر و دختر همسايه مي افتد ‏به ياري آنها مي شتابد و کم کم تعلق خاطري به همسايه هاي خارجي خود پيدا مي کند. در ميانه فيلم "والت" در مي يابد که ‏بدن او با بيماري مهلکي دست و پنجه نرم مي کند. والت مي کوشد تا پسر همسايه را از آزار دار و دسته تبهکار او مصون ‏نگاه دارد. از همين روي به "تائو" که قصد داشته است ماشين محبوب والت يعني گرن تورينو را بدزدد کمک مي کند تا ‏بتواند در جامعه آمريکا بر روي پاي خود بايستد. اما دردسر هاي خانواده آسيايي پايان ندارد. والت تصميم مي گيرد تا براي ‏کمک با آنان هر کاري انجام دهد...‏
‎‎عوامل فيلم‎‎
کارگردان/کلينت ايستوود - نويسنده فيلمنامه/ نيک شنک - داستان فيلم/ نيک شنک، ديويد جوهانسونفيلمبرداري/تام استرن -تدوين/ جوئل کاکس؛ گري روچ - موسيقي متن/ کايل ايستوود، مايکل استيونسبازيگران/ کليسنت ايستوود(والت کوالسکي)، کريستوفر چارلي( پدر روحاني جانويچ)، بي ونگ ( تائو)، اني هر (سو)‏
‎‎نگاه اول:

‎‎شما آمريکائي هستيد؟‎‎‏"گراند تورينو" بدرود چهره حماسي وسترن- کلينت ايست وود- باوسترن، زمين گذاشتن تفنگ وبرداشتن گيلاس، خداحافظي ‏با معيارهاي آمريکائي و تسليم آمريکا به غريبه هاست...‏
کلينت ايست وود نه تنها بازيگر وکارگردان فيلم، نماد فيلم و درونمايه اصلي آن است. او يکي از دوچهره حماسي وسترن ‏است. جان وين که نماد وسترن کلاسيک و وفادار به ارزش هاي آمريکائي بود و در اوج جنگ ويتنام " کلاه سبزها" ي ‏امريکائي را به سود سياست روز آمريکا چهره قهرما ني داد.‏
وکلينت ايست وود نماد وسترن نو که ديگر بيشتر چهره اروپائي داشت و در" هري کثيف" اين وسترن شهري به ضد ‏قهرماني تبديل شد که درسکانسي ابدي پله هاي قهرماني را يکي يکي پائين آمد. ايست وود حالا باتمام نماد هائي که به نام ‏او و وسترن نو ثبت شده در صحنه است. مردي تنها. سيگاري هميشه بر لب. آب دهان که از سر خشم برزمين مي اندازد. ‏اتومبيل کلاسيک"گراند تورينو" که هرگز سوار آن نمي شود. سگي خاموش بجاي اسب.‏
و تمامي اين نمادها در متني مستند گونه- از تاريخ، اشياء و فيلمها - که آخرين نفش آفريني کلنيت ايست وود را رنگي ‏تاريخي مي دهد.‏
گران تورينو که نام فيلم از آن گزفته شده است، در دو ساعتي محل فيلمبرداري ساخته مي شد. دردهه هفتاد در سه فيلمي که ‏کلينت ايست وودبازي کرد، مورد استفاده بود. خود ايستوود در يکي ا زاين فيلم هاThe enfocer- 1976 ‎‏ گران تورينوئي ‏را مي راند.‏
تفنگ و هفت تيري که در فيلم مورداستفاده قرار مي گيرد، همان مدلي هائي هستند که ارتش آمريکا در جنگ کره بکار مي ‏برد.‏
نام کلينت ايست وود در اين فيلم يعني " والت کوالسکي" ترکيبي از است" والت" نام شخصيتي واقعي و"کوالسکي" ضد ‏قهرمان فيلم‎ ‎کلاسيک ‏vanishing pont- 1970‎وقهرمان فيلم مشهور اتوبوسي به نام هوس. نقشي که توسط مارلون ‏براندو ايفا مي شد.‏
اينها و نشانه ها ي متعدد مستند و تاريخي ديگر در واقعيت امروز جامعه آمريکا تصوير مي شوند.‏نقش هاي فيلم – جز کلينت ايست وود- و پسرش به تمامي توسط نا بازيگراني ايفامي شوند که از ميان جامعه ‏HMOMG‏ ديترويت انتخاب شده اند. ( هومونگ ها بزرگترين اقليت مهاجر در ديترويت هستند. بصورت گروهي از ‏لائوس و هند وچين آمده اند. آنها که بسياريشان زبان انگليسي نمي دانند و بامعيارهاي غربي بيگانه اند، در صنايع ديترويت ‏کار مي کنند)‏
والت – ايست وود( که هر دويکي هستند) با رجنگ کره و وسترن را بر دوش دارد، و هنوز در مراسم مرگ زنش وابسته ‏يه گذشته است. حرکت دوربين که يادآور معرفي قهرمان هاي وسترن است، ا زپاهاي گشاده او بالا مي آيد و به چهره ‏خشمگينش مي رسد. آدم هاي آمريکاي نو به مراسم ختم مي آيند. پسرش که د رمرگ ماد رهم شوخي مي کند و نوه دختريش ‏که بر ناف برهنه اش آويزي دارد.‏
والت در محله اي – نماد جامعه امروز آمريکا – زندگي مي کند که همه جز او خارجي هستند وبيشتر زردپوست ها.‏مادر بزرگ همسايه او – يک خانواده زردپوست پرجمعيت- مانند والت عصرها روي صندلي مخصوص مي نشيند. در نگاه ‏والت او بيشتر به پير زني سرخپوست مي ماند و فيلم ريشه اي تاريخي پيدا مي کند.‏
انگار ساکنان اصلي آمريکا که توسط سفيد ها قتل عام شدند، دوباره برگشته اند. بازگشتي که نمايش فيلم همزمان با رياست ‏جمهوري او باما به آن معنائي سياسي هم مي دهد. وقتي والت خشم وسترني خود راتبر زمين تف مي کند، پير زن تف ‏خونين بزرگتري به رنگ خون بيرون مي ريزد.‏
والت- ايست وود چاره اي جز تسليم ندارد. مرد تنها و خاموش وسترن که به جنگ کره هم رفت، تنهاي تنها است. از ‏پسرش متنفر است و اين تنفر در روز تولدش که پسر وهمسرش برايش يک هديه مسخره و تلفن مي آورند به اوجي مي ‏رسد که در فرياد خاموش وپر درد والت – ايست وود حالتي فرابشري مي يابد.‏
اوي تنهاي تنهاست. حتي کشيش که بايد به وصيت زنش او را جذب کليسا کند ؛ آمريکائي نيست. جاي پزشک آمريکائي او ‏راهم زني از نژاد زردگرفته است.‏
همسايه اما تنهانيست. جشن هاي پر جمعيت مي گيرد. پرنده را زنده سر مي زند و والت- ايستوود با تنفر آنهاراوحشي مي ‏خواند. دختر جوان همان همسايه از او مي پرسد:‏
‏- شما آمريکائي هستيد؟والت- ايستوود آخرين بار تفنگش را در دفاع از اين دختر بکار مي برد. دختري که او را آرام آرام بدنياي جديدي مي برد. ‏دنياي زندگي جمعي. جادوگران خانوادگي که سرنوشت ها را پيش بيني مي کنند وحافظ زندگاني هستند. جمعي که گيلاس ‏عرق را بدست والت – ايستوود مي دهد تاجانشين آبجوي بي بو خاصيت کند.‏
والت – ايست وود گرفتار ميان کشيش که او رابه سنت هاي کاتوليسم مي خواند و زندگي متفاوت اين غريبه ها که دارند قدم ‏به قدم صاحب آمريکا مي شوند، راهي حماسي را مي گزيند.‏
سکانس پاياني فيلم، يا دآور اوج وسترن هاي کلاسيک و نو است. قهرمان تنها به ميان دشمنان مي رود و يک تنه انها را از ‏پاي در مي اورد.‏
‏ والت- ايستوود، سگ ساکت غمگينش را به همان پيرزن مي سپارد. مدال شجاعتش رابه سينه پسرک زردپوست مي زند و ‏به محل زندگي باندهاي تبهکار مي رود. به سنت وسترن سيگاري بر لب مي گذارد. آتش مي خواهد. تبهکاران که همه از ‏نژاد زرد يا سياه هستند، درخاموشي نظاره اش مي کنند. والت- ايست وود در کلامي که به نعره اي خاموش مي ماند، مي ‏غرد :‏
‏- من آتش دارم...‏دستش مانند لحظه هاي اوج وسترن به جيب بغلش مي رود. صداي گلوله ها بر مي خيزد. د رانتظاريم تا تبهکاران مثل برگ ‏بر زمين ريخته باشند. اما نه، اين نماد حماسه است که با پاهاي گشاده بر خاک افتاده است.دوربين با حرکتي شبيه تصوير ‏آغازين فيلم از پاهاي والت- ايست وود بالا مي رود و روي فندکي که در دست دارد مي ايستد.‏پليس ها مي آيند. هيجکدام" آمريکائي" نيستند. سيا ههاي پليسس مکزيکي ها و سياههاي تبهکار را دستگير مي کنند.‏قانون جاي اسلحه را گرفته است. خانه قهرمان حماسه به کليسامي رسد و گران تورينو به پسرک زردپوست که د رصحنه ‏نهائي ان را شادمانه مي راند. د رکنارش هم سگ غمگين سرک مي کشد.‏
‎‎نگاه دوم :

‎‎طنز و درام زندگي آمريکائي‎‎
به نظر مي رسد پير دير هاليوود از اينکه در فيلم هايش نقش مردان سخت و مرموز و در عين حال غيرقابل پيش بيني را ‏بازي کند، خوشش مي آيد. کاراکتر "والت کوالسکي" در بنيان هاي خود به کاراکتر کابويي ايستوود در فيلم "نابخشوده" و ‏در عيار بالاتر نقش وي در "دختر ميليون دلاري" و همچنين بيش از هر دوي اينها به نقش ماندگار وي در فيلم "هري ‏کثيف" شباهت هاي بسياري دارد. همان يکدندگي، روحيه عصيان گري و سرسختي در "گرن تورينو" نيز مشاهده مي شود.‏پيرمردي که پس از مرگ همسرش از خنده نوه و پسرانش در کليسا حرص مي خورد، به همسايگاني که اهل آسياي شرقي ‏اند بدبين است و به سگش نيز غرغر مي کند. کهنه سرباز مغرور جنگ کره که پس از 60 سال هنوز درگير خاطرات تلخ ‏نبرد خونين دهه پنجاه آمريکا و کره است. فيلم شديدا شخصيت محور است، گويي" کولانسکي" در حکم دوربين است، در ‏همه جاي فيلم حضور دارد و ما درک وي از نابه ساماني هايي که او از محله خود و آدم هايش را دارد را ملاک خود براي ‏قضاوت قرار مي دهيم.‏
او در جلوي درب خانه اش سيگار دود مي کند و آب جو مي نوشد. گويي شديدا از مشاهده جامعه اطرافش در عذاب است. ‏از اينکه مي بيند فرزندانش براي تصاحب خانه وي به او پيشنهاد عزيمت به خانه نگهداري از سالمندان را مي دهد از کوره ‏در مي رود و مي غرد. در کنار اينها "والت" اتومبيا گرن تورينو مدل 1972 را بسيار عزيز مي شمارد و مدام با ظرافت ‏آن را تميز مي کند چنان که گويي اين اتومبيل اسمبلي از گذشته دلچسب و ايده آل اوست.‏
او که به ظاهر از مهاجران – خاصه اهالي جنوب شرقي آسيا که وي را به ياد کره اي ها مي اندازد- بيزار است اما دو بار ‏خواهر و برادري ( سو و تائو) که همسايه او هستند را از اذيت و آزار گانگستر هاي آسيايي و سياه پوست نجات مي دهد و ‏سپس به اصرار "سو" حتي به مهماني باربکيو آنان نيز پاي مي گذارد. "والت" انگار تازه دريافته است که مردماني که ‏هميشه به آنان بدگمان بوده چه اندازه مهربان مي توانند باشند. او از طريق" سو" با پاره اي از فرهنگ هاي آسيايي تبار ها ‏آشنا مي شود و در عين حال به" تائو" که يک بار زير فشارهاي پسرعموي گانگستر خود دست به سرقت ناکام اتومبيل ‏‏"گران تورينو" والت زده است علاقه مند مي شود و جالب آنجا که مي کوشد تا "تائو" – که او را "تاد" صدا مي زند- را با ‏نحوه درست زندگي در" ديترويت" آشنا کند.‏
براي مثال به ياد اوريم سکانس زيبا، هجو آميز و تمثيل واري که والت در آرايشگاه تلاش دارد تا به" تائو" نحوه برقرار ‏کردن ديالوگ به شکل "امروزي" و "مردانه" را به پسرک نوجوان بياموزد.‏
‏"گرن تورينو" از قاب بندي و ميزانسن هاي دلچسبي برخوردار است. حرکت دوربين به خوبي ما را با ريتم فيلم همراه مي ‏کند و در اين ميان موسيقي متن فيلم نيز در عمق بخشيدن به برخي سکانس ها موفق است.‏
استفاده از نماد در اين فيلم کارکرد جالبي دارد، چه تمثيل هاي سمعي همچون استفاده از ترانه هاي" رپ کوچه بازاري" که ‏در واقع نماد ناهنجاري و سرخوردگي جوانان بزهکار آمريکائي است که دارودسته هاي کوچک تبهکاري براي خود دست ‏و پا کرده اند و از آن سو در برخي از سکانس ها( براي مثال ما با ديالوگ هايي ميان پدر روحاني جوان و والت پير – که ‏خود تضادي نمادين را نشان مي دهد-) ما در پس زمينه صداي آژير ماشين پليس را مي شنويم که احتمالا نمادي از اخلال ‏گري بي پايان در محله" والت" است.‏
همچنين تضاد هايي مانند مواجه اوباش مکزيکي با همتاهاي آسيايي خود، دوستي دختر آسيايي با پسر بلوند و سپس ايجاد ‏مزاحمت توسط گانگستر هاي سياه پوست براي هر دوي آنها در سکانس هاي خياباني به چشم مي خورد و در کنار آنها ‏لوکيشن اتاق انتظار دکتر آسيايي که منشي با سيمايي زنان آفريقاي مرکزي دارد و در آن مراجعيني هندي، سياه، زرد پوست ‏و همچنين بلوند نشسته اند از ديگر کوشش هاي "ايستوود" و نويسنده فيلمنامه" نيک شنک"- نويسنده تازه وارد هاليوود- ‏براي نشان دادن تعارض هاي فرهنگي و نژادي است که جامعه امروز امريکا مي تواند با آن درگير باشد.‏
در شرايطي که امروزه تعداد کمي از فيلمسازان حاضرند درباره زندگي آمريکايي فيلم بسازند "ايستوود" فيلمي ساخته است ‏که به نوشته "نيويورک تايمز" در ابتدا شبيه کمدي است بعد به يک درام بدل مي شود سپس ما با يک تراژدي روبرو مي ‏شويم و دست اخر ما يا صحنه اي روبرو مي شويم که اساسا انتظار ان را نداريم. اگرچه شخصا نمي توانم با عبارت پاياني ‏‏"مانولا دارجيس" منتقد اين روزنامه در مورد "غيرقابل پيش بيني بودن" موافق باشم. چرا که درست پس از عزيمت از ‏آرايشگاه به سوي بوتيکي براي خريد لباس نو و سپس رفتن "والت"به کليسا براي اعتراف به معدود گناه هاي کوچک ‏خويش ما مي توانيم انتظار پاياني را بکشيم که در نهايت آن را مشاهده کرديم.‏
تيتراژ پاياني فيلم به شدت دلچسب است. نمايي از دو خيابان يک طرفه را مي بينيم. همچنان که ترانه دل انگيز فيلم خوانده ‏مي شود در سمتي که دريا قرار دارد آرامش برقرار است و در آن سوي خيابان ماشين ها در تردد هستند. برگ هاي سبز ‏درختان و امواج آب با وزيدن نسيم آرام به رقص مشغولند. اما هرچه به پايان تيتراژ نزديک مي شويم شلوغي به سمت بي ‏هياهوي خيابان نيز هجوم مي اورد و به تدريج آرامش خيابان جايش را به حرکت سريع اتومبيل ها مي دهد.‏
بازي هاي فيلم دلنشين است. عصبانيت مهار نشدني در صورت والت را ايستوود به خوبي اجرا کرده است."بيگ ونگ" و ‏‏"اني هر" ( تائو و سو) که هر دو نخستين بازي سينمايي خود را در اين فيلم تجربه مي کردند بازي موفقي را عرضه کرده ‏اند، به خصوص "اني هر" که از فن بيان روان و تاثير گذاري در ارائه شخصيت "سو" برخوردار بود.‏
‎‎نگاه سوم

‎‎تسويه حساب‎‎
ايستوود در فيلم اخيرش " گران تورينو " رويکرد هاي جديد واقعيت هاي زندگي اجتماعي در کشورامريکا را به تصويرمي ‏کشد. رويکرد هايي که با مضاميني چون نژاد پرستي، مهاجرت و عدالت در هم مي آميزد.‏
والت پيرمردي تنهاست. او پس از جنگ اعتماد خويش را نسبت به افراد از دست داده است و به جز دوست ارايشگر ‏ايتاليايي خود، با کسي دمخور نيست. او پس از جنگ در حالت تعارض ميان تمايلات شخصيتي پيش ازجنگ خود با آنچه ‏جنگ از او ساخته است قرار دارد. جنگ آدم ها را آنگونه تغيير مي دهد که خواسته ي دولتمردان و ايجاب کننده جريانات ‏شعارمحوري پس از آن زمان است. شعارهايي چون حس وطن پرستي و خار شمردن انسانهايي از نژاد يا مليتي ديگردر ‏تقابل با خويش. اين تعارض و تضاد به طوري کاملا تعمدي ايستوود را در نقش مرد بد جنسي قرار داده است که مخاطب ‏را مي آزارد. او فردي نوستالوژيک است. دور و برش را اسباب و وسايلي احاطه کرده اند که شايد امروزه در خانه ي کمتر ‏امريکايي نيازي به آنها باشد. خرت و پرت هايي که او خودش را با آنها سرگرم مي کند. او به کرات در طول نمايش فيلم با ‏نشانه هاي زندگي مدرن درمبارزه است، تا بدانجا که سعي در تعميروسايل کهنه و وقديمي دارد و حتي از برقراري ارتباط ‏با نوه اش که از ديد او نوجواني سطحي، امروزي و بي هويت است اجتناب مي کند و سعي در فرارازارتباط با دنيايي را ‏دارد که مي داند به زودي واقعيت بيروني اش او را سخت مغلوب خود مي کند.‏
مذهب، معاشرت با دوستان و خانواده جزو مفاهيمي ست که او فراموش کرده است. در اين گذار، کشيشي مذهبي ( ‏کريستوفر کارلي ) از راه مي رسد و به نوعي سعي در بازنمايي عواطف و آنچه که قبلا در او وجود داشته است مي کند. ‏اگرچه او با اين رابطه نيز به مخالفت برمي خيزد و حتي در صحنه اي از فيلم که حاضر به برقراري ديالوگ ميان خود و ‏کشيش مي شود، سعي در نشان دادن دانايي کامل خود نسبت به کشيش جوان را دارد. او پيرامون انگاره هايي چون مرگ و ‏زندگي، به جدلي لفظي با او مي پردازد اما کشيش جوان رسالت خود را فداي حس طغيان لج بازي لحظه اي نمي کند و با ‏صبوري تمام، به سمت والت مي رود، تا جايي که سعي دارد با همکاري پليس، والت و ديگران را از جدالي ناگزيز نجات ‏دهد. اگر چه به دليل سهل انگاري پليس اين اتفاق نمي افتد و والت به دست اوباش مهاجرآسياي شرقي کشته مي شود.‏‏ نکته ي محوري فيلم، اجراي انفرادي عدالت توسط والت است. والت تماشاگررا با همراهي اين معنا، با خود به فيلم هاي ‏وسترن مي برد. فيلم هايي قهرمان محورکه پيش از اين نيز از ايستوود ديده ايم. قهرمان هايي که اميد خود را از قانون ‏وحمايت نيروهاي پليس قطع کرده و به صورتي کاملا " خود محور " وارد ماجراجويي و برقراري عدالت مي شوند. در ‏اين ميان نيروهاي پليس نه تنها کاري را از پيش نمي برند بلکه در بسياري از اين فيلم ها، خود با جنايتکاران همدست مي ‏شوند.‏
مصداق ايراني اين ماجرا را در فيلم " قيصر" شاهد بوده ايم. اين قهرمان ها اگر چه محکوم به نيستي و مرگ هستند اما ‏خير خواهي هاي آنها از دل بر مي آيد و هنوز هم بر دل مي نشيند. چه اين ماجرا در ايران دهه ي 50 اتفاق بيفتد و چه در ‏شيکاگو در سال 2008 که گمان مي رود اين مضامين کهنه شده باشند با اين تفاوت که از صحنه هاي تعقيب و گريزاجتناب ‏مي کند. بسياري از بازيگران شرقي فيلم، هرگز پيش ازاين در مقابل دوربين قرار نگرفته اند اما صميميت شرقي خود را ‏به خوبي زندگي مي کنند.‏
تفکر" امريکايي سالارانه " در اين فيلم کاملا محکوم است. والت از موضع بزرگي و مالکيت ارضي به همسايه هاي خود ‏مي نگرد و آنها را افرادي از نوع ديگرميداند که ذاتا پست هستند. شايد اکران عمومي اين فيلم در آستانه ي تغييرات رياست ‏جمهوري امريکا به ايجاد دو نوع نگرش از رييس جمهور قبلي " جورج دبليو بوش و " باراک اوباما " به صورت کاملا ‏تصادفي در وجوح مختلف شخصيت والت به ذهن مي آورد. والت تلاش مي کند تا با ديگراني که سال هاي سال رابطه اش ‏با آنها دچارکدورت شده است ؛ آشتي کند و صلح و عدالت را به حيطه ي زندگي خود بر گرداند. ‏
يکي از بهترين صحنه هاي فيلم گفتگوهاي ميان والت و پسر همسايه ( تائو ) درزيرزمين خانه ي والت است. زماني که او ‏مدال شجاعتش را به گردن يک پسر شرقي مي آويزد. اين اتفاق نمادين، برداشت هاي متفاوتي را در ذهن حک مي کند.‏‏ زندگي غير امريکايي ها از نوع چشم بادامي در خاک امريکا، همان قدردشواراست که کسب مدال شجاعت، توسط ‏سربازان امريکايي، درجنگ هايي که با همين کشورها در گذشته اي نه چندان دور انجام داده اند.‏
والت درمقابل اين سوال تائو که کشتن يک نفر چه حسي مي تواند داشته باشد ؟ از دادن پاسخ امتناع مي ورزد زيرا که از ‏حس خود شرمسار است. اين مصاديق، آدم هاي فيلم را به تيپ هايي بدل کرده است که ميتوان براي هرکدام از آنها ‏درهرکجاي دنيا، نمونه هاي بيشماري را ذکر کرد. ‏
‏ انگار جهلي نا تمام، کشتار آدم ها را دربرمي گيرد وعدالتي مضحک برقرارمي شود. والت به دست چشم بادامي ها کشته ‏مي شود همان طور که او سال ها قبل 13 نفر از اين چشم بادامي ها را در جنگ با کره کشته بود.‏
اين يک تسويه حساب قابل پيش بيني است. موسيقي پاياني فيلم، تمام اين تعاريف را به صورتي کاملا حساب شده و به جا ‏در ذهن جاودانه مي کند.‏‏ ‏
‎‎درباره کارگردان‎‎
بررسي دقيق پرونده سينمايي ايستوود کار بسيار دشواري است چرا حتي اگر بخواهيم راجع به هر کدام از نقش ها، ‏کارگرداني ها، تهيه کنندگي ها، ساخت موزيک متن و ترانه هاي فيلمهايش چند پاراگراف نيز بنويسم احتمالا کتابي 200 ‏صفحه اي خواهد شد.‏
کلينت کبير اهل سان فرانسيکو در ايالت کاليفرنيا است و در آخرين روز ماه مه 79 ساله خواهد شد. بازي در سه گانه ‏ماندگار کارگردان فقيد ايتاليايي سرجيو لئونه ("دلارهاي کثيف"،" به خاطر يک مشت دلار بيشتر "و "خوب بد زشت") که ‏از موفق ترين نمونه هاي کلاسيک وسترن است "ايستوود" را به بازيگري مطرح تبديل کرد. "ايستوود" اگرچه فيلمسازي ‏را از دهه هفتاد شروع کرد اما تا سال 1985 و ساخت فيلم "سوار رنگ پريده" عمده فيلمهايش با ناکامي روبرو شد. فيلم ‏هاي ايستوود در دهه هشتاد با روي خوش جشنواره معتبر و هنري" کن" فرانسه روبرو شد و وي براي فيلم هاي "سوار ‏رنگ پريده"، "پرنده" و "شکارچي سفيد قلب سياه" نامزد نخل طلاي اين فستيوال شد. ايستوود در سال هاي اخير همواره ‏منتقدين فرانسوي را از جمله عواملي دانسته است که در آن سال ها به وي انگيزه ادامه فيلمسازي مي دادند. در سال 1992 ‏ايستوود با ساخت فيلم "نابخشوده" اسکار بهترين فيلم و کارگرداني را دريافت کرد. همين اتفاق دوازده سال بعد براي فيلم ‏‏"دختر ميليون دلاري" نيز تکرار شد تا وي مجموعا براي 4 جايزه اسکار باشد. گرچه او هيچ گاه نتوانست مجسمه طلايي ‏اسکار را براي بهترين بازيگري به خانه برد.‏
‏"ايستوود" در آستانه هشتاد سالگي تمام ناشدني به نظر مي آيد. در دهه اول قرن بيست و يکم او سالي يک يا دو فيلم تماشاگر ‏پسند که منتقدين را نيز به شدت راضي ساخته روانه سينماهاي جهان کرده است. همين امسال فيلم زيباي "بچه اشتباهي" را ‏در کنار "گرن تورينو" ساخت. دو سال پيش با دو گانه حماسي "پرچم هاي پدرهاي مان" و "نامه هايي از ايو جيما" روايت ‏متفاوتي از نبرد ايالات متحده و ژاپن در جنگ جهاني دوم عرضه کرد. در سال 2003 "رودخانه مرموز" را عرضه کرد ‏که توانست جايزه هاي مهمي را در اسکار و کن و ديگر جشنواره هاي سينمايي به دست آورد.‏
‏"ايستوود" پس از 31 سال زندگي با" مگي جانسون" در سال 1984 از وي جدا شد و پس از دوازده سال مجددا همسري( ‏دايانا ايستوود) تازه برگزيد.‏
فيلم هاي "ايستوود" هنوز نيز در گيشه عالي مي فروشد، براي مثال "گرن تورينو" در هفته نخست اکران در سينماهاي ‏امريکا قريب به 30 ميليون دلار فروش کرد.‏
آخرين فيلم ايستوود که در دست تهيه است "کارخانه انسان سازي" نام دارد.‏






















فيلم روز♦سينماي ايران
پسر جواني به همراه دوست افغان خود در خيابان هاي حاشيه اي تهران زندگي مي کنند. پسر به فرمان مرد ‏افغان با تصور اينکه تفنگش خالي است به مردي شليک مي کند اما....‏


<‏strong‏>عشق در خيابان<‏‎/strong‏>‏
گناه من اولين ساخته مهرشاد کارخاني است. فيلمي خياباني که فيلمساز آن را با اداي ديني به سينماي خياباني ‏دهه 50 مقابل دوربين برده است. کارخاني بعد از گناه من ، ريسمان باز را ساخت که فيلم دوم زودتر از فيلم ‏اول اکران شد.‏
کارگردان: مهرشاد کارخاني- نويسنده: کارخاني، سعيد دولتخاني- مديرفيلمبرداري: علي لقماني- تدوين: ‏شهرزاد پويا- تهيه کننده: غلامرضا گمرکي- بازيگران: حميد گودرزي، نيوشا ضيغمي، افسانه چهره آزاد، ‏کرامت رود ساز.‏
خلاصه داستان: پسر جواني به همراه دوست افغان خود در خيابان هاي حاشيه اي تهران زندگي مي کنند. پسر ‏به فرمان مرد افغان با تصور اينکه تفنگش خالي است به مردي شليک مي کند اما تفنگ پر است و مرد مي ‏ميرد. حال چند سال گذشته و پسر دختر جواني را از روي ريل راه آهن که قصد خودکشي دارد نجات مي ‏دهد. اين دختر، دختر همان مردي است که پسر در روزگار پيشين آن را کشته است. دختر و پسر به هم دل ‏مي بندند. راز مي خواهد برملا شود که پسر دوست افغان خود را هم مي کشد و متواري مي شود.‏
گناه من اولين ساخته مهرشاد کارخاني است. فيلمي خياباني که فيلمساز آن را با اداي ديني به سينماي خياباني ‏دهه 50 مقابل دوربين برده است. کارخاني بعد از گناه من ، ريسمان باز را ساخت که فيلم دوم زودتر از فيلم ‏اول اکران شد.‏
گاهي واقعا در تعيين سرنوشت يک اثر هنري نمي توان تقدير را از نظر دور داشت. شايد اگر فيلم هاي ‏کارخاني به ترتيب توليد اکران شده بودند امروز قضاوت ها درباره گناه من متفاوت تر از آن چيزي مي بود ‏که درباره اش صورت مي گيرد.‏
کارخاني ابتدا اين فيلم را در راستاي اداي دين به سينمايي که دوست مي داشت ساخت و بعد تر ريسمان باز را ‏که آن هم يک فيلم خياباني بود به شکل وسترني ايراني مقابل دوربين برد که با تحسين منتقدان رو به رو شد. ‏اما سرمايه گذاران گناه من پس از توليد با هم دچار مشکل شدند و فيلم چند سالي روي پرده نرفت. حال که ‏تماشاگران فيلم ريسمان باز را از کارخاني ديده اند قضاوت درباره گناه من کمي براي آنها دچار مشکل شده ‏است.‏
گناه من در باره آدم هاي ساده و حاشيه اي جامعه است که به جبر زندگي در دام مي افتند و تا انتهاي عمر ‏تاوان خطايي را که مرتکب شده اند پس مي دهند. جوان فيلم گناه من در ابتداي داستان بي پناه و آواره به در ‏خواست دوستش به هواي دزدي ساده مرتکب قتل مي شود و بار گناه اين قتل تا انتها روي زندگي اش سايه مي ‏افکند تا آنجاکه در نهايت مجبور مي شود از همه زندگي خود بگذرد و حتي دوست خود را نيز به قتل برساند.‏کارخاني در فيلم ريسمان باز نشان داده روايت کردن را خوب مي شناسد و مي تواند شخصيت هايي را که ‏دوست دارد به خوبي تصوير کند. اما در گناه من بيش از اينکه به نکاتي اينچنين بپردازد به رقت عاطفي ميان ‏دختر و پسر جوان فيلم بسنده کرده است. تمام خصوصيات تصوير پردازي فيلم نيز به همين نکته محدود مي ‏شود و ما در برخي فصول فيلم از پي گرفتن داستان و پيرنگ اصلي فيلم باز مي مانيم.‏
اگرچه در همين ميان هم صحنه هاي باراني فيلم و رابطه ميان اين دو زير باران خوب از آب در آمده و حس ‏حال خوبي دارد اما کارخاني مي توانست آنها را در خدمت داستان به کار گيردتا در حد چند صحنه زيباي ‏مجزا از کليت فيلم جلوه نکند.‏
داستان گناه من خوب شروع مي شود. گره افکني اوليه پس از معرفي شخصيت ها آغاز مي شود. تعداد ‏شخصيت هاي حاشيه اي هم که داستانک هاي خود را به داستان اصلي مي افزايند به قاعده است اما نويسندگان ‏فيلمنامه در پرداختن به موقع به داستانک هاي فرعي تعلل مي کنند و آنقدر مجذوب داستان نخستين خود مي ‏شوند که از اين حاشيه هاي مهم وا مي مانند.‏
داستان مادر دختري که پسر به آن دلبسته واز طرفي همسر مرد مقتول نيز به شمار مي آيد و حال پس از ‏مرگ همسرش دچار افسردگي شده است مي تواند به نوبه خود جذاب باشد. زني آسيب ديده از حادثه اي که ‏ضد قهرمان فيلم آن را پديد آورده و حال همچون مکافات عملي پيش روي تماشاگري است که داستان را مي ‏داند و شخصيت هايي که از اين داستان بي خبر هستند. اما نويسندگان ترجيح مي دهند تا اين داستان را به ‏حاشيه برانند تا در انتها از حادثه اوليه خود استفاده کنند.‏
فيلمبرداري علي لقماني با علاقه اي که به گرايش هاي تصويري سينماي مستند در آثارش دارد در اين فيلم با ‏ساختار همسو است. پلان ها شيکي فضاي شهري را ندارد و متناسب با تيره روزي ضد قهرمان هاي فيلم ‏خاکستري و چرک اند. حتي زمانيکه کارگدان از باران استفاده مي کند اين باران بنابر کهن الگوهاي روايتي ‏به عامل تطهير شخصيت ها بدل نمي شود و بيشتر بر بي پناهي آنها صحه مي گذارد. از همين روست که ‏باران هم بيش از اينکه در اين فيلم زيبايي داشته باشد به عاملي مزاحم تبديل مي شود.‏
کارخاني در دکوپاژ خود نيز از قابليت هاي فيلمبرداري لقماني سود مي جويد. نماها بيش از اينکه وامدار ‏سينماي ملودرام باشد بيشتر به سينماي مستند شبيه است. قاب هايي که خيلي هم کامل نيستند و تنها به عکسي ‏حتي گاه گرفته و تاريک از زندگي شخصيت اصلي فيلم بسنده مي کنند.‏
اين نگاه کارخاني البته در ريسمان باز به مراتب کامل تر از گناه من است. آنجا فيلمساز از احساسات گرايي ‏فاصله گرفته و دو قهرمان خود را در موقعيتي ابزورد قرار مي دهد. گناه من بيشترين آسيب را از همين توجه ‏بسيار به احساسات گرايي خورده است.‏























نمايش ايران♦ / ١‏
گروه زنان نمايش کوکوي کبوتران حرم در راه سفري زيارتي هستند که ماهيتي سنتي دارد و اين سنت اندک ‏اندک هرچه داستان پيش مي رود تا...‏
‎‎داستان زنان‎‎
نويسنده وکارگردان: عليرضا نادري – طراح صحنه و لباس: فريبرز قربانزاده- بازيگران: افسانه ماهيان، ‏بهناز جعفري، ناهيد مسلمي،‌ پريسا مقتدي، شهره سلطاني، نوشين حسن زاده، نسيم ادبي،‌ سهيلا صالحي، پونه ‏عبدالكريم زاده، شبنم مقدسي، ژاله صامتي، فهيمه امن زاده.‏
خلاصه داستان: تعدادي زن تصميم مي گيرند که به براي سفر به مشهد بروند. هريک از آنها داراي خلق و ‏خويي خاص با جايگاه هاي متفاوت اجتماعي هستند که اين مسئله سبب ساز حوادث مختلفي در طول سفر مي ‏شود.‏
عليرضا نادري با نگارش نمايشنامه هايي همچون پچپچه هاي پشت خط نبرد يا اين داستان را ايرانيان نوشته ‏اند خود را به يکي از نام هاي مطرح ادبيات نمايشي بدل ساخت..
نادري به لحاظ تکنيکي توانا در گفت و گو نويسي است. شايد اکثر ديالوگ هاي او را مخاطبانش در مجموعه ‏ميوه ممنوعه به خاطر داشته باشند که اين روزها همان تجربه را در کاري ديگر با حسن فتحي تجربه مي کند.‏کوکوي کبوتران حرم در بستري کاملا اجتماعي و زنانه شکل مي گيرد. نادري سفر را بستري قرار داده تا ‏شخصيت هايش در دل اين سفر به تجربه هاي تازه اي دست يابند و گذشته و ماهيت خود را نيز در دل آن به ‏مکاشفه بنشينند.‏
گروه زنان نمايش کوکوي کبوتران حرم در راه سفري زيارتي هستند که ماهيتي سنتي دارد و اين سنت اندک ‏اندک هرچه داستان پيش مي رود در دل زندگي اجتماعي شخصيت ها جاي مي گيرد و پيش مي رود. نادري ‏در اين نمايش به محدوديت هاي سنت ها مي پردازد و اينکه چگونه برخي سنت ها در زاد و ولد خود گاه مي ‏توانند به جاي پويش و حرکت به جلو ضد خود را در دل پرورش دهند. زنان داستان نادري که تعداد انها کم ‏هم نيست در قالب يک سفر مذهبي به ماهيتي ضد انچه بوده دست مي يابند. آنها چندان اهل اين سفر نيستند و ‏گويا به جبر قدم در راه آن مي گذارند. ‏
نادري به اين وسيله نقبي هم به درون رياکار جامعه سازش پذير مي زند. از همين روي لحن نمايش در ‏راستاي يک ملودرام معمولي باقي نمي ماند و گاهي به سمت طنز مي رود. نادري با تسلطي مثال زدني ‏شرايطي نا همگون را پديد مي آورد که بتواند از دل تناقضات اجتماعي شخصيت ها به طنزي دست يابد که ‏ابعتد نمايشي درستي را نيز داراست.‏
شخصيت هاي نمايش نادري همه به يک اندازه داراي ارزش و اهميت هستند. او پيش تر در پچپچه هاي پشت ‏خط نبرد که اتفاقا داستاني کاملا مردانه داشت فضايي شبيه به کوکوي کبوتران حرم را تجربه کرده بود. اما ‏آنجا دو يا سه شخصيت را به محور اصلي تبديل کرده بود و باقي کاراکتر ها حول اين شخصيت ها شکل مي ‏گرفتند. اما در اين نمايش همه زن ها به نوعي با داستان هاي خودشان جزو شخصيت هاي اصلي نمايش ‏هستند. نادري مي کوشد تا انجا که زمان و ريتم نمايشنامه اش به او اجازه مي دهد اين افراد را رنگ آميزي ‏کرده و به هويت دروني آنها بپردازد. ‏
در اين راستا طراحي صحنه و لباس نيز بسيار به او ياري رسانده است. ما در طول نمايش عموما شخصيت ‏ها را با چادري مشکي مي بينيم که به انها نوعي همانندي مي دهد. اين همانندي با توجه به تعريف حجاب در ‏نشانه هاي اجتماعي کشور ايران شکلي از محدوديت را براي شخصيت ها به نمايش مي گذارد. محدوديتي که ‏براي همه يکسان است و اين نکته چون با مفهوم سفر سنتي- زيارتي در مي آميزد از حد يک نشانه تصويري ‏صرف خارج شده و به گزاره اي جند لايه بدل مي شود.‏
از ديگر سو اين تنگنا با جنس طراحي صحنه هم به مخاطب انتقال مي يابد. صحنه نمايش گستره سالن را در ‏اختيار مي گيرد. اما همين گستره که اتفاقا تماشاگران نيز بخشي از آن هستند محدود است و گويي شخصيت ها ‏را تحت فشار قرار مي دهد. ‏
يکي ديگر از نکات قابل تامل در کار نادري انتخاب بازيگران نمايش است. بازي ها بسيار يکدست و کامل ‏طراحي شده اند. بازيگران با توجه به تعداد زياد و رفت و آمد هاي فراوان هريک به خوبي از رنگ آميزي ‏شخصيت ها با بيان و حرکات خاصي که براي انها طراحي شده بر مي آيند. بهناز جعفري، افسانه ماهيان و ‏نسيم ادبي در اين ميان بازي هاي چشمگير تري را ارائه مي دهند.‏
نادري در اين نمايش با نامي که براي نمايش خود برگزيده کاملا حسي همذات پندارانه با زنان نمايش خود ‏دارد. کبوتران حرم تعبيري از همين زن هايي هستند که باي نجوا و شکايت به سفر رفته اند و با خداي خود از ‏تنگناهايشان مي گويند









نمايش ايران /٢‏
نمايش کوکوي کبوتران حرم بااجرائي نو د رتهران بر صحنه است. عليرضا نادري کارگردان نمايش به پرسش هاي ‏روز جواب داده است... ‏
‎‎دغدغه من فقر است‎‎
‏<‏strong‏>براي اجراي اين نمايش چه مدتي تمرين کرديد؟<‏‎/strong‏>‏براي اجرا تمرينات بسيار طاقت فرسايي را متحمل شديم. حدود سه دوماه تمرين که اغلب آن ها روزي 6 ساعت بود. ‏
‏<‏strong‏>آقاي نادري به نظر مي آيد در کوکوي کبوتران با نمايشنامه اي مواجه هستيم که به شدت رگه هاي رئاليستي ‏درآن قالب است و شما در کارگرداني سعي در انحرافات تعمدي داريد که براي مخاطب غير قابل درک ‏است.<‏‎/strong‏>‏من همچنان اعتقاد دارم که اساسا اين يک نمايش رئواليستي نيست. البته فراموش نشود که به دليل بعد اومانيستي ‏تئاتر،اين هنر ذاتااز نظر ريشه اي داراي مسئله رئاليستي است اما در نمايش من احساسات و تجربه هاي رئاليستي ديده ‏نمي شود. ما تجربه بسيار سختي را در اين مسير داشتيم و شما با نگاهي به نوعو چيدمان طراحي صحنه نمايش متوجه ‏خواهيد شد که نمايش با آثار رئاليستي فرق دارد. ‏
‏<‏strong‏>تعريف خودتان از اين نمايش به چه شکل است؟<‏‎/strong‏>‏من تمام تعاريف خودم را روي صحنه و دربرابر ديده تماشاگران شکل داده ام. "کوکوي کبوتران حرم"تئاتري است که ‏به رنج ومشقت مي پردازد. اين متن درابره زناني است که مرداني را پرورش مي دهند که خودشان پرورش نيافته اند. ‏اين زنان به تعداد 12نفر هستند که پابوس يک مرد مي روند. ‏
‏<‏strong‏>به نظر مي آيد با تاکيد برمسائل زنانه در نمايشتان سعي کرديدکه چالش هاي مربوط به اقشار مختلف را با ‏بهانه اي نو بيان کنيد؟<‏‎/strong‏>‏اين چالش ها در جامعه موجود است و اتفاقا براي همه است. نه مي توان گفت فقط مختص زنان و نه مختص مردان که ‏من گمان مي برم با توجه به وضعيت موجود چالش هاي موجود براي زنان جامعه ما بيشتر است. اما ازاين بحث که ‏بگذريم نگاه من مربوط مي شود به قشري از جامعه که شايد براي اغلب ماها کمترين بهانه ها دست آنهاست. منظور از ‏بهانه ها نگاه ها وتمرکزاست که روي آنها اتفاق مي افتد. اغلب اين زنان انسان هاي ناقصي هستند که همين نقص ها ‏است که باعث نابودي مي شود. ‏
‏<‏strong‏>مساله شما دراين نمايش چيست؟<‏‎/strong‏>‏يک بار ديگر هم درجايي گفته ام که اين نمايشنامه کاري است درباره کامروايي آدم ها. بحث من اين است که در اين ‏کشور دوران و مراحل رسيدن به بلوغ به درستي و استاندارداي زندگي رخ نمي دهد و اغلب اداي اين را در مي آورند ‏که نه چنين نيست. به نظرم در هيچ يک از دوران زندگي به درستي مسائل را هضم نمي کنيمو همه چيز برايمان علي ‏السويه شده و پز هاي روشنفکري نزديک است اکثريت و درپي آن جمعه را به خفقان برساند. ‏
‏<‏strong‏>نقص امرآموزش و پرورش در تعليم اين زنان و تاثيرات جنگ به وضوح در اغلب کارها يشما ديده مي ‏شود.<‏‎/strong‏>‏تمام سعي ام را کرده ام که دست به موضوعات کليشه اي نبرم. ‏
‏<‏strong‏>اين اتفاق هيچ گاه در نمايشنامه هايتان رخ نداده است. اما به ظاهريکي از دغدغه هاي اصلي اتان همين ‏مسائل است.<‏‎/strong‏>‏طبيعي است. من سال ها در آموزش و پرورش کار کرده ام و نقص آنها را به خوبي مي دانم. بخش عمده اي از ‏مشکلات اجتماعي ما آموزش نادرست دردوراني است که ذهن و رح انسان مثل يک بوم سفيد وخاکستري است. مساول ‏ويران کننده جنگ را هم که همه مي دانيم. ويراني هاي جنگ است که با گذشت سال ها هنوز دست از سرما برنمي ‏دارد و سال هاي آتي هم بايد باآن مقابله کنيم. ‏
‏<‏strong‏>شکل اجراي نمايشتان و استفاده از گوشي و هدفون هم در نمايش جالب به نظر مي رسيد. لطفا از چگونگي ‏رسيدن به اين ايده برايمان بگوييد.<‏‎/strong‏>‏خيلي ساده اتفاق افتاد. شيشه در اين نمايش کنايه اي است از چيزهايي که نبايد مشاهده شود ولي تماشاگر ماآن را مي ‏بيند و گوشي چيزهايي که نبايد شنيده شود. به هرحال تئاتر نوعي ايماژ است. (مي خندد)‏
‏<‏strong‏>وسوال آخر اينکه منظور از چيدمان 12 زن کنار يکديگر،بازگويي يک دوره زماني است؟<‏‎/strong‏>‏کاملا درست ا ست. ‏













نمايش ايران♦ دوم/١‏
نمايش "زنداني خيابان دوم" نوشته نيل سايمون هم يکي از همان دست کمدي هايي است که اغلب مورد توجه ذائقه ‏ايراني قرار مي گيرد. اين نمايش مدتي است به کارگرداني مهدي گليج در سالن اصلي تئاتر مولوي بر صحنه است. ‏
‎‎شخصيت پردازي منسجم‏‎‎زنداني خيابان دوم
نوسينده: نيل سايمون- کارگردان: مهدي گليج- بازيگران:حسين کشفي اصل. مه لقا باقري. محمد ارفعي. دلارا نوشين. ‏آيه کيانپور. نوشين تبريزي. طراح صحنه: احمد کچه چيان. کاري از گروه تئاتر گيومه. سالن اصلي تالارمولوي. ‏ساعت 17:15‏
تجربه نمايش‌هاي مورد استقبال قرار گرفته يک دهه اخير و نگاهي به تاريخ نمايش‌هاي‎ ‎ايراني در حوزه ارتباط ‏تماشاگر و صحنه به راحتي نشان دهنده ميزان علاقه و اشتياق‎ ‎تماشاگر ايراني به ديدن آثار کمدي و به ويژه طنز کميک ‏است. هرگاه يک کمدي خوب و خوش‎ ‎ساخت در سالني به اجرا درآمد و توانسته ضمن سرگرم کردن و به خنده واداشتن ‏مخاطب‎ ‎موضوعاتي را هم به صورت مفاهيم پنهان در پس کمدي مطرح کند، تماشاگران زيادي از آن‎ ‎استقبال کرده‌اند و ‏اين امر گواهي بر اين ادعاست که زبان کمدي در مواجهه با مخاطبان‎ ‎ايراني نسبت به ساير حوزه‌ها موفق‌تر است و ‏سليقه مخاطبان ايراني بيشتر از ديگر‎ ‎شيوه‌ها با کمدي انطباق پيدا مي‌کند. نمايش "زنداني خيابان دوم" نوشته نيل ‏سايمون هم يکي از همان دست کمدي هايي است که اغلب مورد توجه ذائقه ايراني قرار مي گيرد. اين نمايش مدتي است ‏به کارگرداني مهدي گليج در سالن اصلي تالار مولوي بر صحنه است. ‏
نيل سايمون که امروزه از برجسته ترين نمايشنامه نويسان عصر حاضر است در توليد آثار خود به زيبايي توصيفگر ‏رخدادهاي اجتماعي انسان هاي پردغدغه اي است که حال و هواي زندگي خود را با شرايط ناسازگار شهري روايت و ‏همراهي مي کنند. سايمون به صورت کاملا دقيقي به جزييات رفتارها و ترديدهاي جامعه مي پردازد وبا ذره بيني که به ‏عنوان يک جامعه شناس در دست دارد مسائل واتفاقات را بزرگنمايي کرده وپرداخت آنها را به عنوان سرمشق کارهاي ‏خود قرار مي دهد. سايمون نه تنها درجامعه شناسي نمايشنامه هايش تبحر خاصي دارد بلکه به زيرکي روانشناسي ‏وبرخوردهاي افراد موجود درمتون خود را طراحي کرده و با فرضيات متعدد و ديالوگ نويسي مينياتورگونه خود ‏تصاوير قابل اعتنايي را خلق مي کند. تصويري كه او از مشكلات و بيم ها و اميدهاي كودكانه زندگي روزمره ‏بزرگسالان‎ ‎در جوامع مدرن بشري مي سازد، گرچه اندكي اغراق شده است، اما از واقعيت هاي‎ ‎پيرامونمان سرچشمه ‏مي گيرد و به هيچ وجه تحميلي و باسمه اي نيست. واقعيتي كه مخاطب‏‎ ‎تئاتر امروز براي پالايش خود از طريق ديدن آن ‏بر صحنه نمايش، بدان نيازمند است. ‏
درواقع سايمون با بررسي دقيق مسائل ذهني کاراکترهاي خود درموقعيت ها، ابعاد و پيچيدگي هاي جهان مفروض ‏نمايشي را خلق و با تثبيت هراتفاق شيرين دررويدادها و انگاره هاي سطحي تلخي و سياهي هاي فرد فرد آنها را بازگو ‏مي‏ کند. ‏‎ او به عمق شخصيت‎ ‎هايش نقب مي زند و پيوندها و گسست هاي آنها را كالبدشكافي مي كند. به همين علت‎ ‎اگرچه شكل ‏گيري شخصيت هاي آثارش برگرفته از جغرافياي طبيعي محل سكونت اوست، اما از‎ ‎آنجايي كه به شدت انساني نوشته ‏شده اند، مي توانند بي كم و كاست و بدون داشتن دغدغه‏‎ ‎آداپتاسيون در همه جاي دنيا به روي صحنه روند و با مخاطب ‏نيز- صرفنظر از داشتن هر‏‎ ‎فرهنگي- ارتباط برقرار كنند. او بر شخصيت پردازي آثارش توجه و تأكيد فراوان دارد به‎ ‎گونه اي كه اساس نمايشنامه هايش بر شخصيت پردازي استوار است. "1‏‎ به اين ترتيب او رويدادهايي را مي آفريند که ‏‎ ‎جهاني است و امروزه به عنوان نقص زندگي بشراست. اساس نگارش ‏نمايشنامه هاي سايمون کاراکترمحور است ومعمولا رخدادهايي درآثارش به دست مي آيد که از آن مي توان به عنوان ‏گروتسک نمايشي نام برد. همچنان كه در نمايش "زنداني خيابان دوم"‏‎ ‎به كارگرداني مهدي گليج نيز موقعيتي به شدت ‏عصبي كننده و بغرنج و در عين حال طنز‎ ‎وجود دارد: نمايش درباره فردي به نام "مل اديسون" بوده كه براثر بحران ‏اقتصادي امريكا كارش را ازدست داده، به بيماري پارانويا دچار مي‌شود. ادنا، همسر او براي حل مشكلات برسركاري ‏مي رود. اما با ورود خانواده مل پس از 9 سال حوادثي رخ مي‌دهد كه... ‏‎ نمايش از ابتدا با گره اصلي آغاز شده است و تاپايان (گره گشايي)به مدت 90 دقيقه با ريتم مناسب و بدون خستگي و ‏ملال ادامه مي يابد. در اين ميان‎ ‎چيستي و چگونگي يك رابطه دوطرفه بين زن و شوهردروضعيت بحراني به خوبي ‏تعريف و‎ ‎توصيف مي شود. ‏‎ از‎ ‎آنجا كه در اين نمايش تماشاگر با هيچ اتفاق خاصي روبه رو نيست، نقش ديالوگ و كلام‎ ‎اهميت فوق العاده اي مي ‏يابد. شخصيت هاي نمايش نيز همچون ديگر آثار سايمون در مرحله‎ ‎پرداخت و شكل گيري از لابه لاي كلمات و ديالوگ ‏ها خود را نشان مي دهند. نويسنده با‎ ‎ديالوگ هاي حساب شده و كاربردي، به خوبي موقعيت ها را معرفي مي كند و ‏تغيير مي دهد. گليج نيز در مقام كارگردان با احاطه كامل بر متن، موضوع مطرح شده در متن را‏‎ ‎برجسته مي كند و ‏آن را با افزودن عبارت ها و تكيه كلام هاي به جا و متناسب به اصل‏‎ ‎نمايشنامه، مي پروراند. "زنداني خيابان دوم" ‏نمايشي متکي بر يک موقعيت طنز و مبتني بر گفتارهاي کميک بعدي است که اين‎ ‎گفتارها همه در ادامه آن موقعيت ‏اوليه مي‌آيند و شکل گيري هر گفتار مقدمه‌اي مي‌شود‎ ‎براي گسترش و بسط گفتار بعدي! در واقع اين زبان و کلام ‏نمايشي است که شکلي از‎ ‎موقعيت را به وجود مي‌آورد و همه رويدادهاي نمايشي تابع پيگيري و گسترش گفتارهاي‎ ‎قبلي هستند. ‏‎ کارگردان در انتقال ساده مفهوم نمايش‌اش موفق عمل کرده و لي اشکال او در پرداخت‏‎ ‎کمدي اثر است. گليج براي ‏پرداختن به کمدي "هتل‎ ‎پلازا" به جز موقعيت و موضوع اصلي، کمتر به سراغ خلق کمدي موقعيت رفته و همه‎ ‎قدرت‌هاي اجرايي نمايش‌اش را به خلاقيت و مهارت بازيگران و مهمتر از آن به پردازش‎ ‎زبان و گفتار کميک محدود ‏کرده است. البته اين خلاقيت تنها درمورد دوبازيگر اصلي نمايش مصداق دارد و در ابتداي صحنه چهارم نمايش است ‏که با ورود بازيگراني که نقش خواهران وبرادر مل اديسون را ايفا مي کنند به يکباره شيرازه بازيگري کار از هم ‏پاشيده و ريتم نمايش دچار افت بسيار محسوسي مي شود. به نظر مي آيد سرچشمه مشکلات درون گروهي اين ‏بازيگران دربرابر تماشاگران هم رخنه کرده و ناهماهنگي و استرس در ارائه کاراکترها هم متوجه اتمسفر موجود در ‏آن صحنه به خصوص شده است. نوشين تبريزي، سامان دارابي، آيه کيانپورودلارا نوشين همگي به يک اندازه درعدم ‏کيفيت صحنه چهارم نمايش دخيل هستند. ‏
اما‎ ‎شايد بتوان گفت نقش مترجم در نمايشنامه هاي ترجمه شده از اين دست، اگر بيش از‎ ‎كارگردان نباشد، كمتر از آن ‏نيست. زيرا برگردان زبان يك متن در حالي كه ويژگي هاي‎ ‎ذاتي و بومي آن نيز حفظ شود كار چندان ساده اي نيست. ‏شهرام زرگر- كه نمايشنامه‎ ‎هاي بسياري از نيل سايمون و ديگر نمايشنامه نويسان مطرح دنيا را ترجمه كرده- به اين‎ ‎مهم نائل شده است و با ترجمه روان و ساده اين اثر، به توفيق نمايش ياري رسانده است. ‏
‏"زنداني خيابان دوم" يك كمدي سياه است و بيش از آن كه قصد خنداندن مخاطب را داشته باشد، قصد انديشيدن و ‏بازنماياندن چهره خود مخاطب را دارد. داستان زندگي "مل وادنا اديسون" تنها حكايت جامعه آمريكا در دهه 70 نيست، ‏بلكه داستان جوامعي است كه تنها يك ايدئولوژي خاص را به ذهن مردمانش تزريق مي‌كند و در گذار از جامعه سنتي به ‏جامعه سرمايه‌داري فرد را به راحتي قرباني مي‌كند. در واقع زنداني خيابان دوم تلنگري‌ست براي مخاطب تا از ياد ‏نبرد كه انسان است و حق انديشيدن آزاد و مستقل را دارد. ‏‎ ‏1- بازآفريني شخصيت در آثار سايمون- نوشته تيم جانبلر- ترجمه شهرام زرگر













نمايش ايران ♦ دوم/٢‏
ماروين نيل سايمون، يكي از بهترين نمايشنامه نويسان حال حاضر آمريكاست.. نمايش هاي تراژدي كميك او ضعف ‏هاي انسان را آشكار مي سازد و كاري مي كند كه‏‎ ‎مردم به خودشان بخندند‎.‎‏ نمايش زنداني خيابان دوم او در تهران بر ‏صحنه است...‏
‎‎با نظر تولستوي مخالفم....‏‎ ‎
سايمون كه يكى از محبوب ترين نمايشنامه نويسان آمريكاست‎ ‎به مدت چهل سال نگرانى ها، ترس ها و ناراحتى هاى ‏تماشاگران را تسكين مى دهد و از‎ ‎سويى ديگر كارى مى كند كه آنها به ضعف هاى شخصيتى خود بخندند.تصويرهايى ‏كه او از‎ ‎بيم هاى فردى و مشكلات خانوادگى ارائه مى كند نمونه مبالغه شده اى از واقعيت هاى‎ ‎فردى و اجتماعى است. ‏سايمون وقتى حقيقت زندگى را جست وجو مى كند، تماشاگر را از‎ ‎خنده به گريه مى برد و برمى گرداند.او بيش از هر ‏نمايشنامه نويسى در برادوى تئاتر‎ ‎به روى صحنه برده و اين مسئله او را به ثروتمندترين نمايشنامه نويس تاريخ تئاتر‎ ‎جهان تبديل كرده است.نيل سايمون در اولين اثر زندگينامه اى اش با نام بازنويسى ها‎ (‎‏۱۹۹۶‏‎) ‎به مرگ همسر اول او ‏‏«جوان» جوان مى پردازد. آنها تجربه بيست سال زندگى مشترك‎ ‎را با هم داشتند. سايمون اخيراً با بوك پيچ درباره ‏آخرين كتابش «نمايش ادامه دارد»‏‎ ‎گفت وگو كرده است‎.
‎‎چرا زندگى تان را به دو جلد تقسيم كرده ايد؟‎ واقعاً بعد از مرگ جوان نمى توانستم ادامه دهم چون نمى خواستم مرگ او را عادى‎ ‎قلمداد كنم. اين كتاب اولين تلاش ‏من براى نوشتن متنى به نثر و طولانى بود. اين بار‎ ‎كه چيزهاى بيشترى در مورد ويرايش مى دانستم كار آسان تر پيش ‏مى رفت‎.
‎‎آسان تر‎ ‎از نظر حسى يا از نظر تكنيكى؟‎ ‎از هر دو جنبه. وقتى شروع به حرف زدن مى كنيد‎ ‎بهتر است تا آخر برويد. كتاب اول، داستان عاشقانه اى درباره ‏عشق من به تئاتر و جوان‎ ‎بود. كتاب دوم چند قدم جلوتر مى رود و درباره بهايى است كه براى نوشتن تمام‎ ‎نمايشنامه ‏هايم پرداخته ام‎.
‎‎از به ياد آوردن خاطرات دردناك بيشتر متعجب مى‎ ‎شويد يا خاطرات لذت بخش؟‎ ‎خاطرات نوشتن هميشه دردناك است، چرا كه بايد موقعيت‎ ‎هاى تاريكى را طى كنيد. اما چنين تجربه اى به شما اين ‏شانس را مى دهد تا بفهميد چه‎ ‎كسى هستيد نه اينكه آدمى كه فكر مى كرديد، خواهيد شد. لذت بخش ترين خاطرات، ‏يادآورى‎ ‎شروع روابطى است كه فكر مى كرديد تا ابد پايدار خواهد ماند. يادآورى لحظات آغاز‎ ‎نوشتن نمايشنامه ها هم ‏جذاب است. موقع شروع به نوشتن جورى تمام فكر و ذكرتان را‎ ‎معطوف به آن مى كنيد كه يك بچه تازه متولد شده ‏مورد توجه خانواده است. وقتى كه‎ ‎ازدواج يا نمايشنامه اى به سرانجام نمى رسد واقعاً نااميدكننده است‎.
‎‎به نظر‎ ‎مى رسد كه جوان، همسر دومتان مارشا ميسن و ديگر اعضاى خانواده منبع الهام آثار شما‏‎ ‎بوده ‏اند؟‎‎من به تازگى نوشتن سى و يكمين نمايشم را تمام كرده ام و فقط پنج تا از‎ ‎آنها مثل پابرهنه در پارك براساس زندگى ‏مشتركم نوشته شده است. بقيه آثارم زاييده‎ ‎ذهن و خلاقيتم هستند‎.
‎‎تولستوى گفته بود كه نويسنده تمام شخصيت هاى آثارش را‎ ‎در سال هاى پيش از دوازده سالگى اش مى ‏بيند.‏‎ مى خواهم اين اجازه را به خودم‎ ‎بدهم و با نظر تولستوى مخالفت كنم‎.
‎‎او نظر خودش را گفت؟‎ درست. اما من قبول‎ ‎ندارم بخش مهمى از شخصيت هر كس در سال هاى پيش از دوازده سالگى شكل مى گيرد اما در‎ ‎تعداد محدودى از آثارم از شخصيت هاى دوران كودكى ام استفاده كرده ام. در نمايش هايى‎ ‎مثل ساحل برايتون، يادآورى ‏ها و... بيشتر آثار خوب من تحت تاثير تجربيات دوران‎ ‎بزرگسالى ام نوشته شده اند‎.
‎‎در كتاب «نمايش ادامه دارد» گفته ايد كه تمام‏‎ ‎عمرتان منتظر نوشتن گمشده در يانكرز بوده ايد.‏‎‎‎ شايد اين صادقانه ترين نمايشى‎ ‎است كه تا به حال نوشته ام. بهتر از هميشه به عمق داستان نقب زدم. خط اصلى داستان‎ ‎را از خودم در مى آوردم اما سعى مى كردم شخصيت ها را دنبال كنم همان كارى كه در‎ ‎نمايش هاى نيمه زندگى نامه ‏اى ام انجام مى دادم. در نمايش گمشده در يانكرز هيچ كس‎ ‎را ناديده نگرفتم‎.
‎‎به نظر مى رسد تمام وقت مى نويسيد.‏‎ ‎‏ مثل خيلى هاى ديگر‎ ‎پنج روز هفته را كار مى كنم و دو روز هم از تعطيلات استفاده مى كنم. به طور پيگير‎ ‎كار مى ‏كنم و هيچ مسئله اى نمى تواند مرا از نوشتن بازدارد‎. وقتى كه امسال با‎ ‎خانواده ام چهار هفته براى تعطيلات به اروپا رفته بودم هر روز صبح ساعت شش صبح از‎ ‎خواب ‏بيدار مى شدم تا روى نمايش ضيافت شام كار كنم، اما نمايش ديگرى در لس آنجلس‎ ‎شكل گرفت. نمى خواهم داستان را ‏لو بدهم اما نمايش درباره ضيافتى شام با شركت شش‎ ‎مهمان است اين نمايش در واقع كالبدشكافى پيوندها و گسست هاى ‏آنهاست‎.
‎‎روابط‎ ‎زمينه اصلى آثار شما هستند و شخصيت هاى شما كه اغلب مشخصاً اهل نيويورك هستند به‎ ‎خوبى در ‏كشورهاى مختلف به روى صحنه مى روند.‏‎ ‎موضوع نمايش زوج ناجور، دشوارى‎ ‎زندگى مشترك آدم ها با يكديگر است. البته همه خوب مى نويسند، به خصوص ‏در اروپا، اما‎ ‎براى من تعجب برانگيز است كه نمايش پسران آفتاب-البته من چك هاى حق التأليفم را مى‎ ‎گيرم- در هر ‏كجاى جهان اجرا مى شود. فكر مى كنم آن دو كمدين پير مشخصاً نيويوركى‎ ‎بودند‎.
‎‎نمايش هاى شما معمولاً به فيلم يا سريال تلويزيونى تبديل مى‎ ‎شود‎. نه هميشه. من هرگز نمايشى را با چشمى به سينما نمى نويسم. من شخصيت ها را‎ ‎از خلال كلمات بهتر مى توانم خلق ‏كنم.‏‎ ‎من ترجيح مى دهم مستقيماً فيلمنامه‏‎ ‎بنويسم تا اينكه نمايشى را به فيلمنامه تبديل كنم‎.
‎‎گفته ايد كه از چخوف تاثير‎ ‎گرفته ايد.‏‎ ‎هميشه به تماشاى تئاتر مى روم و هر وقت آثار چخوف را مى بينم تعجب‎ ‎مى كنم كه چطور اين نمايش روسى زندگى ‏را صد سال بعد در نيويورك برايم زنده كند. من‎ ‎به خاطر شخصيت آثار او و روابط آنها با همديگر به آثار چخوف ‏علاقه مندم‎.
‎‎در«نمايش ادامه دارد» داستان هاى زيادى از پشت صحنه مى گوييد اما درباره اجراهاى‎ ‎خاصى حرف نمى ‏زنيد.‏‎ نمى خواهم زندگى يك نمايش را به اجراى خاصى محدود كنم‎. ‎بازيگران اصلى شايد پس از شش ماه اول نمايش را ترك ‏كنند و من مى خواهم كه نمايش‎ ‎حداقل سى يا چهل سال زنده بماند. نمايش را براى شخصيت ها مى نويسيم برخلاف فيلم ‏كه‎ ‎در آن شايد از ما خواسته شود نقشى براى بازيگرى خاص مثلاً مل گيبسون يا جوليا‎ ‎رابرتز بنويسيم. حتى اگر هنوز ‏تهيه كننده با آنها براى بازى در فيلم به توافق‎ ‎نرسيده باشد. اما در نمايش هيچ وقت چنين كارى نمى كنيم‎.
‎‎آيا منشا نمايشى تازه‎ ‎براى شما، يك شخصيت، داستان يا زمينه خاصى است؟‎ ‎ابتدا به ساكن بله. با شخصيت ها‎ ‎شروع مى كنم اما مى كوشم همزمان بفهمم كه آنها وقتى با هم ارتباط برقرار مى كنند ‏در‎ ‎چه وضعيتى هستند. بعد از حدود بيست و پنج تا سى صفحه به اين نتيجه مى رسيد كه جهان‎ ‎آن قدر ثبات ندارد كه ‏بتوانيد كل قصه را بنويسيد. اين بهترين احساس ممكن است. براى‎ ‎من معمايى حل نشده است كه چطور نمايش صفحه به ‏صفحه پيش مى رود و اصلاً نمايش ها از‏‎ ‎كجا مى آيند. احساس مى كنم واسطه اى است كه با خودكار بالاى صفحه ‏ايستاده است‎. ‎قدرتى فراتر از من آن بالا ايستاده و به من مى گويد كه چه بنويسم. شايد كمى رمانتيك‎ ‎به نظر برسد اما ‏نويسنده چنين احساسى دارد‎.
‎‎خودكار در دست؟‎ ‎هر كسى به يك‎ ‎نوع نوشتن عادت دارد. من شيفته دفترچه يادداشت هستم. نمايش هايم را در دفترچه مى‎ ‎نويسم هر بار ‏فقط دو تا سه صفحه بعد پشت ماشين تحرير مى نشينم و وقتى تايپ مى كنم‎ ‎بازنويسى اش هم مى كنم... اين اولين ‏بازنويسى است ! از كامپيوتر استفاده نمى كنم‎... ‎من نياز دارم كه صفحه را در دستم ببينم‎.
‎‎نوشتن سخت تر مى شود؟‎ ‎اجراى‎ ‎نمايش ها دشوارتر مى شود. اما فكر مى كنم اگر نمايشى به معناى واقعى خوب داشتيد به‎ ‎رغم حكمفرمايى مسائل ‏اقتصادى در برادوى و رقابت نمايش هاى موزيكال و تئاترهاى موفق‎ ‎بريتانيايى نبايد نااميد شود‎.
‎‎موضوع ازدواج و جدايى در آثار شما هميشه مورد‎ ‎توجه قرار مى گيرد. ضيافت شام با پايان «نمايش ادامه ‏دارد» و سومين جدايى شما پيوند‎ ‎مى خورد.‏‎ ‎من مرد متعهدى هستم. هيچ وقت زندگى مشترك را رها نكرده ام. اگر جوان‎ ‎نمى مرد، هنوز هم با هم زندگى مى كرديم. ‏اما همان طور كه ممكن است انسانى با نقص‎ ‎هاى ژنتيكى به دنيا بيايد، بعضى زندگى هاى مشترك هم اشكالاتى اساسى ‏دارند كه باعث‎ ‎مى شود دوام نياورند‎.
‎‎در سن هفتاد سالگى هنوز هم چه به طور عمومى و چه براى‎ ‎خودتان به زندگى مشترك اعتقاد ‏داريد؟‎ من صرفاً به زندگى با يك زن علاقه ندارم‎. ‎دوست دارم رابطه اى محكم ايجاد شود. تقريباً تمام تجربه هاى زندگى ‏مشترك من با بچه‎ ‎همراه بوده است. بنابراين من واقعاً مرد خانواده هستم. حالا دارم با يك نفر زندگى‎ ‎مى كنم... اميدوارم ‏او آخرين تجربه ام باشد.‏
‎‎يك نمايش جديد، يك زندگى جديد‎. ‎نمايش ادامه دارد.‏‎ ‎بله‎. ‎منبع:سايت آفتاب












نمايش ايران♦ دوم/٣‏
تمام موضوعاتي که دراين متن روايت مي شود مصداق بارزجوامعي ست که درگيرودارگذارازجامعه سنتي به جامعه ‏سرمايه داري هستند. بيکاري، هرج ومرج، خيانت، بدبيني، ترافيک، عدم رعايت حقوق ديگران و... بخشي ا ز حرف ‏هاي مهدي گليچ است در باره نمايشي که به کارگرداني او بر صحنه است... ادامه حرفهايش رابخوانيد..‏
با مهدي گليج،کارگردان نمايش "زنداني خيابان دوم" ‏‎‎توليد تئاتردرايران سخت است‎‎
‏<‏strong‏>از گروهتان،اعضاي آن و چگونگي توليدات در گروه تئاتر گيومه توضيح دهيد.<‏‎/strong‏>‏گروه گيومه ازسال 81 با اجراي نمايش " بداهه گويي آلما " آغازبه کارکرد واعضاي تشکيل دهنده اين گروه هم متشکل ‏بودند ازدانشجويان تئاترکه امروزه همگي فارغ التحصيل شده اند. نحوه توليد ونگرش گروه براي انجام دادن يک پروژه ‏تئاتري بدين صورت است که ابتدا متني که هرفرد براي کارانتخاب کرده درگروه خوانده مي شود و درباره آن گفت ‏وگو مي شود.بعد کارتوسط شخصي که قراراست آن را کارگرداني کند، آغاز مي شود. وبقيه اعضاي گروه هم دربخش ‏هاي مختلف به آماده سازي نمايش مي پردازند. ‏‏<‏strong‏>کمي درباره روند توليد اين نمايش توضيح بدهيد.<‏‎/strong‏>‏اين نمايش بمدت 2 ماه درتيرومرداد 87 مراحل تمريني خود را پشت سرگذاشت. وسپس به دليل وقفه اي 5 ماهه دوباره ‏تمرينات خود رااز25 دي ماه آغازکرد.‏‏ ‏‏<‏strong‏>شناخت شما از اين متن و نمايشنامه نويس چگونه بوده است؟<‏‎/strong‏>‏اولين آشنايي من با نيل سايمون وآثارش بازمي گردد به 3 سال قبل که درآن زمان من به اتفاق يکي ازدوستانم روي ‏نمايشنامه ايي ازاين نويسنده به نام " دختريانکي " براي اجراي پروژه دوره کارشناسي مان کار مي کرديم.هردونفرما ‏ازهمان زمان به شدت از شيوه نگارش اين درام نويس ونوع نگرش اوبه جهان اطراف وآدمها علاقه مند شديم. پس ‏شروع کرديم به مطالعه آثارترجمه شده او که توسط شهرام زرگردرحال ترجمه بود. البته ما اين شانس را هم داشتيم که ‏مترجم به ما اطمينان کرد وبرخي ازآثارانتشارنيافته اش را دراختيارما قرارداد. ‏‏ ‏‏<‏strong‏>ارتباطتان با مترجم کار چه ميزاني درروند توليد به شما ياري رسانيد.<‏‎/strong‏>‏به هرحال درمراحل تمرينات وآماده سازي نمايش، هرازچند گاهي صحبت هايي جسته وگريخته با مترجم اثرمي کردم. ‏با اينکه حرف وصحبت ها خيلي کلي وکوتاه بود اما براي من درحکم کليد هايي بود که مي توانستم به نمايشنامه نزديک ‏ترشوم.‏‏<‏strong‏>شباهت و يا تفاوت هاي اين نمايش با تراژدي مرگ فروشنده در چيست؟<‏‎/strong‏>‏هردواثرازبرخي جهات با يکديگرشباهت دارند. به عنوان مثال : هردو نمايشنامه به لحاظ تماتيک به مضموني مي ‏پردازند که به يکديگرشبيه هستند. بحران کاردرجامعه آمريکا ومقوله کاروامنيت شغلي درفرهنگ آمريکايي. شايد بشود ‏تنها تفاوت اصلي اين دواثررا درنوع نگاه نويسندگان آنها دانست. ميلرنگاهي تراژيک به قهرمان داستانش " ويلي لومن ‏‏" دارد اما سايمون نگاهي تراژي کميک به قهرمان داستانش " مل اديسون " دارد. ‏
‏<‏strong‏>آيا در متن دارماتورژي به معناي اخص اتفاق افتاده است؟<‏‎/strong‏>‏نخير، تنها جرح وتعديل هايي درديالوگ ها صورت گرفته که کمي اززمان طولاني اثربکاهد. البته با رعايت اين نکته ‏که به ساختاراثرضربه اي وارد نشود. ‏
‏<‏strong‏>درپرداخت شخصيت مل و ادنا به لحاظ متن نويسنده بسيار ظريف عمل کرده است.شما به عنوان کارگردان ‏چه ايده هايي داشتيد و براي کاراکترها چه انديشه هايي تدارک ديده ايد؟<‏‎/strong‏>‏اصولا وقتي شما با چنين متني روبرو مي شويد که شخصيت محورهستند ونويسنده با چيرگي تمام به طراحي شخصيتها ‏پرداخته است. پس شما هم به عنوان کارگردان بايد کاملا وفاداربه متن قدم به قدم پيش برويد. اولين نکته مهم براي ما ‏درتمرين انگيزه ونيت کاراکترها بود. يعني اينکه ما انگيزه اوليه اي را که باعث برهم خوردن تعادل شخصيت وفضاي ‏نمايشنامه است، کشف مي کنيم وسپس بقيه پازل ها را براساس آن مي چينيم. حال دراين ميان به عناصر واشيائي هم مي ‏رسيديم که ممکن بود نويسنده درمتن ننوشته باشد. به عنوان مثال من به بازيگرم ذره بيني دادم که درمتن هيچ اثري ‏ازآن نيست. ‏
‏<‏strong‏>فکر مي کنيد وجه اشتراک اين نمايش با حال وهواي امروز جامعه در چيست؟<‏‎/strong‏>‏تمام موضوعاتي که دراين متن روايت مي شود مصداق بارزجوامعي ست که درگيرودارگذارازجامعه سنتي به جامعه ‏سرمايه داري هستند. بيکاري، هرج ومرج، خيانت، بدبيني، ترافيک، عدم رعايت حقوق ديگران و... مقوله هايي ست ‏که به کرات دراين متن به آن اشاره مي شود وما به راحتي مي توانيم آن را درجامعه خودمان مشاهده کنيم. ‏
‏<‏strong‏>انتخاب بازيگران بر اساس چه معيارهايي بوده است؟<‏‎/strong‏>‏اولين عنصري که هميشه درانتخاب بازيگربه آن معتقد بوده ام، فيزيک نقش است. من هميشه بازيگررا براساس فيزيک ‏نقش انتخاب مي کنم وديگرويژگي هاي اوبرايم دردرجه دوم قراردارد. ‏
‏<‏strong‏>براي به صحنه بردن نمايش چه مشکلاتي داشتيد؟<‏‎/strong‏>‏تئاترکارکردن درايران هميشه مشکل است. درواقع مشکلات ديگربه پروسه ايي ازپيش توليد وتوليد تبديل شده است. ‏نبود سرمايه کافي براي به روي صحنه بردن يک نمايش، نگاه غيرکارشناسانه متوليان فرهنگي و... که همگي چندين ‏سال است که گريبانگيراين رشته هنري ست. ‏
‏<‏strong‏>تفاوت هايي بين اين شکل از کارگردانهاي جوان با حرفه اي ها موجود است که در اغلب موارد نمايش نسل ‏شما قوي تر از افراد به اصطلاح حرفه اي وبا امکانات بسيار زيادتر از شما اجرا مي شود.دليل اين امر را درچه مي ‏دانيد؟<‏‎/strong‏>‏شايد اين امربه فکروتامل بيشتربچه هاي جوان بازگردد. وقتي يک جوان تمام امکانات را براي به صحنه بردن يک ‏نمايش ندارد پس مجبوراست به فکرايده هاي ناب وخلاقانه بيفتد تا بتواند انديشه هايش را تصويري کند. وقتي شما پولي ‏نداشته باشي صندلي حاضري بخري ويا سفارش ساخت آن را بدهي، پس مجبورمي شوي با پس مانده هايي ازفلزوچوب ‏صندلي ايي را بسازي که درهيچ جا تا به حال وجود نداشته است. ‏
‏<‏strong‏>طراحي صحنه ميني ماليستي اثر در دل يک نمايش رئاليستي ايده نسبتا خوبي است.درباره آن توضيح ‏دهيد.<‏‎/strong‏>‏من هيچگاه به يک اثررئاليستي درمرحله اجرا نگاهي رئاليستي ندارم. به نظرم منظررئاليستي چنين نمايشنامه هايي ‏درعمل، تماشاگررا تنبل مي کند. من دوست دارم وقتي تماشاگروارد سالن مي شود با خانه ايي مواجه شود که من تنها ‏چند المان ازبخش هاي مختلف را به او داده ام واو حالا بايد باقي بخش هاي خانه را با تخيل اش بسازد. اين به نظرم ‏اتفاق بهتري ست تا يک خانه کاملا رئاليستي با تمام جزئيات را پيش روي اوقراردهيم. ‏















کتاب روز♦ کتاب ‏
‎‎

در ا عماق چاه‎‎
دره پنهاننويسنده: محمد قراچه داغي‏173ص، تهران: نشر چشمه، 1387، چاپ اول
روايت اين رمان كه نثري سليس و زيبا دارد از شهر لس آنجلس آغاز مي شود. راوي داستان‏، زميني در ‏اطراف شهر خريده است تا با شركايش شهركي براي سالمندان دوستدار طبيعت بسازد. در جريان حفر چاه ‏براي تامين آب شهرك، او سنگ هاي عجيبي مي يابد. اين سنگ ها، نشانه هايي از مردمي دارند كه هزاران ‏سال قبل در اين سرزمين مي زيسته اند. رمان، آرام آرام، سفري اسطوره اي را آغاز مي كند؛ در اقاليم ديگر ‏و زمان هايي ديگر، به جستجوي جان مشتركي بر مي آيد و در قالب داستاني نو، زنان و مرداني را مي يابد ‏كه از دور دست زمان تا امروز، گويي امتداد يكديگرند. رمان «دره پنهان» با نگاه به روانشناسي تحليلي و بر ‏پايه باور به وجود يك ناخودآگاه جمعي اسطوره اي نوشته شده است. از اين ديدگاه، اين رمان كوششي نو و ‏جذاب در رمان نويسي معاصر ايران به شمار مي رود. ‏



<‏strong‏> سياه و خنده‎‎
نمايش روحوضي (زمينه، زمانه و عناصر خنده ساز)‏نويسنده: محمد باقر انصاري‏120ص، تهران: انتشارات سوره مهر، 1387، چاپ اول
نمايش روحوضي، گونه اي از نمايش اصيل ايراني است كه از تكميل نمايشي ابتدايي به نام «تقليد» يا ‏‏«مضحكه» و با وارد شدن پرسوناژي به نام «سياه» به وجود آمده است. نمايش روحوضي، بيشتر در جشن ها ‏و شادماني ها، نظير عروسي، عقد يا ختنه سوران اجرا مي شد. گذشته از رويكرد كميك و شادي آور اين ‏نمايش كه لحظه اي تماشاچي را به خود وا نمي گذاشت، ماهيت انتقادي آن نيز عامل ديگري بود كه مخاطب ‏ايراني توسط آن مي توانست از اشخاص يا افراد طبقه بالاي اجتماع انتقام بگيرد. در كتاب حاضر، نمايش هاي ‏شادي آور ايراني به ويژه نمايش روحوضي، مورد بررسي قرار گرفته است. كتاب شامل چهار فصل با اين ‏عناوين است: 1- بازشناسي ماهيت خنده، 2- كمدي چيست؟، 3- ماهيت و ساختار نمايش هاي شادي آور ‏ايراني، 4- بررسي عناصر خنده ساز در نمايش شادي آور روحوضي. ‏




<‏strong‏> تا زني مي آيد‎‎
اين يك فصل ديگر استنويسنده: مرجان شيرمحمدي‏150ص، تهران: نشر مركز، 1387، چاپ اول
از «مرجان شير محمدي»، پيش از اين، كتاب هاي «بعد از آن شب» و «يك جاي امن» منتشر شده است. ‏‏«بعد از آن شب» در سال 1380، برنده جايزه «بنياد هوشنگ گلشيري» به عنوان بهترين مجموعه داستان ‏اول شد. در كتاب «اين يك فصل ديگر است»، قصه زندگي «عماد» روايت مي شود. او مردي است ميانسال ‏كه به تنهايي در طبقه دوم خانه آباء و اجدادي اش زندگي مي كند، طبقه اول را هم به گروه هاي فيلم ساز ‏اجاره مي دهد. «عماد» از دار دنيا فقط چند خواهر دارد كه هر كدام يك گوشه دنيا زندگي مي كنند و سال تا ‏سال هم سراغي از او نمي گيرند، به علاوه يك دوست قديمي كه گاه نزد او مي آيد. در جريان ساختن يكي از ‏فيلم ها، «عماد» با زني آشنا مي شود. اين، آغاز دوره جديدي در زندگي هر دوي آنهاست. ‏



<‏strong‏> معين، حافظ وديگران‎‎
مجموعه مقالات دكتر محمد معين (مجموعه 2 جلدي)‏به كوشش: دكتر مهدخت معين‏1174ص، تهران: انتشارات صداي معاصر، 1387، چاپ سوم
اين كتاب، مجموعه اي از مقالات استاد برجسته و فقيد زبان و ادبيات فارسي، «دكتر محمد معين» است كه از ‏سال 1318 در نشريات گوناگون منتشر شده است. تعدادي از مقالات كوتاه است، اما دقيق و حاوي نكات و ‏كشفيات تازه. برخي ديگر، مفصل است و نشان مي دهد كه مؤلف طرح تاليف كتابي را داشته و فشرده آن ‏كتاب را به صورت مقاله منتشر كرده است. عناوين بعضي از مقالات اين مجموعه عبارتنداز: «حافظ شيرين ‏سخن»، «ترجمه احوال حافظ»، «يگانگي و دو گانگي در مزديسنا»، «عبارتي از سفرنامه ناصر خسرو»، ‏‏«لوحه ارشام هخامنشي»، «قصيده رودكي و استقبال گويندگان»، «يك رسم باستاني»، «جشن نوروز»، ‏‏«اندرز يا حكمت عملي در ادبيات پهلوي»، «خاقاني و آئين مسيح»، «شماره هفت و هفت و پيكر نظامي»، ‏‏«حكمت اشراق و فرهنگ ايران»، «ارداويرافنامه»، ‌«آئين آريائيان پيش از ظهور زرتشت»، «عبارتي از ‏قابوسنامه»، «تفسير فارسي منسوب به خواجه عبدالله انصاري»، «كتيبه هاي پهلوي»، «يادداشت هايي درباره ‏حافظ» و «حافظ و غني». ‏



<‏strong‏> با زهم از سنت...‏‎ ‎
سويه هاي هويتنويسنده: حاتم قادري‏200ص، تهران: انتشارات شيرازه، 1387، چاپ اول
اين كتاب، مجموعه اي از يازده مقاله، سخنراني و مصاحبه در باب سويه هاي هويت است. در اين مجموعه، ‏سه سويه هويت برجسته شده است: هويت ملي/قومي، هويت جنسي و هويت سني. تمامي سويه هاي هويت، در ‏وهله اول، هويت گروهي و هم سنخي را پيش چشم دارند ولي در مواردي، ‌اشاره اي به هويت فردي هم ‏صورت گرفته است. عناوين مقالات و سخنراني ها و مصاحبه هاي گردآوي شده در كتاب حاضر عبارتنداز: ‏‏«چالش هاي دولت و هويت ملي در گذشته و حال»، «عوامل و عناصر هويت ساز در عصر ارتباطات»، ‏‏«تشكل هاي مدني و هويت سازي سياسي در ايران»، «شهروندي و هويت فرهنگي»، «جهاني شدن، امر ‏اجتماعي، هويت ايراني»، «جنسيت و هويت جنسي»، «تقدم و تاخر هويت مدني و هويت جنسي»، «زن، ‏قدرت، اخلاق»، «فمينيسم روياروي»، «انقطاع نسل ها؛ انقلابي كامل» و «نسل سوم در جستجوي معنا». ‏




<‏strong‏> عليه نو ليبراليسم‎‎
گفتارهايي درباره ايستادگي در برابر نوليبراليسمنويسنده: پي ير بورديوترجمه: عليرضا پلاسيد‏162ص، تهران: نشر اختران، 1387، چاپ اول
‏«ايستادگي در برابر ليبراليسم» كتابي است در برابر اسطوره نوظهور روزگار ما، يعني نوليبراليسم كه پرچم ‏ايستادگي را براي دفاع از منافع همگاني بر مي فرازد. در سال هاي اخير، با اجراي سياست هاي نوليبرالي ‏يعني برچيدن نهادهاي رفاه همگاني – مسكن، بهداشت و... – پيش بيني ناپذيري بازار، و رقابت هاي جهاني، ‏رنج محرومان و اقشار آسيب پذير جامعه افزوده شده است. نويسنده اين كتاب با تحليل اين وضعيت و اعتراض ‏بي امان عليه نوليبراليسم و مدافعان آن، به افراد، گروه ها و جنبش هاي اجتماعي اي كه ديدگاه هايشان كمتر ‏در رسانه ها بازتاب مي يابد، ياري مي رساند. ‏




<‏strong‏> ابيات ناب مثنوي‎‎
گنجينه اسرار (شرح و توضيح 800 بيت پر كاربرد مثنوي)‏نويسنده: عباس محمديان‏219ص، جلد نرم، 16.5*23.5 سانتي متر‏
در اين كتاب، هشتصد بيت برگزيده از ميان بيش از بيست و پنج هزار بيت «مثنوي»، شرح و تفسير شده ‏است. اين هشتصد بيت، ابياتي هستند كه در طول زمان، در ميان اهل ادب، حكمت و عرفان، اشتهار يافته و ‏در بسياري از آثار آنان به كار رفته اند. جهت گيري كلي در گزينش و چينش ابيات «مثنوي»، موضوعات ‏ديني، تربيتي، اخلاقي و اجتماعي است. ابيات شرح شده، تحت عناوين و موضوعاتي هم چون «خداشناسي»، ‏‏«هستي شناسي»، «قضا و قدر»، «انسان شناسي»، «معرفت شناسي»، «عشق»، «جبر و اختيار» و... دسته ‏بندي شده اند.‏




<‏strong‏>ماهنامه سينمايي فيلم‎‎
شماره پي در پي 391، اسفند 1387‏
آخرين شماره ماهنامه سينمايي فيلم كه از بيست و هفت سال پيش تاكنون منتشر مي شود، شامل مقالات، نوشته ‏ها، گزارش‎ ‎ها و اخباري درباره سينماي ايران و جهان است. بخش بزرگي از نوشته هاي اين شماره به فيلم ‏موفق «درباره الي»، به كارگرداني «اصغر فرهادي» و برنده خرس نقره اي جشنواره برلين اختصاص دارد. ‏در شماره 391 مي خوانيم. ‏
• ‏«درباره الي» و خرس نقره اي• ‏«درباره الي»، فيلم برگزيده نويسندگان و منتقدان ماهنامه فيلم• گزارش هاي بيست و هفتمين جشنواره بين المللي فيلم فجر• معرفي فيلم هاي «آناهيتا»، «بيداري»، «عصر روز دهم»، «طلا و مس»، «كيميا و خاك» و ‏‏«مينور/ماژور»‏• نمايشگاه عكس هاي ناصر تقوايي و محمود كلاري• رعد بعد از برق: يادداشت هاي يك فيلم نامه نويس/فرهاد توحيدي• در جستجوي حقيقت مسابقه سينماي معنا گرا: زماني براي ديدن ناديدني ها/اشكان راد• چشم واقعيت: مسابقه آثار كوتاه، نيمه بلند و بلند مستند ايراني/الهام طهماسبي• سينماهاي ملي در برابر هاليوود/كيكاوس زياري• در سينما هر كاري مي شود كرد، به شرطي كه پولش را داشته باشي/گفتگو با ديويد فينچر• ‏... ‏‏ ‏
‏ ‏














نگاه♦کتاب
مي‌گويم از لحاظ فيزيکي که نمي‌توان شانه به شانه‌ي کتاب‌هاي کسي‎ ‎ايستاد. هرچه هم زور زدم نتوانستم تخيل کنم که از ‏نظر معنايي چگونه مي‌توان شانه به‎ ‎شانه‌ي کتاب‌هايي ايستاد. زور زدنم بر سر فهميدن "صداي دغدغه‌" هم به جايي ‏نرسيد‎!‎
‎‎ورق زدن کتا ب هاي مسکوب....‏‎ ‎
براي بسياري از فارسي زبانان خارج از ايران نام آقاي بهروز شيدا آشنا است. او در‎ ‎دو دهه‌ي گذشته در کار نوشتنْ ‏پرکار و جدّي بوده و سال‌هاست که مي‌نويسد و اگر‎ ‎نگوييم همه، با بسياري از نشريه‌هاي خارج از کشور همکاري ‏داشته است. پس شايسته است‎ ‎که جدي گرفته شود. براي همين مي‌خواهم ببينم اين چيست که باعث مي‌شود تا نه تنها‎ ‎من، ‏بلکه بسياري ديگر هم، نمي‌توانيم نوشته‌هاي او را تا به‌پايانشان بخوانيم، و يا‎ ‎اگر هم مي‌خوانيم خسته و شايد سرخورده ‏آن‌ها را به‌پايان مي‌رسانيم؛ خسته از رنجي‎ ‎که براي فهميدن متن کشيده‌ايم، و سرخورده از آن‌که يک‌بار ديگر هم، چندان ‏چيزي‎ ‎دستگيرمان نشده است‎.‎‎ براي فهميدن اين‌که مشکل کجاست، مي‌خواهم يکي از نوشته‌هاي‎ ‎او را که در شماره‌ي تاريخ ژوئيه‌ دوهزار و هشت را ‏جمله جمله يخوانم وجلويروم. ‏‎ ‎‏ منتشر شده، د ر‎.
عنوان نوشته چنين است‎: ‎"‎برگي از باغ‏‎ ‎حضور، گَردي از خاکِ عبور‏‎" در زير عنوان نيز آمده است‎: ‎"‎نوعي کتاب‌شناسي؛ جان‎ ‎هفده کتابِ شاهرخ مسکوب در هفده تکه‎"‎چون مي‌خواهم دقيق جلو بروم، پس بگذاريد از همين عنوانش آغاز کنم‎. دوباره‎ ‎آن‌را مي‌خوانيم‎: ‎"‎برگي از باغ حضور، گَردي از خاکِ عبور‏‎". راستش زيباست‎. ‎طنين قشنگي دارد. اما بسيار کلّي است و هيچ اشاره‌ي مشخّصي به هيچ موضوعي ندارد و‏‎ ‎اين‌ها براي ‏يک متن تحقيقي، توضيحي و يا تحليلي نمي‌توانند نقطه‌ي قوّتي‎ ‎باشند‎. و اما زير عنوانش‎: ‎"‎نوعي کتاب‌شناسي؛ جان هفده کتابِ شاهرخ مسکوب در‏‎ ‎هفده تکه‎". مي‌گويم بگذار اول متن را به‌پايان برسانم تا شايد آن‌گاه بتوانم‎ ‎منظور نويسنده را از اين "نوعي کتاب‌شناسي" بفهمم‎.‎
و اما عنوانِ "برگي از باغ حضور، گَردي از خاکِ عبور" و نيز زيرعنوانِ: "جان‎ ‎هفده کتابِ شاهرخ مسکوب در هفده ‏تکه"، اين‌جور به من القاء مي‌کنند که اين متن بايد‎ ‎بيشتر احساسي باشد تا تکنيکي و همراه با محاسبه‌هاي نقّادانه‌ي ‏کلاسيک‎. اما چرا‎ ‎اين عنوان و زيرعنوان اين فکرها را براي من پيش مي‌آورند؟‎ با دقّت بيشتر به اين‎ ‎نتيجه مي‌رسم که يکي از دليل‌ها قافيه دار بودن عنوان و وجود واژه‌هايي چون برگ،‎ ‎باغ، گَرد و ‏جان در آن، و دليل ديگر مختصر بودن اين نوشته نسبت به "بررسي هفده‏‎ ‎کتاب" است. اين دو دليل به اضافه‌ي اين مورد ‏‏‌که آقاي شيدا از "نوعي" کتاب‌شناسي‎ ‎نام مي‌برد، که بايد نوعي غير متعارف باشد، باعث مي‌شوند که من به نتيجه‌گيري ‏بالا‎ ‎برسم‎. حالا مي‌رسيم به پيش گفتاري چند جمله‌اي که پيش از خودِ بررسي آمده است و‏‎ ‎با اين جمله آغاز مي‌شود‎: ‎"‎نوشته‌اي را که لحظه‌هايي ديگر خواهيد‏‎ ‎خواند‎..." من نمي‌دانم که دليل آمدن اين جمله در اين‌جا چيست و چه چيزي را‏‎ ‎مي‌خواهد برساند؟‎ پس از آن، نوشته با اين عنوان آغاز مي‌شود‎: ‎"‎راه‌واژه‌هاي‎ ‎گريز از مرگ‎". من نمي‌فهمم که" راه‌واژه‌" يعني چه، اما مي‌گويم شايد که رفته‎ ‎رفته با پيش رفتن در متن بر فهمم افزوده شود‎. اولين جمله اين است‎: ‎"‎شانه به‎ ‎شانه‌ي کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب چون بايستيم، صداي دغدغه‌ي مرگ مي‌شنويم؛ صداي جاني که‏‎ ‎هراس مرگ ‏ياران خواب مي‌بيند، سايه‌ي مرگ خويش در پنجره‌ي رنگ فصل‌ها مي‌يابد، راز‎ ‎پژمردگي تن مي‌خواند. در جان ‏کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب صداي دغدغه‌ي خويش مي‌شنويم؛‎ ‎تکرار اشتراک‎." مي‌گويم از لحاظ فيزيکي که نمي‌توان شانه به شانه‌ي کتاب‌هاي کسي‎ ‎ايستاد. هرچه هم زور زدم نتوانستم تخيل کنم که از ‏نظر معنايي چگونه مي‌توان شانه به‎ ‎شانه‌ي کتاب‌هايي ايستاد. زور زدنم بر سر فهميدن "صداي دغدغه‌" هم به جايي ‏نرسيد‎! ‎اما مي‌گويم اين شاعرانه است و من ذهن شاعرانه ندارم! بعد مي‌رسم به‎: ‎" ‎صداي‎ ‎جاني که هراسِ مرگِ ياران خواب مي‌بيند‎". باز هم مشکل نافهمي آزارم مي‌دهد و‎ ‎مي‌نالم که در يک بحث منطقي "صداي جان" چگونه صدايي است؟ و از آن گذشته ‏صداي جان (و‎ ‎نه خود جان) چگونه مي‌تواند خواب ببيند، آن‌هم نه خوابي ساده، و نه خوابِ مرگ‏‎ ‎ياران، بلکه اين صدا، ‏خوابِ هراسِ (و نه هراس انگيزِ) مرگِ ياران مي‌بيند. اما اين‎ ‎صدا هنوز کارش تمام نشده است. خير! اين صدا که ‏صداي جان شاهرخ مسکوب است، نه مرگ‏‎ ‎خويش (مرگ خودش يا صداي جانش؟) بلکه سايه‌ي مرگ خودش را در ‏‏"پنجره‌ي رنگ فصل‌ها‎" ‎پيدا مي‌کند‎. جمله‌ي "پنجره‌ي رنگ فصل‌ها" را به‌ناچار چند بار مي‌خوانم تا بلکه‎ ‎آن‌را بفهمم. اگر"پنجره‌هاي رنگين فصل‌ها" يا ‏‏"پنجره‌هاي فصل‌ها" يا "رنگ فصل‌ها‎" ‎بود باز هم حرفي! اما فهم "پنجره‌ي رنگ فصل‌ها" که صداي جان يک نفر بيايد ‏و سايه‌ي‎ ‎خودش را آن تو پيدا کند، از من يکي برنمي‌آيد‎! اين جمله‌ي "تکرار اشتراک" را هم‎ ‎چندين بار پيش خودم تکرار کردم، اما دليل حضورش را در اين متن‎ ‎درنيافتم‎. پايين‌تر اين جمله آمده است‎: ‎"‎سخن از هستي حماسه مي‌سازد؛ از راه‎ ‎عبور، پلکان وصل‎." اين جمله به شکلي آمده است که نشان مي‌دهد کامل است و جزيي از‏‎ ‎آن در جمله‌ي پيشين يا پسين نهفته نيست. من با با ‏اين بخش که مي‌گويد: "سخن از هستي‎ ‎حماسه مي‌سازد" مشکلي ندارم، اما از کسي که بتواند معناي همه‌ي جمله را برايم ‏بگويد‎ ‎سپاسگزار خواهم شد. البته به گمانم شايد اين برداشتي شيدا‌گونه از جمله‌اي از مسکوب‏‎ ‎باشد. تا جايي که من ‏ديده‌ام، جمله‌هاي شاهرخ مسکوب ساده، بي پيرايه‌ي اضافه، به‏‎ ‎دقّت انتخاب شده و روان و گوش‌نواز هستند و به‌خوبي ‏صداي کسي را مي‌رسانند که چيزي‎ ‎براي گفتن دارد‏‎. آقاي شيدا پايين‌تر مي‌نويسد: "در باغ سخن برگ حضور مکرر‎ ‎مي‌رويد...." و متن را با جمله‌هاي عام و نيز قابل فهمي ‏ادامه مي‌دهد تا به جايي‎ ‎مي‌رسيم که مي‌گويد‎: ‎"‎در باغِ جان زمانه به سمفوني‌ي مکرر هستي مي‌پيوندد؛ به‎ ‎ساز سرود جاودانه‌گي‎". اگر زمانه به سمفوني "سرود جاودانگي" مي‌پيوست، من در فهم‎ ‎آن مشکلي نداشتم، اما در اين‌جا به " سازِ سرود ‏جاودانه‌گي" مي‌پيوندد! چرا به‎ "‎سازِ سرود"؟ آيا منظور اين است که سرود جاودانه‌گي تنها با يک عدد ساز نواخته‏‎ ‎مي‌شود!؟‎ جمله به جمله خواندن و ايستادن و مکث کردن کار سختي است، ولي با خودم‏‎ ‎شرط کرده‌ام که با اين مقاله اين کار را ‏بکنم. پس به اين‌جا مي‌رسم که آقاي شيدا به‏‎ ‎شرح کتاب "مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار" مي‌پردازد. و مي‌نويسد که کتاب ‏از چه آغاز‎ ‎مي‌کند و به کجا مي‌رسد. اين‌جا را به نسبت ساده و فهميدني مي‌نويسد، اما گويي زورش‏‎ ‎آمده که چرا چند ‏خطي قابل فهم همگان نوشته که دوباره يک دست‌انداز بر سر راه ايجاد‎ ‎مي‌کنند. دست‌انداز اين است: "آگاهي از ‏پيش‌بودني‌ها‎". به نظرم منظور از اين‎ ‎جمله آگاهي از گذشته بوده است‏‎! پس از اين، هشت خط را بي هيچ مشکلي جلو ‌مي‌روم و‎ ‎مي‌رسم به بررسي "سوگ سياوش". اين‌جا هم با خوشحالي دو ‏پاراگراف را بي هيچ مشکلي‎ ‎جلو مي‌روم که مي‌رسم به اين جمله: "به روايت شاهرخ مسکوب غروبِ سياوشِ شاهنامه ‏در‎ ‎اهريمن‌جاي افراسياب نشان خويش‌کاري‌ي قديسي است که‏‎..." در اين‌جا براي فهميدن‏‎ "‎اهريمن‌جاي" ناچارم آن‌را براي خودم ساده کنم. پس اين‌طور استدلال مي‌کنم: به دليل‎ ‎آمدنِ ‏‏"در"، پيش از واژه‌ي "اهريمن‌جاي" بايد بپذيريم که "اهريمن‌جاي" نام يک مکان‎ ‎و سرِهم يک کلمه است، که در اين ‏صورت بايد بتوانيم به‌جاي آن "شيطان‌جاي" هم‎ ‎بگذاريم، پس منظور او در اين‌جا همان دوزخ است‎. دارم به خودم اميدوار مي‌شوم‎! ‎سرانجام با روشي که معادله‌هاي جبري را ساده مي‌کنند، توانستم يک کلمه را‎ ‎بفهمم‎. از اين گذشته، تا پايانِ اين بخش مشکلي نداشتم. بخش بعدي هم که در باره‌ي‎ "‎در کوي دوست" نوشته شده به رواني ‏خوانده مي‌شود تا به‌جايي مي‌رسد که مي‌گويد‎: "‎انسان پوست ترس را که بگذارد، تن به قدرت و زور که ندهد، مغز ‏عشق چهره‎ ‎مي‌کند‎." ‎"‎مغز عشق چهره مي‌کند‎"! بي‌شک من مي‌توانم به تخيل بنشينم و براي‎ ‎اين جمله معنايي بتراشم. اما به‌راستي مغز عشق ديگر چه صيغه‌اي است و ‏تازه! اين مغز‎ ‎چگونه چهره مي‌کند؟ توجه کنيد که چهره نمي‌نمايد، بلکه چهره مي‌کند‎! کمي‎ ‎پايين‌تر به اين جمله‌ها مي‌رسيم‎: ‎"‎خداوند اما، انديشه‌ي خود را در کلام عريان‏‎ ‎کرده است. حافظ به نيروي کلام انديشه‌ي خداوند را از عالم غيب به عالم ‏شهود‎ ‎مي‌آورد، انديشه‌ي پنهان خداوند اما چون در کلام خداوند بنشيند، هنوز پنهان است؛‏‎ ‎تبلور پنهانِ پنهان‌ها؛ قطره‌اي ‏در حرم دل‎". پس: با اين‌که "خداوند انديشه‌ي خود‏‎ ‎را در کلام عريان کرده است" حافظ باز هم عقلش نرسيده و يک‌بار ديگر "به ‏نيروي کلام‏‎ ‎انديشه‌ي خداوند را از عالم غيب به عالم شهود آورده است"، با اين‌همه، "انديشه‌ي‎ ‎پنهان خداوند اما چون در ‏کلام خداوند بنشيند، هنوز پنهان است". يعني نه خودِ خدا‏‎ ‎توانايي‌ش را داشته که انديشه‌اش را در کلام عريانش به ما ‏عرضه کند، و نه حافظ با‎ ‎آن‌همه توانايي‌اش و علي‌رغم آن‌که انديشه‌ي خدا را از عالم پنهان به جهان آشکار‎ ‎آورده، ‏توانسته است که انديشه‌ي او را براي ما آشکار کند! و شايد براي همين است که‏‎ ‎به اين واژه‌هاي خوش‌آهنگ مي‌رسيم‎: ‎"‎انديشه‌ي پنهان خداوند اما چون در کلام‏‎ ‎خداوند بنشيند، هنوز پنهان است‎"! اين واژه‌ها شايد طنين خوشي داشته باشند، اما‏‎ ‎نويسنده با آن‌ها چه مي‌خواهد بگويد؟ اول اين‌که من نمي‌دانم خداي بهروز ‏شيدا چرا‎ ‎بايد انديشه کند! خدايي که خودش همه‌چيز را مي‌آفريند و از ازل وجود داشته، بايد در‎ ‎چه انديشه کند؟ مگر ‏انديشه کردن براي اين نيست که آدم از چيزي که نمي‌شناسد سر‎ ‎دربياورد؟‎ پس از اين تازه به اين‌جا مي‌رسيم که اين انديشه‌ي پنهان خدا که‏‎ "‎تبلور پنهانِ پنهان‌ها" است (که من نمي‌دانم يعني چه) ‏تبديل مي‌شود به: "قطره‌اي‎ ‎در حرم دل". اما يک حرم چه احتياجي به قطره دارد؟‏‎ بگذاريد کمي پيشرفته فکر کنيم‏‎: ‎اين دل ما مي‌شود مثل آن‌جايي در مسجد که پيشنمازها در آن به نماز مي‌ايستند تا روح‎ ‎ما نمازگذاران، در آن‌جا، به‌جاي عبادت به انديشه‌هاي پنهان خدا بيانديشد و‏‎ ‎انديشه‌هاي پنهان او، هم‌چون قطره‌اي در آن ‏حرمي که در دل ماست بچکد‏‎! راستش هرچه‎ ‎تلاش مي‌کنم مسئله پيچيده‌تر مي‌شود‎! بخش‌هاي بعدي را مي‌شود به آساني خواند و‏‎ ‎فهميد. بي شامورتي‌بازي نوشته شده است. هر بخش به کوتاهي شرح ‏مي‌دهد که در آن کتاب،‎ ‎شاهرخ مسکوب چه نوشته است. بي هيچ تفسيري و بدون پي‌گيري هيچ خطّي‎.‎تا اين‌جا به ملاحظه‌ي کمّي مقاله پرداختيم و خوب است که حالا نگاهي کيفي هم به‏‎ ‎آن بکنيم‎. با اين‌که خواندن مقاله را به پايان بردم، هنوز نمي‌دانم که چرا آقاي‎ ‎شيدا عنوان "نوعي کتاب‌شناسي" را در مورد اين ‏مقاله به‌کار برده‌اند. اين نوشته‎ ‎اشاره به هيچ "نوعِ خاصي" ندارد. نگاهي است سرسري و شتاب‌زده به هفده کتاب، به ‏حاصل‎ ‎عمر يکي از فرهيختگان ايراني که بسيار با وسواس مي‌نوشت و جوهرِ جان در نيش قلم‎ ‎مي‌ريخت. اين نثر بي ‏يال و دم مي‌بايست نثرِ شيوا و روانِ مسکوب را که بي‌شک چيزي‎ ‎به زبان فارسي افزوده است معرفي کند، اما تنها ‏کاري که آقاي شيدا کرده‌اند اين بوده‎ ‎که کتاب‌هاي مسکوب را ورق زده‌اند، سرفصل‌ها را يادداشت و تک و توکي از ‏قول‌ها را‎ ‎نقل کرده‌اند و اتفاق چنين افتاده است که روان‌ترين بخش‌هاي اين نوشته هم همان‏‎ ‎يادداشت برداري از ‏سرفصل‌هاي کتاب‌هاي مسکوب بوده است و آن‌جا که از انديشه‌ي خود‏‎ ‎مدد گرفته‌اند (که چندان هم زياد نيست)، خواننده ‏را به زحمت‎ ‎انداخته‌اند‎.
مهم‌ترين بخشي را که او از خود نوشته اين است‎: ‎"‎شانه به شانه‌ي‎ ‎کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب چون بايستيم، صداي دغدغه‌ي مرگ مي‌شنويم؛ صداي جاني که هراس‏‎ ‎مرگ ‏ياران خواب مي‌بيند، سايه‌ي مرگ خويش در پنجره‌ي رنگ فصل‌ها مي‌يابد، راز‎ ‎پژمردگي تن مي‌خواند. در جان ‏کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب صداي دغدغه‌ي خويش مي‌شنويم؛‎ ‎تکرار اشتراک. مي‌دانيم که مرگ تن را راه گريزي ‏نيست؛ مي‌آيد به سماجت؛ حتا اگر‎ ‎چابک‌پايي‌ي ما افسانه باشد. مرگ تن را راه گريزي نيست. پناهگاهي اگر هست، باغ ‏جان‎ ‎است. تن مي‌ميرد. باغ جان شايد بماند. به روايت شاهرخ مسکوب باغ جان از سنگ سخن‎ ‎فراز مي‌آيد؛ از سنگ ‏ستيز با روزمره‌گي. سخن از هستي حماسه مي‌سازد؛ از راه عبور،‎ ‎پلکان وصل. در باغِ سخن برگ حضور مکرر ‏مي‌رويد. برگ حضور مکرر در غيابِ ما مي‌بويد؛‎ ‎باغ‌جويان را به خويش مي‌خواند. باغِ جان گرد گذر زمانه را شايد از ‏نام ما براند‎. ‎زمانه از جنس گذر روزها است؛ چروک و فراق مي‌سازد. در باغِ جان زمانه به سمفوني‎ ‎مکرر هستي ‏مي‌پيوندد؛ به ساز سرود جاودانه‌گي‎.
شانه به شانه‌ي کتاب‌هاي شاهرخ‏‎ ‎مسکوب چون بايستيم، راه‌واژه‌هاي گريز از مرگ مي‌شنويم: باغ، سخن، زمانه، زمان. ‏جان‎ ‎کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب را، در حضور شما باغ‌ياران، از گلوي او مي‌خوانيم تا صداي‎ ‎دغدغه‌ي خويش بشنويم‏‎." من براي فهميدن اين چند سطر که بايد جوهرِ کلّ نوشته‌ي‎ ‎آقاي بهروز شيدا را به‌دست بدهد، هيچ چاره‌اي نداشتم جز ‏آن‌که آن‌را ساده کنم. درست‎ ‎مثل يک معادله‌ي جبري چند مجهولي که يواش يواش ساده‌اش مي‌کني، و حاصل آن تلاش ‏چيزي‎ ‎است که در زير مي‌بينيد‎:
‎"‎از کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب صداي مرگ مي‌شنويم؛‎ ‎صداي کسي که در خواب هم از مرگ يارانش دچار هراس ‏است. او در پنجره‌اي که به روي‎ ‎فصل‌هاي رنگارنگ مي‌گشايد، به راز پژمرده شدن تنش پي مي‌برد. در جان کتاب‌هاي ‏شاهرخ‎ ‎مسکوب صداي دغدغه‌هاي خويش را مي‌شنويم. مي‌دانيم که مرگِ تن را راه گريزي نيست؛‏‎ ‎مي‌آيد به سماجت؛ ‏حتا اگر چابک‌پايي‌ي ما افسانه باشد. پناهگاهي اگر هست، باغ جان‏‎ ‎است. تن مي‌ميرد. باغ جان شايد بماند. به روايت ‏شاهرخ مسکوب باغ جان از سنگ سخن‎ ‎فراز مي‌آيد؛ از سنگ ستيز با روزمره‌گي. سخن از هستي حماسه مي‌سازد. در ‏باغِ سخن‎ ‎پيوسته برگ‌هاي تازه‌اي مي‌رويد. حتي اگر ما ديگر نباشيم. باغ سخن مشتاقان را‎ ‎به‌سوي خويش مي‌خواند. باغِ ‏جان شايد نگذارد که نام ما فراموش گردد. زمانه از جنس‎ ‎گذر روزها است؛ چروک و فراق مي‌سازد. در باغِ جان زمانه ‏به سمفوني مکرر هستي‎ ‎مي‌پيوندد؛ به سرود جاودانه‌گي‎.
در کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب، ‌واژه‌ها راه گريز از‎ ‎مرگ را به ما نشان مي‌دهند: باغ، سخن، زمانه، زمان. جان ‏کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب را،‏‎ ‎در حضور شما که به جوادانه‌گي مي‌انديشيد، از نوشته‌هاي خودِ او مي‌خوانيم تا صداي‎ ‎خويش را از آن‌ها بشنويم‎."
البته هيچ معلوم نيست که منظور آقاي شيدا‏‎ ‎همين‌ها باشد که من دريافته‌ام. و صد البته منظورم اين هم نيست که بگويم او ‏بايد‎ ‎چنين بنويسد. موضوع اين است که چون آقاي شيدا به همراه متنش نيامده بود که آن‌را‎ (‎هم‌چون ملاي آن حکايت ‏قديمي) برايم توضيح بدهد، ناچار شدم که به اين روش براي درک‏‎ ‎آن تلاش کنم‎. حالا يک‌بارِ ديگر به اين جمله‌هاي آقاي شيدا توجه کنيد که در‏‎ ‎يک‌جا مي‌گويد‎: ‎"‎شانه به شانه‌ي کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب چون بايستيم، صداي دغدغه‌ي‎ ‎مرگ مي‌شنويم‎." و در يکي از جمله‌هاي پاياني همين بخش مي‌نويسند‎: شانه به‎ ‎شانه‌ي کتاب‌هاي شاهرخ مسکوب چون بايستيم، راه‌واژه‌هاي گريز از مرگ‏‎ ‎مي‌شنويم‎."
سرانجام منظور ايشان چيست؟ کتاب‌هاي مسکوب مُنادي مرگ است يا گريز از‏‎ ‎مرگ؟ البته مسکوب مي‌تواند هم از ‏مرگ گفته باشد و هم از گريز از آن. اما آقاي شيدا‏‎ ‎چه مي‌گويد و در "بررسي" هفده کتاب شاهرخ مسکوب که ‏موضوع‌هايي بسيار گوناگوني را در‏‎ ‎برگرفته و به بررسي اسطوره‌هاي ايراني، شعر حافظ، فردوسي، مليت، زبان، ‏ادبيات،‎ ‎سياست، فرهنگ، جهاد، شهادت، حق و قانون و عدالت در اسلام، زندگي‌نامه‌ي خودش و‏‎ ‎ديگران پرداخته، ‏ايشان دنبال چه گشته‌اند؟ به دنبال دغدغه‌هاي ذهن مسکوب بوده‌اند‎ ‎که بسيار زياد هم بوده‌اند؟ يا به دنبال پيدا کردن خطي ‏يا ريسماني که گوهرهاي‎ ‎انديشه‌ي او را به‌هم پيوسته‌اند؟ يا شايد خواسته‌اند ما را با فهرست آثار ايشان‎ ‎آشنا کنند؟‎
ايشان به هرکدام از اين‌ها که مي‌پرداخت، جاي پرداختن داشت و مي‌شد‎ ‎که از درخت پر ثمر سواد او ثمري نيز به ما ‏برسد. اندکي جاي تعجب دارد که آقاي شيدا‏‎ ‎که بي‌شک مي‌داند در غرب چه‌گونه به کار کتاب‌شناسي و نقد مي‌پردازند، و ‏نيز‎ ‎مي‌داند که غربي‌ها نه تنها در اين کار از ما جلوترند، بلکه آموخته‌هاي ما در اين‏‎ ‎باب نيز از آموزش‌هاي آن‌هاست، ‏چرا توجهي به اين امر نداشته‌اند‎!
کمترين انتظار‎ ‎از آقاي شيدا اين بود که پس از برگزيدن عنواني مشخص و گويا براي نوشته‌اشان، در‎ ‎آغاز نوشته نيز، ‏يک آگاهي کلّي در مورد بررسي‌اشان و موردهايي که به آن خواهند‏‎ ‎پرداخت به ما مي‌دادند، و پس از پرداختن به آن ‏موردها، با چند جمله‌ و يک‏‎ ‎نتيجه‌گيري مشخص، نظر خودشان را با ما در ميان مي‌گذاشتند. چرا که هدف از يک نقد،‎ ‎بررسي، معرفي کتاب و يا نويسنده، اين است که به روشني و سادگي، آن اثر يا نويسنده‎ ‎را به گروه‌هاي هرچه بيشتري ‏بشناساند. پس در چنين نوشته‌اي زبان تنها يک وسيله است‎. ‎وسيله‌اي براي شرح، تجزيه و تحليل و معرفي. پس اين ‏زبان، زباني خواهد بود با حساب و‏‎ ‎کتابِ دقيق، به دقت رياضيات. انتخاب يا تکرارِ مکرّرِ واژه‌ها به صِرفِ آهنگ‎ ‎زيبايشان در چنين موردي بيشتر موجب ضعف نوشته مي‌شود تا قوّت آن؛ حتّا به‌کار گرفتن‎ ‎يک زبان شاعرانه نيز در ‏اين مورد مي‌تواند اشتباه باشد؛‎ ‎چرا که زبان‎ ‎شاعرانه در پي شکستن مرزها و آزادي هرچه بيشتر از هرچه قيد و بند ‏است، در حالي که‏‎ ‎زبان نقد در پي محدود و محصور کردن نويسنده و اثر در قالب‌ها و تعريف‌هايي است که‏‎ ‎جا افتاده و ‏شناخته شده‌اند‎. ‎و اما گذشته از آن‌که چه زباني را به‌کار‎ ‎مي‌گيريم، بي هيچ شکي درست نيست که اصل درست نوشتن را ‏از ياد ببريم‎. راستي! آخرش‎ ‎نفهميدم "راه‌واژه" يعني چه‏‎!‎
عکس يکي از کتا بها ي مسکوب‏
‎‎کتاب شناسي شاهرخ مسکوب‏‎‎بهروز شيدا
‎-‎شاهنامه‌ خواني در زندان'شاهرخ مسکوب در سال ۱۳۲۴ وارد دانشکده‌ي حقوق دانشگاه تهران شد و در همين سال به ‏عضويت حزب توده درآمد. وي عضو کميته‌ي رهبري تشکيلات کل شهرستان‌ها، از مسئولين کميته‌هاي ايالتي ‏خوزستان، فارس و اصفهان بود. ‏
پس از کودتاي ۲۸ مرداد، همراه با چندتن ديگر از روشنفکران به زندان قزل‌قلعه افتاد. به گفته‌ نصرت‌الله نوح، مسکوب ‏در زندان، کلاس شاهنامه‌ خواني برپا کرده بود و شاگردان وي از جمله، بزرگاني چون مهرداد بهار و انجوي شيرازي ‏بودند. پس از خلاصي از زندان در سال ۱۳۳۶، از حزب توده گسست و به فرهنگ و ادبيات ايران و جهان پرداخت و ‏کتاب مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار را که حاصل آن کلاس‌ها در زندان بود منتشر کرد. ‏
بهروز شيدا درباره‌ اين که مسکوب، در جهان حماسي شاهنامه‌ي فردوسي در جست و جوي چه بوده است، چنين توضيح ‏مي‌دهد: "شاهرخ مسکوب در آثاري که در مورد جهان حماسه ايراني نوشته است، بيش از هر چيز به يک حضور، يک ‏تفاوت و يک حکم آرزومندانه مي‌نگرد در يک آينه". ‏
‏"آينه، جهان حماسه‌ي ايراني است، که نه به عنوان سند افتخار قوم ايراني، که به عنوان يک ساختار نگريسته مي شود؛ ‏ساختاري که اگرچه از انديشه ايراني رنگ مي پذيرد، اما بيش از هرچيز بر بنيان عناصر همه شمولي چون حضور ‏جهان دوقطبي، لزوم خويش کاري، شباهت ها و تعارض‌هاي گيتي و جهان مينوي، سايه تقدير گزيرناپذير فراز آمده ‏است." ‏
‏"شاهرخ مسکوب در اين آينه به حضور دغدغه‌هاي هستي شناسانه انسان مي‌نگرد؛ به واکنش هاي جان پروسوسه آدمي ‏در برابر پرسش هاي هميشه؛ به واکنش آدمي در برابرِ مرگ، رقابت، قدرت، تنهايي. به تفاوت ها نيز مي نگرد؛ به ‏تفاوتِ جهان اسطوره اي - حماسي انسان ايراني با جهان اسطوره اي- حماسي انسان غربي؛ بر مبناي جست وجوي ‏ريشه هاي جهان حماسه ايراني در تاريخ ايران."‏
به عقيده‌ي شيدا، "حکم آرزومندانه شاهرخ مسکوب اين است: تنها کساني بر زخم حضور مرگ ستم پيشه مرهم مي ‏گذارند، که کوچکي بگذارند، وفاي به عهد پيشه کنند، رسم ياوري پاس بدارند، وسوسه قدرت به هيچ بگيرند؛ شايد ‏يادآوري فضيلت هايي که پس از کودتاي سال ۱۳۳۲ به خاک افتادند".‏
‎‎مرگ‎‎
مسکوب، مرگ را ماهي سياه ريزه‌اي مي‌دانست که جوي تاريک رگ‌هايش را دور مي‌زند. بهروز شيدا درباره‌ي ‏بازتاب اين مرگ‌انديشي در آثار مسکوب، چنين مي‌گويد: "هيچ کس نيست که حضور مرگ را خوش بدارد. مرگ ‏زشتي تمام است. پاره‌اي اما، حضور مرگ را در گذر هر لحظه مي يابند؛ جان هايي تراژيک که تنگناي جهان را مفري ‏مي‌جويند؛ بي قرار، خسته، معترض؛ بي‌آن که کسي به تمامي بداند چرا به اين حال دچاراند. ‏
شاهرخ مسکوب به اين حال دچار است: سنگيني لحظه را حس مي کند، سقوط جسم را دريغ مي خورد، به حضور مرگ ‏معترض است. پس راز جاودانگي مي‌پرسد؛ گفت وگويي با ساکنان جهان حماسي؛ ره‌ گذران جهان عرفان؛ سرکشانِ ‏روزگار؛ پرسشي از خود و خاک و درخت و آفتاب و سايه در باغ و کوچه باغ: چگونه مي توان به جسم رفت و به نام ‏ماند؟"‏
کتاب ‌شناسي "برگي از باغ حضور؛ گردي از خاک عبور"، آن دسته از آثاري را که مسکوب با نام مستعار نوشته است ‏نيز در برمي‌گيرد. اين کتاب‌ها عبارتند از: درباره‌ي جهاد و شهادت (کسرا احمدي، انتشارات خاوران،۱۳۷۱)، ‏مسافرنامه (ش.البرزي، نشر مطالعات ايراني، امريکا،۱۳۶۲)، و بررسي عقلاني حق، قانون و عدالت در اسلام (م. ‏کوهيار، ۱۳۷۴، انتشارات خاوران).‏
مسکوب روي تحليل‌هاي خود بر آثار حماسي، نام مستعار نگذاشته است. شيدا در پاسخ به اين که او چرا براي پاره‌اي از ‏کارهايش از نام مستعار استفاده مي‌کرد، مي‌گويد: "همه چرايي انتخاب نام مستعار براي اين سه کتاب را البته تنها خودِ ‏شاهرخ مسکوب مي توانست توضيح دهد. اما باتوجه به اين که دو کتابِ جهاد و شهادت و بررسي حق، قانون و عدالت ‏در اسلام، نگاهي انتقادي- افشاگرانه به احکام اسلامي و جمهوري اسلامي‌اند، استفاده از نام مستعار براي آن ها بايد ‏دلايل سياسي داشته باشد؛ راهي براي گريز از خطرِ در کمين. در مورد مسافرنامه اما، بايد دلايل ديگري وجود داشته ‏باشد. مسافرنامه نخستين اثر غيرپژوهشي شاهرخ مسکوب است. شايد او هنوز به اين نوع کار تنها به مثابه تفنن مي ‏نگريسته است؛ تفنني تر از آن که نام واقعي خود را بر آن بگذارد".‏
به عقيده‌ي شيدا "سايه شاهرخ مسکوب در همه کارهاي خلاقانه اش پيدا است. پس همه آثار خلاقانه‌ي او نوعي رمان- ‏خاطره‌اند".‏
مسافرنامه، که شرح سفرهاي راوي و نمايان‌گر وضعيت حاکم بر زندگي روشنفکران ايران در دهه‌ي ۶۰ است و در ‏آمريکا چاپ و منتشر شده، نخستين کار مسکوب در خارج از کشور به شمار مي‌آيد که اگرچه با نام اصلي او منتشر ‏نشده است، اما دغدغه‌ خويش ‌نگاري ‌اي که در آن وجود دارد، در چهار کتاب بعدي او ادامه پيدا مي‌کند: گفت و گو در ‏باغ (نشر باغ آينه،۱۳۷۰) که شرح گفت و گوي راوي با نقاشي به نام فرهاد است که فقط باغ مي‌کشد؛ سفر در خواب ‏‏(انتشارات خاوران، ۱۳۷۷) که روايتي از ياران و روزهاي گذشته‌ي راوي است؛ خواب و خاموشي که در لابه‌لاي ‏شرح سه مرگ، از خود مسکوب نيز مي‌گويد؛ و روزها در راه (انتشارات خاوران، ۱۳۷۹) که روزنگاري‌هاي نويسنده ‏است. ‏
دل‌ مشغولي عمده‌ي مسکوب، در طول بيست سال زندگي در غربت، تحقيق در حيطه‌ فرهنگ ايران بود. ‏کتاب‌هاي مليت و زبان: نقش ديوان، دين و عرفان در نثر فارسي (انتشارات خاوران، ۱۳۶۸)، خواب و خاموشي (نشر ‏دفتر خاک، ۱۹۹۴)، و دربارة سياست و فرهنگ: در گفت وگو با علي بنو عزيزي (انتشارات خاوران، ۱۳۷۳) در ‏خارج از کشور و با نام اصلي او منتشر شده است.‏
در سال‌هاي پس از انقلاب، شش اثر از او نيز در ايران منتشر شد: چند گفتار در فرهنگ ايران (نشر زنده ‏رود،۱۳۷۱)، داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع: ۱۳۱۵-۱۳۰۰ (نشر پژوهشي فرزان روز.۱۳۷۳)، تن پهلوان و ‏روان خردمند (طرح نو، ۱۳۷۴)، کتاب مرتضي کيوان (نشر کتاب نادر، ۱۳۸۲)، ارمغان مور (نشر ني، ۱۳۸۴) و ‏گفت و گو در باغ. کتاب مليت و زبان در سال ۱۳۷۳ با عنوان هويت ايراني و زبان فارسي در تهران بازچاپ شد.‏


















م


قاب ♦ چهار فصل
سبک کار "ديويس" مبتني بر خطوط سيال و ضربه هاي وحشي و آزاد قلم مو و کاراکترهايي که حتي در جدي ترين ‏کاميک ها حسي از حماقت و گيجي داشتند...‏
درباره جک ديويس کارتونيست مجله ‏Mad‎‎ريشخند ايده آل هاي قديم‎‎
‏"مورت دراکر" تنها هنرمندي نيست که در دوران طلايي مجله ‏Mad‏ طي دهه هاي پنجاه تا هفتاد، نبوغ کارتونيستي ‏اش را در ترکيب با طراحي هايي پيچيده و قدرتمند ارائه مي داد، اگر صفحات چند شماره از اين نشريه را در آن سال ‏ها ورق بزنيم به آثار کارتونيست ديگري بر مي خوريم که با خط هايي موزون، فرم هايي که به غايت هنرمندانه در هم ‏ترکيب شده اند و با حسي از طراحي واقعگرايانه، تصاوير خود را خلق مي کرد: "جک ديويس".‏
‏"جک ديويس" متولد دوم دسامبر 1924 در آتلانتاي جورجيا، مانند اکثر کارتونيست هاي آمريکايي، کار خود را به ‏صورت جدي با نشريات مدرسه و دانشگاه آغاز کرد. او سه سال را در نيروي دريايي ايالات متحده گذراند و در طي ‏اين مدت با نشريه روزانه نيروي دريايي همکاري مرتب داشت، سپس وارد دانشگاه جورجيا شد و به کار در نشريه ‏دانشگاه پرداخت که مقدمه فعاليت او را در اولين نشريه خارج از دانشگاه، فراهم کرد که ‏Bullsheet‏ (بازي کلامي با ‏Bullshit‏) نام داشت. خودش آن را " نه يک نشريه سياسي يا چيز ديگر که فقط مجموعه اي از کارتون ها و شوخي ‏هاي بي تربيتي" توصيف کرده است. پس از آن ديويس تابستاني را به کار مرکب گيري کاميک استريپ "مارک تريل" ‏اثر "اد داد" گذراند که مقدمه ورود او به عرصه طراحي کاميک آن هم در دوران طلايي دهه هاي پنجاه و شصت بود.‏همزمان با تحصيل در مجمع دانشجويان هنر نيويورک، در سالهاي 1949 تا 1950 "ديويس" کاري در "هرالد ‏تريبون" به عنوان طراح مرکب کار در کاميک "‏The Saint" ‎‏ اثر "مايک روي" پيدا کرد. کاميک شوخ طبعانه خود ‏او با عنوان ‏‎"Beauregard"‎‏ پس از آن که چند ناشر کتاب هاي کاميک به آن روي خوش نشان ندادند توسط سنديکاي ‏‏"مک کلور" به شکل خلاصه شده به چاپ رسيد. سال 1950 ديويس همکاري آزاد و پاره وقت با کمپاني کاميک بوک ‏معتبر ‏EC‏ را آغاز کرد و طراحي و تصويرسازي بسياري از قسمت هاي کاميک هاي ترسناکي چون "قصه هايي از ‏قبر"، "سردابه وحشت" و "قصه هاي دو مشتي" را انجام داد. در اواخر دهه پنجاه او داستان هاي مصور وسترن براي ‏‏"اطلس کاميکس" طراحي مي کرد. کار بر روي کاميک "بچه روهايد" در 1963 آخرين فعاليت او در زمينه کاميک ‏هاي جدي و غير خنده دار محسوب مي شود.‏
سبک کار "ديويس" مبتني بر خطوط سيال و ضربه هاي وحشي و آزاد قلم مو و کاراکترهايي که حتي در جدي ترين ‏کاميک ها حسي از حماقت و گيجي داشتند، او را به گزينه اي مناسب براي "هاروي کورتزمن" سردبير افسانه اي ‏نشريه ‏‎"Mad"‎‏ تبديل کرد که مي خواست اولين شماره هاي مجله فکاهه ديوانه وار خود را در سال 1952 منتشر کند. ‏‏"ديويس" از آن پس با اغلب نشرياتي که کورتزمن درآورد از جمله: ‏Trump, Humbug, Help!‎‏ همکاري کرد اما ‏هيچ کدام دوام، شهرت و اعتبار ‏Mad‏ را پيدا نکرد. خودش سال ها بعد جايي اشاره کرده است که اکثر سفارش دهندگان ‏کارهاي تبليغاتي اش، کساني هستند که کودکي و نوجواني خود را با ‏Mad‏ گذرانده اند و اصلاً از همان طريق او را پيدا ‏کرده اند. کار او در ‏Mad‏ نوعي پارودي يا هجو کاميک هاي سابق اش بود، با فراغ بال، فرم ها و تناسبات کمال ‏گرايانه قهرمانان کاميک را در هم مي شکست، کج و معوج مي کرد و به سخره مي گرفت. شايد سبک او در اين نشريه ‏را بتوان نشانه پوزخندي هنرمندانه به ايده آل هاي خودساخته در دهه هاي پيشين، دانست. نشانگر گرايشي به نقد ‏معيارهاي فرهنگي و اجتماعي که بعداً در جنبش هاي زيرزميني همه گير و جدي تر شد.‏
ديويس همواره به سرعت طراحي در عين قدرت و ظرافت مشهور بوده است، همين او را در دهه هفتاد و هشتاد ‏محبوب سفارش دهندگان مواد تبليغاتي کرد و در مقطعي او را به گران ترين تصويرساز دنيا مبدل ساخت. "امريکن ‏آنلاين"، "آريستا ريکوردز"، "کلمبيا ريکوردز"، "دريم ورکز"، "اينترتينمنت ويکلي"، "کرافت"، "نسله"، "پارامونت ‏پيکچرز"، "تويوتا"، "پپسي" و "برادران وارنر" از جمله سفارش دهندگان معتبر او در اين سال ها بوده اند که " ‏ديويس"محصولات متعددي مانند پوستر، تي شرت، روي جلد کتاب، دي وي دي، نوار و از اين دست براي شان ‏طراحي کرده است.‏
‏"جک ديويس" به خاطر مجموعه آثارش در اين پنج، شش دهه فعاليت، جوايز فراواني برده که مي توان از آن ميان به ‏‏"جايزه روبن" (سال 2000) و جايزه مواد تبليغاتي از انجمن کارتونيست هاي ملي (سال 1980) اشاره کرد، او ‏همچنين به خاطر يک عمر آفرينش هنري در سال 1996 جايزه اي از انجمن کارتونيست هاي ملي دريافت کرد و در ‏سال 2003 نام اش در "تالار مشاهير کاميک بوک" آمريکا ثبت شد.‏